اینجاغم سر آمد
وقتی فراموشی دیر فرا میرسد به پیشوازش میروند...
خواجه ، اینجا را با هم شروع کردیم و با همم تمامش میکنیم.
بر سر آنــــم کـــه گر زدســت بر آیـد دست به کاری زنم که غم سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد دیــو چـو بیرون رود فرشــته در آیـد
صحـبت حـکام ظلـمت شب یلداست نور زخورشـید جـوی بـو کـه بـر آیــد
......بر در ارباب بی مروت دنیا......... چند نشینی که خواجه کی به درآیـد
...صالح و طالح متاع خویش نمودند تـا کــــه قبول افتـد و که در نــظر آیـد
صـبـر و ظـفـر هر دو دوستان قدیمند بر اثر صـــــــــبـــــــــر نوبت ظفر آیــــد
بــلبـــل عاشـق تو عمر خواه که آخر باغ شـود سـبز و شاخ گـل ببر آیـــــد
غفلت آیدین در این سراچه عجب نیست
هر که به میخانه رفت بیخبر آمد
شب یلدا شط نا آرامی بود ، رویاها که در آغاز مبهم و آشفته بود ، از خفته ای سراغ خفته ای دیگر میرفت و نزد هر یک اندکی پا سست میکرد و از خاطرات تازه ، رازهای تازه ، هوس های تازه بار میگرفت...
شب یلدایم تنها جایی بود که بدان دلبستگی داشتم ، بهترین و قشنگترین جایی که داشته ام ولی...
این ولی را در این چند روز به هزار زبان نوشته ام و خواجه به هزار نیرنگ برش داشته ، حق هم با اوست ، راستی آن است که انسان در هر یک از اندیشه های خود رک و راست باشد ، هیچ کس را در باره آنچه بدان ایمان دارد فریب ندهد خاصه خودش را که تنها اندیشه ماست که آزاد است . تن ما به زنجیر کشیده شده است ، ما درون یک اجتماع از هر سو احاطه شده ایم ، نظمی را تحمل میکنیم بی آنکه خودمان نابود شویم ، نمیتوانیم نابودش کنیم ....
این همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
و من عاجزم به هر روی که متصور شوی از گفتن این ولی...که بر این بوده و هستم که هر چیز که برایم فقط یک بار زنده باشد دیگر برایش مرگی متصور نیست و در دنیایی که آغازش را درک نکرده ام چگونی پایانی برای یک سرفصل اش رسم کنم؟
من فقط و فقط میتوانم سرفصلی را ، چه خوب چه بد ، ببندم و در این بستن نکته ها هست ، اگر خوب ببندمش با یادش همیشه زندگی خواهم کرد و من به این احتیاج دارم ، این چیزی است که روح ِ زنده ام از من طلب میکند ، گفتن ولی ها ...را میسپارم به کسانی که به گفتنش نیاز دارند! که به هر روی تفاوت بسیار است و ما نیز برای خود مردمانی هستیم ...
و در آخر بسیار بسیار ممنونم و سپاسگزار از همه کسانی که در این مدت شب یلدایم را این چنین نورانی ساختند که بی حضورشان بی هیچ روی امکان پذیر نبود و من باز میگویم ناتوانم از تشکر ...ســـــــــپاسپگزارم برای همه چیز...
---------------------------
دوستیها و دلبستگیها همه فریب خوردگی است ، شاید... مقدرمان اين بود که تجربه اش کنيم تا الان به اين جا برسيم که رسيده م ولی باز با این همه فریب خوردن بهتر است! من هم فریب خوردم و باز از سرخواهم گرفت ، به نوائی دیگر با امیدی دیگر و با دوستانی دیگر ، شما چه طور؟
ساقی نبوده باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کام جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نـمیرد آنکه دلـش زنـده شـد به عشـق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
مستی به چشم شاهد دلبند کا خوشست
زان رو سپرده اند به مستی زمام ما
زان رو سپرده اند به مستی زمام ما
زان رو سپرده اند به مستی زمام ما
زان رو سپرده اند به مستی زمام ما
زان رو سپرده اند به مستی زما ما
دروغ تو
همچون ليموي شيرين
طعم خوشي داشت
تورا دوست دارمت
گلوي مرا تلخ كرد
انسان با آن که خیلی به عقل و هوش و ذکاوت و دانشش می نازد و خودش را تافته جدا بافته ای می داند ، مع ذالک در طول تاریخ نسل در نسل گول خورده است . امکان ندارد شما هیچ پرنده و جونده و چرنده ای را پیدا کنید که به اندازه انسان گول خورده باشد! میدانید حیوانات برای چه به اندازه انسان گول نخورده اند؟! علتش این است که مردم به جای این که خودشان فشاری به کله شان بیاورند و حق و ناحق را از هم تمیز بدهند ، همیشه نگاهشان به دهان این و آن بوده ، این آقایان و این و آن هم ، که معمولا آدمهای رند و مردم فریبی بوده اند ، مردم را فریب داده و خرخودشان را ازپل رد گذرانده اند و آن فریب خوردگان را در آنطرف پل به امان خدا رها کرده اند!
رو گر همچو من افتاده ای این دام شوی
ای بس که خراب باده و جام شوی
ما عاشق و رند و عالم سوزیم
با ما منشین اگر نه ، بدنام شوی
سعی میکردم پیش خودم حس کنم که دارم خداحافظی میکنم ، منظورم این است که بعضی وقتها شده که از مدرسه یا جای دیگر رفته ام و حتی خودم هم ندانسته ام که دارم میروم . این طوری خوشم نمی آید ، برایم فرقی نمیکند که خداحافظی غمناک باشد یا سخت ، ولی دلم میخواهد وقتی از جایی می روم خودم بدانم که دارم میروم ، اگر آدم خودش نداند حالــــــش بدتر میشود.
این اوج دیالوگ هولدن کالفیلد بود ، یادمه برات گفتم ، اممم فک کنم اون شب بود که بدجوری مست کرده بودیم و داشتیم میرفتیم فیلم مارمولک رو ببینیم و با همه عجله ای که داشتیم تو کروپ سین بستنی ! سفارش داده بودی ، فک کنم تو همون هیری ویری بود که داشتیم در مورد سالینجر حرف میزدیم ( اگه اشتباه نکنم) ....
اول یا دوم دبیرستان بودم ، آره فک کنم 8 سال پیشی بود ، که هفتنامه مهر چاپ میشد و یه ستون داشت به اسم :; دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم ; و یه نفر به اسم علیرضا؟ علوی می نوشتش ، شاید باورت نشه اگه بگم من عاشق نوشته هاش بودم و همه هفته ثانیه شماری میکردم تا پنج شنبه بشه ...از همه چی و از همه دری مینوشت و تمش شبیه بود به بعضی از پستهای پایتون که دوست داشتم ، اوائل بصورت روزشمار هفته مینوشت و اواخر یه تیکه شروع میکرد به حرف زدن ، محشر بود ، از همون موقع بود که دلم میخاست ناطوردشت و دلتنگیهای نقاش...رو بخونم ، ( الان از خودم میپرسم که چرا همین شیش هفت ماه پیش خوندمشون؟!؟) ،کلا هفته نامه مهر خیلی معرکه بود ، به غیر از علوی که صفحه دلتنگیها رو مینوشت ، ابولفضل زرویی یه صفحه داشت به اسم حکایتهای جابلبقا ، محمدرضا جعفریان صفحه خاطرات افغانستان و پنجشیر رو مینوشت و چقد عالی مینوشت ، و شهرام شکیبا ستون شعر و گه گاهی ابراهیم نبوی و... و خلاصه غیر صفحه اول که خود زم مینوشت و همیشه تعریف از خامنه ای بود بقیه اش حرف نداشت ، همیشه دو شماره میخریدم ، یه شماره تموم هفته باهام بود و شماره دیگه رو آرشیو میکردم ، سه شماره رو نداشتم ، براش یه نامه بلند بالا نوشتم و یه ماهی بعد برام اون سه شماره رو فرستاد و با یه خط کج و کلفت روش نوشته بود ((...برای رفیق ِ دلتنگیها ...)) ...فقط همین و من انگار دنیا رو بهم داده بودن ، یه روز که از مدرسه برگشتم دیدم همه رو دادن به خالم که اساسی کشی داشتن و انم همه رو پیچیده دور بشقاپهای چینی...، نتونستم جلوی بغضم رو بگیرم ...چند روز بعد از اون ماجرا مهر توقیف شد ، بعدها بازم چاپ شد و حتی همین اواخر بود که بازم جلوی پیشخون دیدمش ولی دیگه هیچ وقت نخریدمش ....میخاستم بــــــــــاور کــــــنـــــــــم که باهاش خداحافظی کردم...
امیر ، اینجا من اغلب اوقات احساس خفگی میکنم ، خـــــــفگی ، میحط خونه ما زیادی الکی جدیه و هیچ جوری نمیشه تو کله بابام فرو کرد که فقط خودش نیست که درست فکر میکنه! باور کن من فقط و فقط وقتهایی احساس میکنم که دیگه نمیتونم که به این موضوع فکر میکنم که اگه کامپیوتر نمیخوندم چــی میشد...
زیاد در موردش حرف زدیم و میدونی ، هیچ وقت نتونستم باور کنم که میتونم آدمها رو دوست داشته باشم ! همه دخترهایی که دیدم از قیافشون هم دلتنگ کننده تر بودن و پسرها خیلی خیلی خیلی بدتر ، جدا تمام لحظاتی رو که باهاشون بودم در ناخودآگاهم به این فکر میکردم که کی تموم میشن این ثانیه هااااا!
من دوک مح3ن رو یه جور دیگه دوست داشتم ولی تو رو نه ، تو رو مثل بقیه آدمها
دوست داشتم ، ( غیر یکی دو بار ) تو چشات اون صداقت ِ دوستی(هیچکس هم نداره ) رو ندیدم و بعدشم سر چیزهای خیلی کوچیک میپیچونی و فک میکنی که خیلی زرنگی درست مثل ِ بقیه دوستام ، درست مثل ِ همه آدمهاااااا و یه سری کارهای دیگه که هیچ وقت بهت نگفتم و نمیگم ولی خودت میدونی و بدون که منم میدونم اما باور کن اون شب که تو چشات نگاه کردم و گفت خیلی دوست دارم اولین نفری بودی که از نزدیک این حرف رو واقعا بهش زدم و درست خودمی!
امیر ، اون اوائل که بلاگ مینوشتم و کاگر معدن برام کامنت میزاشت کلی حال میکردم با کامنتاش و به خودم میگفتم عجب جونور باهوش و جالبیه ، اون روزها دوستش داشتم اونجور که بقیه آدمها رو دوست داشتم ، با هم حرف میزدیم و می خندیدیم و همه پستها رو با هم مینوشتیم ، من تیتر میدادم و اون سر خط میداد و باز من کامل میکردم ، اون روزها دوستش داشتم مثل ِ بقیه آدمهایی که دوستش داشتم ، تا اینکه اولین قرار بلاگی رو با هم گذاشتیم ، قیافه اش بامزه بود ، هیکل درشت با کفشهای کوچیک ، همون نگاه اول ازش بیشتر خوشم آمد ، حس کردم بی ریاست ، با هم رفتیم کافه بلاگ و قهوه ترک خوردیم و کلی حرف زدیم و یه چیزی غلط پلوط از زبون حسنی نوشتیم و زیرش امضاء کردیم karegar,aidin21.persianblog !! اون شب وقتی میخاستم بخوابم برای اولین بار حس کردم که دارم یه کسی رو یه جور دیگه دوست می دارم ، یه جوری که با بقیه دوست داشتنها برام خیلی فرق میکرد !
اما الان اینا رو مینویسم که خودم بدونم که با دوک مح3ن خداحافظی میکنم ، اگه ندونم حالم بدتر میشه ، که خاتمه بدم به این رفتار کج دار و مریضی که سه ماه ِ با هم شروع کردیم ، دوک مح3نی که من میشناختم باهوش بود ، جالب بود ، چشمهاش داشت سعی میکرد بر خلاف آدمهای دیگه فقط و فقط نوک دماغش رو نبینه ، ولی مرد ، کشتنش:(
با قدرت الکامنتم ، دوک مح3نم ، طبقه کارگرو ....کلی خاطره دارم ، خیلی زیاد ...
مح3ن رو میبخشم و حتی دوستش دارم مثل ِ آدمهای دیگه اما دوک مح3ن رو هیچ وقت نه ، چون باعث شد برا مدت هر چند کوتاه گول بخورم و فک کنم میشه آدمها رو جور دیگه هم دوست داشت .
اکنون ساعت وداع رسیده است
بسلامت باش آقای دوک ِ قدر قدرت الکامنت
تو بدترین آنها که دیده ام نیستی
چو تقریبا یک انسانی به هنگام مستی
بدیهی است که نمی توانست برجای ماند پیمان دوستی
مستی میپرد و زندگی روزانه فرا میرسد و باز میپرسی که
(( ...تو کی هستی...))
اگه تو این بلاگستان یکی باشه که دلم براش قیلی ویلی بره ، اگه یه نفر باشه که اگه یه روز چراغش رو روشن نبینم که کنارش نوشته invesibel ! حس کنم یه تختم کمه ! همین پسره است و بس ، اگه برای اولین بار حس کردم چشمهایی کسی بهم دروغ نمیگن ، اگه حس کردم میشه کسی رو دوست داشت ، مدیونه این پسرم
يک شنبه ۱۷ اسفند ۸۲ :(
امیر کاش اینجا بودی و مینشستیم رو همون نیمکت چوبیه ، همون گوشه پارک که هیچکس نبود و درست مثل همون دفعه قبل که سر همو گول مالوندیم و بعدش خودمون هم باور کردیم با هم حرف میزدیم ، اونوقت دیگه اینا رو نمینوشتم مگه نه؟
بیا که رونق این کارخانه کم نشود به زهد همچو تویی یا به فسق همجو منی
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این دردهای باور نکردنی را جزء اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خود خودشان سعی میکنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند....
کتاب کوری اینجوری شروع میشه:
وقتی میتوانی ببینی ، نگاه کن
وقتی می توانی نگاه کنی ، رعایت کن
نمیدونم الان چرا بازم دلم خواست بخونمش ، حالا بگذریم میدونی امروز واقعا روز مسخرهء افتضاح و بی ربطی بود ، جدی میگم! از اول صبح یه همچی حسی داشتم بهش ، کلی کار ریخته بود سرم و من درگیر این حس لعنتی بودم ، از این طرف هم یه الاغی novel 3/1 سفارش داده بود از 1 تا 11 همینجوری زل زده بودم به کامپیوتر و داشتم داون لود میکردم ، به امیر سر ظهری گفتم بدجور دپرسم ، گفت ماه به زمین نزدیک شده هممون اینجورن ، یه دونه از این شکلک سبزا براش فرستادم و دیگه حرفی نزدیم ، آخه دیگه اینقده با هم کاسه کوزه یکی شدیم که همدیگه رو بدون حرف زدن هم میفهمیم، این خیلی خوبه ، اینو مطمئنم که برای درک شدن نیازی به توضیح نیست ، درک شدن و دوست داشتن یه حس دو طرفه است که هیچ واسطه ای رو قبول نمیکنه و تا دو طرفه هم نشه امکان وجود نداره ، حالا از اینا بگذریم الان که دارم فک میکنم میبینم که این اتفاق امروز نباید اتفاق میوفتاد! اصلا بیا بندازیمش به گردن این روز لعنتی! ولی بدون و روش فک کن که یه سوء تفاهم دو طرفه بوده و هردومون مقصریم و هر سوء تفاهمی اگه حسن نیت باشه برطرف شدنیه و باز من اگه در خلوت دلم میتونم از یک خطای صمیمانه پشیمان باشم دیگر موظف نیستم از آن عذرخواهی کنم که این قلب ِ منه که با درد خودش تنها مونده و سرگرم گفتگو باهاشه در تنهایی و خاموشی...
اممم یادته همیشه بهم میگفتی بهم بگو چته؟ میگفتی آخه من که مثه بقیه نیستم ، من میفهمم و من در جوابش از این شکلک خنده ها برات میفرستادم و تو کلی شاکی میشدی؟ ...میدونی دست خودم نیست ، زخم زیاد خوردم ، و دیگه دست خودم نیست ، به جد معتقدم که در زمینه درد و رنج هیچ همبستگی ممکن نیست ! اگه بیایی مشکلاتت رو به کسی بگی ، شاید در اون لحظه باهات همدردی کنه و حس کنی که داری راحت میشی ولی چون یه انسانه ! یه روزی همین مشکلاتی رو که فک میکردی برای سبک شدنت داری براش میگی رو میکوبه تو سرت! اینه که دوست ندارم این زخمهایی که تو زندگی هست رو به کسی بگم ، چون باعث میشه بعدها از کسی که دوستش دارم دلخور بشم و ....البته دقیقا منظورم این نیست که همه اینجورن ها ولی من محض ِ احتیاط اینجوری برخورد میکنم!!! اما ببین رفیق! این هیچ ربطی به اینکه ما باید تحمل شنیدن حرفهای دیگران رو داشته باشیم نداره ، ما اون روز 4 ساعت تمام با هم راه رفتیم و در موردش حرف زدیم ، اما تو صورت مسئله رو پاک کردی، البته اینا حرفیه که به عنوان یه دوست که دوست داره بهت میزنم و تو حق داری هرجور که دلت میخواهد برداشت کنی ، اما باور کن وقتی حرفی رو می زنیم و امکان شنیدن جوابش رو از طرف مقابل میگیریم دچار توهم میشیم چون ناخود آگاه جواب اون رو خودمون میدیم! چه بسا بدتر از اونی که هست( حداقل من اینطوری فک میکنم الان!) و این باعث ِ درک نشدن و بالطبع نارحتی بیشتر میشه ، من فک میکنم مهمترین کار اینه که آستانه تحمل ِ خودمون رو بالا ببریم و درکنارش سعی کنیم یاد بگیریم که خیلی راحت از کنار چیزهای ناخوشایندی که بهمون میگن رد بشیم ، یادته اون روز برات مثال زدم که تو امریکا بیست میلیون از تی شرتی فروش رفته که روش نوشته : ببخشید رئیس جمهور من احمق است ، من به او رای نداده ام!...روش بازم فک کن ، شاید به نظرت کوته فکرانه بیاد ولی به نظر من نشونگر ِ یه جزءِ از کل ، همه بدبختی ما به این بر میگرده که آستانه تحمولمون خیلی پائینه و اینم از اونجا نشات میگیره که تو مملکت بدبخت ما همه چی مقدسه! رهبر مقدسه ، مجلس مقدسه ، دولت مقدسه ، مقدسه ، مقدسه ،مقدسه ....هر کی از راه میرسه و تا تقی به توقی میخوره یه دایره میکشه دور خودش و میگه این محیط ِ مقدس ِ منه ! فقط منم که راست میگم! فقط منم که حقیقتم ،درست مثل ِ دایره ای که حاکمانمون ما رو توش محاط کردن و اسمش رو گذاشتن ایران ِ اسلامی و فقط و فقط خودشونن که راست میگن! خودشونن که حقیقتن و هر موجی ، هر صدایی ، هر نوشته ای که بخواهد واردش بشه تهاجم فرهنگیه ، صدای ِ مسمومه ، دشمنه ....! نتیجه اش این شده که مردمانمون هم هر کدوم یه دایره تقدس دور خودشون کشیدن و فقط و فقط دور دایره خودشون دور میزنن و دور میزنن و دور میزنن ....بدون ِ هیچ تعاملی ، بدون هیچ تحملی فقط و فقط دور میزنن ، خودشون میگن و خودشون میشنون و خودشون تایید میکنن و بدتر اینکه آخر سر باور میکنن...رفیق باور کن هیچ مقدسی وجود نداره جز حق آزادی بیان برا طرف مقابل ، حق ِ روح ِ آزاد ، حق اظهار نظر .....
زندگی با آدمهای دیگر مشکل نیست ، درک کردنشون مشکله
....و من بغض گلویم را میگیرد ، احساس تلخی دارم ، سنگینی غربت مینشند روی دلم ، دلم میخواهد از رویا دل بکنم ، نمیتوانم ، بودنش را نمیخواهم ، نبودنش را هم ...
افسوس بر دل امیدوار ما....:(
بادمجان ِ مردمی!
نهم آپریل 2004 ، تاریخ همینی که هست ناراحتی ترجمه اش کن!
چطوری رفیق؟ قبول که مدتی است که کم لطف شدم ولی در مورد من و تو این کم لطفی فقط و فقط در مورد همین دو (کِلکِ ) نامه است وگرنه متاسفانه ناچاریم همدیگه رو تا پایان عمر بعنوان دوست تحمل کنیم ، کار خداست دیگه!
حالا تو هم هی همش بگو نامه نامه نامه ! مثل اینکه توی نامه حلوا خیرات میکنند ، بفرمایید اینم نامه تو که میدونی دست به قلم بردن برای من مثل دست به طپانچه بردن رینگو است وقتی طرف مزه میپرونه و مایه نشون میده! حالا هم که دارم برات نامه مینویسم نه اینکه خبری باشه و و بخاطر تو باشه که دارم مینویسم! نه آقا جان ! بخاطر خودم هست که بیش از اینها که عاشق بودی! هر وقت میومدم به بلاگت از خنده روده بر میشدم و به روح پرفتوح هر چه مشهدی شمع دزده کلی صلوات خیرات میکردم! اما این چند مدت اخیر دیگه حوصله ام رو سر بردی! هر چقدر هم بگی که فلان و بیسار نمیشه که نمیشه و در حقیقت در ما فرو نمیره! که الحق نوشته هات تومنی صد تومن با قبل فرق کرده! رفیق باید کاری کنی کارستان و بالکل از این عوالم بیرون بیایی! هر چند من خودم در این کارهای عاشقی ماشقی تخصص ندارم و درست مثه این بچه مهدکودکیها میمونم که همه رو به یه چشم میبینن و قصدشون فقط خنده وشادیه و بعضی وقتها هم اگه دخترک خوشفی به تورشون خورد به حکم غریزه ماشین کوکیشون رو بهش غرض میدن! و درست شدم بنده به به گوی خداوند با این چیزهایی که آفریده و هی آبه که از لب و لوچه ما آویزونه! و هر از چندی هم که کفم حسابی میزنه بالا میرم از این مجلات زن روز میخرم و هی صفحاتش رو از اول به آخر و از آخر به اول هی ورق میزنمو جدولش رو غلط حل میکنم و بعد با حرص و غیض تمام به گوشه ای پرتش میکنم و هر چه لعنت هست میفرستم به این چلقوزهایی که هر روز زن شب میگیرند و جدولش رو درس حل میکنن!! ….اما خوب به هر حال مهم نیست ، بالاخره ما هم برای خود مردمانی هستیم!
…..الان که دارم سر و ته نامه رو میخونم بشدت تمام دارم فکر میکنم که چطور شد که سطور بالایی به این سطور پائینی منتهی شد!!
اما خوب مهم نیس!! مهم این بود که میخاستم چیزی بنویسم که برا تو باشه که شد!...آهااا تا یادم نرفته …ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام!
زیاده قربانت میرم
کسی که همیشه به دوستیش با تو افتخار میکنه
آیدین
آیدین: من دلم گرفته!
دختر جینگول: وای آیدینی جونم ، چرا دل مهربون و قشنگِ تو گرفته ؟!دلیلش چیه؟!
آیدین: حالا بی خیال ! تو چطوری؟ خوبی؟ و.....
دو دقیقه بعد....
دخترجینگول!: آیدین...:(...:((..8-| ..آیدین من دلم گرفته!!!
...رفیق ما دیگه الان تو سنی هستیم که دقیقا میفهمیم که طرف مقابل داره انتقاد میکنه ، یا نصیحت! یا مسخره و حتی به فکر خودش البته توهین! حالا به دلایلی ...حداقل من اینطوری فک میکنم که دقیقا درک میکنم طرف مقابل چی داره میگه هر چند به روش نمیارم ...اما اینکه عکس العملی نشون ندم ، اینکه زیاد درگیر نشم و بلاگم جایی باشه که هر وقت دلم خاست بیام توش چیزی بنویسم ، همه اینا رو از تو یاد گرفتم ،علی الان دیگه خیلی خیلی کمتر از قبل بلاگ میخونم خیلی کمتر از قبل کامنت میزارم ،همیشه این حرفت تو گوشمه که وقتت رو با کامت گذاشتن برا هر کسی تلف نکن و....جدی جدی میگم خیلی باحالی ..هنوزم میگم حرف زدن و چت کردن با تو برام کلی انرژی زاست ،،من و تو جفتمون پشت نقاب طنز زندگی باشکوهی داریم ، جدی میگم و حداقل خودم بهش مطمئنم که افق دیدمون خیلی خیلی بزرگتر از این آدمهایی که فک میکنن از دماغ فیل افتادن! آدمهایی که حتی ظرفیت اینکه زیادی تحویلشون بگیری رو ندارن! میدونی دنیاشون حتی ظرفیت خودشون رو هم نداره!...من الان اگه بخواهم بنویسیم در مورد تو و خودم شونصد صفحه هم بنویسم تموم شدنی نیس ولی خوب حیف که معذوریت پست بلاگی نمیزاره!! و فقط به همین اکتفا میکنم که کلی باهات حال میکنم ، با خودت با بلاگت ، با چتهایی که میکنیم ، با همه بلاگهایی که با هم نوشتیم و همه شخصیتهایی که خلق کردیم ، با پت و مت، با ام الاشرار و ماری جوانا با روانی ، با محور شرارت با جـــوادهـــا )که هر کی بهم بگه بلاگ چیه بهش فوری اونو نشون میدم و از نگاه عاقل اندر صفیحش حال میکنم( ، با رفقات ، با اسکیزوفرنی که هنوزم که هنوزه فک میکنم شاهکار وبلاگ نویسیه و با پرفسور و اکسپیرینسش و طرحاش ، حاج امیر و حتی با شماتیک، مسعود قرقی و اقدس طلایی و ... و دیگه و دیگه و دیگه !
اين جواب ارشد بياد يه چهار ليتری بزنيم آقا بدجور دلتنگتونيم ...مخلص!
آناهـیـتـا
با بهترین سلامهااا
الکتروکاردیو گرافی از مخت ( ببینم چطور کار میکند!)
نوار قلبت( ببینم باز چقدر عاشق شده ای )!
دور گردن ( محاسبه گردن کلفتی ات) !
دور کمر ( ببینم از عشق آن معشوقه های قدیم در چه فرمی هستی)!!
دور …(….) !!!!
و خلاصه نوار چشمت ( ببینم چرا اینقدر ما را ریز میبنی و …)!
….و بیش از این فعلا وقتت را نمیگیرم و کماکان به ونوس میسپارمت!
بدیهایم را در دنیای پاک و با صفایت محو کن
آیدین ِ تو
پ ن 1 : آناهیتا یکی از دوست داشتنی ترین آدمهایی که تا بحال دیدم…
پ ن 2 :
خیلی دلم میخاست بعد از مدتها که میخام برات نامه بنویسم یه چیزی در خور تو برات بنویسم ولی لعنت به این روزها که حتی فرصت فکر کردن رو هم ندارم اما جای ناراحتی نیست که تو جزو معدود کسانی هستی که برای دوستی همیشگی انتخاب کرده ام و ما بسیا ر بسیار وقت خواهیم داشت..!
پ ن 3 :….( دیگه از این جا به بعد فقط برا خودت!)
میگن در ایران باستان وقتی دو نفر برای باده گساری می نشستند یکی از آنها به عنوان شهریار شب برگزیده میشد ، این شخص معمولا کسی بود که دیگری رو دعوت میکرد و انتخاب مسیر مکالمه با شهریا شب بود ، اگر در اولین لیوان بیشتر آب میریخت تا شراب معنایش آن بود که قرار است درباره مسائل جدی صحبت کنند ، اگر از هر دو به انداره مساوی میریخت معنایش آن بود که هم از مسائل جدی و هم از چیزهای دلپذیر صحبت کنند و اگر لیوان را پر از شراب میکرد و فقط چند قطره آب در آن میریخت به این معنا بود که شبی راحت و دلپذیر در پیش دارند …ولی اینها برای من در برابر تو بی معنی است که تو هم شرابی و هم شهریار شب و با تو فقط برایم مهم باده نوشی و مستی است و با هر پیاله ای که میخواهد باشد باشد! و باز اینکه چیزهایی که الان میخواهم برایت بنویسم نه اینکه فکر کنی به خودم اجازه داده ام که به تو چیزی بگویم یا خدای نکرده نسخه ای بپیچم که هم چند سالی ازتو کوچکترم( هم سنی و هم عقلی!) و هم اینکه اهل این کارها نیستم که فقط و فقط من در برابر وجود نازنینی مثل تو نیاز به حرف زدن دارم ، آنهام حرف زدن بی انتها و اینها همه بهانه است!
پ ن 4 :
داستان عشق یک افسانه نبود بیش لیک هر کسی طور دیگر گوید این افسانه را
...سودا همچون خواننده اول اوپرا بود که پس از خواندن قطعه بلند آواز خود ، با دست های یازیده می آید و به تماشاگرانش کرنش میکند ، ولی سودای آناهیتا چنان مینمود که نمیداند تماشاگرانی هم هستند ….تنها برای خود بازی میکرد..
ميدونی به نظر من اینکه آدم کسی رو بخواهد که همیشه مال خودش باشه بالکل غلطه! که همچو کسی اگر هم وجود داشته باشد دیگر اصلا آدم نیست! چون ما می توانیم هر چیزی رو که داریم به کسی که دوست داریم ببخشیم ، همه چیزمون رو ولی روح آزادمون رو نه ، چون روحِ آزاد از آن ما نیست ، این ماییم که از آن ِ روح ِ آزادیم و هیچ کسی حق ندارد که روح دیگری را در پای خود و یا روح خود را در پای دیگری قربانی کند این بزرگترین جنایت است!
و در طرز فکری که میکوشد برای تصاحب کسی که دوستش دارد به کمال اینگونه است که بگویی دنیای خود را همانجا بگذار ! بیندازش دور و به دنیای من بیا!! مال من شو! فقط مرا دوست داشته باش! فقط مـــــــــــــــــــن را! و فراموش میکند تمام حق را! و تمام حرف بر سر حقی است که روح زنده به آن مکلف است : حق دگرگونی!
آیا به نظرت عادلانه نمی آید که برای طرف مقابل این آزادی را قائل باشیم که هر گاه ببینیم به قدر کافی هوا ندارد پنجره را و حتی کمی در را باز کند؟ …پیوند دو تن ، دوستی میان دو تن نباید که به زنجیر کشیدن دو گانه باشد ، باید یک شکفتگی دو گانه باشد…
به قول رومن رولان در این بهترین تصویرش از زندگی :
زندگی موستانی است که زن و شوهر به اشتراک از آن بهره برداری میکنند ، با هم میکارند و انگورش را میچینند ، اما مجبور نیستند که شرابش را همیشه دو تایی با هم بخورند ، خوش محضری و لطف دو جانبه آن ها را بر آن میدارد که خوشه لذتی به هم بدهند و یا از هم بخواهند و هر کدام بی سر و صدا میگذارد که دیگری خوشه های هم از جای دیگر بچیند!
و فراموش کنیم مکتب قدیمیه : بیاید مزاحم یکدیگر باشیم!
و از کسی توقع چیزی را نداشته باشیم که نمیتواند بدهد
راستی و وفاداری!
Aidin mail merge Wizard
هر چند دلمون بدجور گرفته ولی...
چون یه مدت نبودیم و برای یه سری از دوستان حسابی دلمون
تنگ شده ، به زودی اینجا رو با نامه هایی کاملا خصوصی!! که
در همین وب خودمون براشون مینویسیم منفجر خواهیم کرد!
به زودی ...!
آسمان پنجره ابريست
اگر خدایی ، بنده لازم داری
اگر پادشاهی ، رعیت لازم داری
دیگر در این شهر زنده ای باقی نمانده است
پس چه میخاهی؟
----------------------------
یــــــــــــاور؟؟
درکش زبان...
احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودیشــان کردم سـوال صبحدم ازپــیر می فروش
گفتا نه گفتنی است سخن گرچه محرمی درکش زبان وپـرده نگه دار و می بنوش
NegiN are Timeless
یک تک درخت ،
یک جاده خاکی ، یک خورشید که درست میزند توی مخ
یک دشت وسیع که تنهایی تو را پر میکند و
تنهایی خودش را بر تو غالب ،
و
نگــــــین
نگین ، نگین ، تندیسی از بلور در شهری که همه چیز از سنگ است ، شهری که در آن هر که سلامی به ارادت بگوید سنگ پاره ای بر دهانش می آید و دندانش را میشکند ، چشمهایش زیبا و مشکی به سیاهی مرکب چین ، با استخوان بندی ریزه ، چشمان درشت و افسونگر ماده آهو، بینی قلمی ، گونه ها لاغر ، بادهانی کوچک و پیش آمده ، بازوانی نازک تراش ، کمر باریک ، نشکن و شکننده همچون شاخ بید که خم میشود و خم میشود و خم میشود اما نمیشکند! آری نمیشکند ، چیزی ساخته شده از ساروج با روکش نرمی از مینا و من میدانم که آبدیدگی سرشتی از آن گونه که اوست چه ارزشی دارد ....این لبخند جدی ، این چشمان روشن ، خط آرام این ابروها ، راستی و درستکاری این دستها ، این هماهنگی آسوده و در زیر آن آتشی که میسوزد ، لرزش شادمانه کارزار ، شاهکار انعطاف ، در وصف نمیگنجد ، از آنهایی است که در عهد باستان او را الگوی رخسار یک الهه قرار میدادند و او الهه ای است با روح ! شریک بی چشم داشت غمها ....
صدایش رک بود و طنین نداشت ، مثل فرمان سرنوشت و اگر چه چشمان فکور و آرزومندش به روی تو بود اما نمیشد بفهمی که تو را میبیند یا نه! با تو بود و تنها و معلوم نبود گوش به نوای کدام پرندگان نهفته در قفس درونی خویش داد و با این همه چنان لطف و ملاحتی داشت که محال بود کسی او را ببیند و با او همنشین و هم صحبت بشود و دوستش نداشته باشد و دل بدو نسپارد ....
و تو با من سخن میگویی و آن دم که احساس میکنم تنهایی من را می خورد حضور تو در کنارم تجلی می یابد ...لحظاتی هست که میدانیم میان ما و آنان که دوستشان داریم هیچ فاصله ای نیست و من اکنون که برای تولدت مینویسم روح چشمانت را بر روی کاغذم حس میکنم و بیاد می آورم که تو جزو اندک شمار کسانی هستی که استعداد این را دارند که زشتی های دنیا را زیبا کنند...
تولدت مبارک ای وجود برگزیده...
-------------------------------------------
انیس البلاگ
و چنین گوید این حقیر سراپا تقصیر بی مایه ، که در این روز اعلیا حضرت ، خدای خدایگان فخر زمان و مکان نگین املائک داخل بیست و دو شدند و ما از خداوند تبارک و تعالی اقلا دویست و بیست سال دیگر سلامت و سعادت و آسایش و راحت برای وجود مبارک همایونی تقاضا میکنیم...
تصدق خاکپای همایونت شوم ، انشالله از جسارت این عریضه بگذرید که والله به تاج و تخت بلاگی و همایونی شما هیچ مقصود ندارد جز عرض بیچارگی و خانه زادی خود ، خورشید عالم تاب عالم و آدم شاهدند که ما به هر دری زدیم از برای انتخاب لقبی در خور شما ولی به قول عوام ما را چه به این فضولیها که نه سر پیازیم و نه ته پیاز و نه ملاغیاث! ما خود در به در محتاج آن غمزه شاهانه ایم و ما را چه به این جسارتها که هر که را دیدیم التماس نمودیم که عرض چاکری ما را هم بخاکپای همایونی ولینعمت بی منت روح العالمین فداه برساند ولله بالامانت بالله بالصداقت اگر برای مردم بد همقطاری بودیم اما برای وجود مبارک اعلیحضرت اقدس همایون ارواح العالمین فداه نکر صدیق و درست و امین و دوست خواه بودیم و هستیم ...
فدایت شوم چون درک مطالب بلاگی را میفرمایید و دیگر آنکه با مخلص التفاتی دارید از قبول این ارمغان منت عظیمی به مخلص میگذارید و زبان ما قاصر است از تشکر و اینها همه از رحمت و مروت باطنی شماست و بس و خداوند این رحم و مروت را مستدام بدارد که ما همیشه و در همه جا گفته ایم و میگوییم که کیف و حال و ذوق و وجد و سماع و کشف و شهود و خلسه و مراقبت و تمام این اعتبـــــــارت بی اعـــتبـــــار ، همه و همه ارزانی خودتان باد که جملهء آنها را به کیفیت یک کامنت نگین این انیس البلاگ جاودانی نمیخرم که
ما را از همه عالم همین بس و هه نعمت فردوس شما را....
....الله الله !! نگین ما را از تمام بلیات ارضی و سماوی حفظ کن و دویست و بیست سال به این وجود مبارک عمر بده و ما را در بلاگ او بمیران و بدست دوک مح3ن و پایتون و رها و ساغر و ...و غیره این اولاد و اخلاف نینداز ....الهی آمین!
زاد روزتان مبارک فخر زمان و مکان!
---------------------------------------------
دههههه!
پس کوشن اینا؟!! این نگین که تنها تنها مثه مسافرکوچلو نیشسته جلوی کیکش و داره به شمعهایی که تموم میشن نیگا میکنه !! پس کوشن اینا؟!
.....آهـــــای دوک ، دوک مح3ن!!! آهـــــای ! اون کوکتلها و ماکارونی با پنیرا مثه اینکه برا همس هاااا ، باز من آمدم پارتی بازی کردم تو رو کردم دی جی تولد! یه رامشتاین گذاشتی از اول تا اخر و باهاش باسه ته بندی مخ ما رو تیلیت کردی و خوردی و بعدشم جیم زدی رفتی سراغ کوکتلها؟! پس کوشن مهمونا؟! ...
اممم ، اوممم ، ایممم ،.....بابا اون کوکتل رو غورت بده بد بگو ببینم چی میگی؟!
چاکرم داش آیدین ، والله امیر که یه کـوزه پر از شراب برداشته رفته اون پشت هی به سلامتی فقط خودش و خودش و خودش میره بالا! بانوی اولم که از وقتی آمده همینطوری جولی آینه اس! مریمقلی که داره واکمن گوش میده و علیرضا هم فوتبال نیگا مینکنه! ساغرم یه چند نفر رو جمع کرده دور خودش و پز ایسنا و میسنا و هنرهای تجسمی پجسمی رو میده و خلاصه هر کی یه جاس دیگه!!
خیلی باحالن اینا بابا!! زود باش همه رو جمع کن میخام حافظ بخونم و کادوی تولد دست جمعیمون رو باز کنم ....
....
خب به نام نگین یا خواجه.....
امممم
خرم آن روز کــزین منزل ویران بــروم راحـت جان طـلبم و زپی جــانان بروم
گرچه دانم که بــجایی نبرد را غریـب من ببوی خوش آن زلف پریــشان برم
چون صبا با دل بیمار و تن بی طاقت بهواداری آن زلف خرامان پریشـان برم
دلم از وحشت زندان سکندر بـگرفت رخـت بربـندم و تا ملک سلیـمان بروم
در ره اوچـو قلـم گر بـسرم بایـد رفت بــا دل دردکـش و دیــده گـریان بـــــرم
نذر کردم گر از این غـم بدر آیـم روزی تا در مـــیـــکده شادان و غزلخوان بروم
بـهواداری او ذره صـفـت رقـص ـکنـان تا بســر منـزل خورشید درخشان بروم
نازکان را چو غم حال گرفتاران نیست ساربانا مـددی تا خوش و آســان بـــرم
--------------
تولد ، تولد ، تولدت مبارک
اشک شادی شمع رو نیگا کن که میچیکه
چیکه ، چیکه...
-----------------
نگین جونمون ، ما بچه های وبلاگشهر هی نیشستیم فک کردیم و فک کردیم که چی بگیریم که در حد شما باشه راستیاتش عقلمون جایی قد نداد و آخرش همگی با هم این جمله رو نوشتیم که حرف دلمونه برا تو :)
دو چیز را دوست میداریم
یکی گل و دیگر تو
گل را برای تو
و تو را برای همـــــــــــــــــــــــــیشه
من،تو
لعنت به ویرگول
از خونتون بیاین بیرون ای آدمای خوشبخت
منو تماشا بکنین به من میگن سیه بخت
آرزوهام جون جون تو دشت سینه مردن
چرا منو ای خدا جون با خودشنون نبردن؟
هیـچی و همــه چی
...و ما بین هیچی و همچی دور این دایره سنگی آنقدر چرخ میزدند تا از پا در می آمدند...
...اسیران را به جای اسب بسته بودند...
و
مبارزه هر چند امید پیروزی در آن نباشد بازخود امیدی است؟!
و باز از همیشه تا هنوز هم...
و من هنوز هم چون گذشته ها بر اینم که خیال پرداز تر از من کسی نیست ، اصلا من پا به رکاب به دنیا آمده ام و روح ِ آزادم هر لحظه در گوشه ای در پرواز است ، کوچکتر که بودم خود را ژول ورن می نامیدم در کلاس و مدرسه و از خنده تمسخر آمیز بچه ها خود بیش از همه می خندیدم، همچنان که به ریش همه چیز!
سالها دنیایی درونی برای خود ساخته بودم ، فارغ از همه چیز ، پنداری تنها منم که درست میگویم و سوار بر اسب مراد میراندم و میراندم ، بدون کوچکترین تصوری از شکست...خلاصه دنیا روحی داشت و ما هم حالتی و کیفی..
اما افسوس که طالع سازگار نبود و اکنون درست مثل ِ آدم فلج شده ای هستم! هیچ فکری در سر ندارم ، مدتهاست از آنچه در دور و برم میگردد بی خبرم ...حالا چه هستم ؟ یک صفر ، فردا چه می توانم باشم؟ فردا میتوانم از میان مردگان برخیزم و زندگانی نوینی را آغاز کنم؟ میتوانم در خود همان انسانی را بجویم که باید وجود میداشت؟ نمیدانم ، نـــــــــــــــــــــمــــــــــــــــیـدانم ، نمیدانم...ولی هر چه هست میدانم که هستم و برای خود یک زندگی دارم ، هر چند دیگر گذشته را واقعا نمیدانم آیا واقعا هرگز بوده است یا نه ، دیگر نمیفهممش ; دردناک است...
و اکنون مزه تلخی به دهان دارم ، شکنجه خود را نشخوار میکنم ، سودای خار داشته ام درونم را میخورد و شراب دیگر خشمگینم میکند و حوصله نوشیدن آنرا ندارم ، ولی جز شراب هم چیزی برایم باقی نمانده است!
- - - - - - - - - - - - - - - -
و من باز اینجا بذر رویاهایم را می افشانم
که تو اینک گام برمیداری
آهــســتـه گام بردار که رویاهای مرا لگد مال میکنی
دراینجا روی سخنم با شمانیست ، با هیچ کس نیست ، به همه میگویم
اینجا ، ایــنــجا ، اینجا برایم دنیایی خیالی بود ، خیالی ، که به هر جان کندنی نقش لبخند را بر صورتم نقش بربندد تا جدیت و عبوسی دنیای واقعی را از یادم نبرده اش! در اینجا در پی این نبودم که اشک را در بطری عرضه کنم که در دنیایی خالی از معنا اشک چه معنا میتواند داشته باشد جز برای خلوت خود؟ به این امید هم نیامده بودم که جایی کاملا دنج و راحت و دلچسب پیدا کنم که اصولا چنین جایی در دنیا اصلا نمیتواند وجود داشته باشد ، اما لااقل اگر دنیا دروغ است ، دست کم این حق را داریم که بخواهیم دروغی خوش آیند باشد ....گفتم که ، دنیایی خیالیی خـیا لـــــــی
خ ی ا ل ی ...افسوس که نفهمیدید و البت مهم نبود و نیست ، هه هه فهمیدن چه تاثیری میتواند داشته باشد؟ فهمیدن توضیح دادن است و برای دوست داشتن ، برای درک شدن نیازی به توضیح نمیبنم! و افسوس که نفهمیدید با ملاکهای دنیایی واقعیتان دنیای مجازیم را سنجیدید و من هیچ نگفتم ، به راستی هیچ نگفتم و درستش هم همین بود و شاید تنها چیزی که میتوانم در اینجا به آن افتخار کنم همین باشد که هرکس خود داند و رازهای خود ، خود داند و سهمش از آزادی.....
اما توهینهایی وجود دارد که با تمام حسن نیت نمیشود آنرا فراموش کرد ، چیزی نمیگویم اما نمیتوانم فراموش هم بکنم ، میگذارم به حساب واژه ها ، واژه ها این طورند ، کلمات فریب میدهند ، روی هم می غلتند ، انگار نمیدانند به کجا میروند و ناگهان به سبب دو ، سه ، چهار کلمه که نوشته میشود و خود بخود ساده است یک ضمیر شخصی ،یک فعل ، یک قید ، یک صفت ...هیجانزده میبینیم که مقاومت ما را در هم میشکند و گاه اعصاب نمیتواند تاب بیاورد ، اعصابی که با خیلی چیزها کنار آمده ، به طوری که میتوانیم بگوییم از پولاد است اما با شنیدن مقولاتی صرفا دستوری اشکش در می آید .....فغان از دست کسانی که مثل تخم مرغ گندیده میمانند که بیرونش صاف و پاک است اما همینکه میشکنی گندش به دماغت میزند!
.... امممممم بیش از این گفتن در این باب جایز نیست ، شما لطف کردید که با چشم پوشی و گذشت به حرفم گوش دادید ، ضعفی بود که خاستم برایتان حکایت کنم ، ولی این ممکن نیست ، نمیتوان حکایت کرد ، باید در دل نگه داشت ....چیز جالبی نیست ، مردانه هم نیست ....باید زندگی کرد و خاموش ماند ، عذر میخواهم که شما را کسل کرد....
هیــچ و پــوچ
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش باید روان کشید از این ورطه رخت خویش
چندی پی درس و بحث رفتم دیدم ره دور و پای لنگ اســـــــــت
چنـدی به قلــندران نشستـم دیدم که حدیث جرس و بنگ است
چندی به شرابخانه رفتــــــــم دیدم که به پای خم دبنگ اســـــت
چندی به قمارخانه رفتـــــــــم دیدم که سر آس و جور جنگ است
پیر خردم به گوش گفتـــــــــــا اینها همه صحبت جفنگ اســـــــت
پوچ ، به وسیع ترین معنای این کلمه یعنی موجودی که همه را خیره ساخته و همه از درک آن عاجزندو بدین ترتیب پوچ خــــــــــدا میشود!
و هیچ ، هیچ است ، مانند تمام قصه هایی که حکایت آفرینش را تقریر میکنند ، هیچ کس حضور نداشته ، هیج کس شاهد چیزی نبوده ، اما همه میدانند چه شده...
هیچ :
آه پوچ ، زندگی مثل معمول خسته کننده شروع شده ، آه ، میدانی پوچِ لعنتی! مسئله آه بسیار غریب است و هزار جور آه داریم! در ظاهر میان آه ها فرقی نیست و لی در واقع هر آهی کیفیت و خاصیت دیگری دارد و بین (آه حسرت) و (آه محنت) و (آه دریغ) و... خیلی فرق است ، مثلا آه حسرت و غم توما عموما از سینه کسانی بیرون مجهد که بدون آنکه اطرافیان ملتفت و آگاه باشند امیدی را بخاک سپرده اند. آهی است که صفت سوزناک را میتوان منحصربدان شمرد وعموما در موقعی از سینه بیرون می آید که انسان با لبان متبسم در میان انجمن محفلی که همه بی خیال میگویند و میخندند و تصور میکنند که شما هم مانند دیگران ابدا غم و غصه ای در دلتان نیست و شما هم برای اینکه عیش دوستان را منقص نکرده باشید با آنکه بار اندوه دارد سینه تان را می ترکاند میگویید و می خندید ...
پوچ :
اشخاصی که به اجبار میکوشند جالب باشند ، بیشتر از همه نفرت انگیز میشوند لااقل برای خود!
هیچ:
اه همان حرفهای مزخرف همیشگیت! وجدانی با نیش گزنده میدانی یعنی چه؟ حس میکنم از تمام پله های تحقیر یکی یکی پائین رفتم تا رسیدم به خفت محض!...هی با توام پوچ ِ لعنتی! هـی ...:((!
پوچ:
هـیچ، هـیچ ، ....، اممم ..لعنت به تو هیچ! هیچ ِ خودخواه ، میدانی ، کاش اشک من هم در می آمد! آنوقت با اشکم همه چیز را میگفتم!! ....امممم به عقلت رجوع کن هیچ به عقلت (پوچ) !
هیچ:
ها ها ها ! تضاد !اولین اقدام عقل ، تشخیص دادن درست از نادرستی است . اما بمحض اینکه عقل بخود می اندیشد اولین چیزی که کشف میکند تضاد است! هیچ من خســته ام! خسته
پوچ:
در خستگی چیزی از دل آشفتگی هست و خستگی نیروی بیش برنده حرکت است ، خستگی خوب است هیچ ! به فردا فکر کن
هیچ:
در یک زندگانی بی فروغ ، همشه زمان ما را با خود میبرد ولی هنگامی فرا میرسد که باید ما آنرا ببریم!، ما به امید آینده مانند (بعدها) زندگی میکنیم، فردا، آرزوی فردا را میکنی در صورتی که وجود آنرا رد میکند، فردا یعنی نزدیکتر شدن به مرگ، پس تنها یک مسائله واقعا جدی وجود دارد برای فکر کردن ، آنهم خودکشی است!! و تشخیص اینکه زندگی ارزش زیستن دارد یا بزحمتش نمی ارزد ، در واقع پاسخی صحیح است به این مسائله اساسی!!...میدانی پوچ درون بهم پیوستگی انسان با زندگی چیزی قویتر از همه تیره بختیهای جهان است و در این بین اشخاصی به دست خود میمیرند که شیب احساسات خود را تا انتها تعقیب میکنند! و مرگ تنها وجود عادلانه است ! در آن همه به یک اندازه کورند ، هـــــــــمــــه...
پوچ:
هی هیچ! هیچ ، تصمیم نو امیدانه ارزش تامل منطقی را ندارد، ابدیت را چه میکنی؟
هیچ:
ابدیت ! چه مسخره!....راستی پوچ! من نمیفهمم چرا همیشه ابدیت را بزرگ تصور میکنند ؟! میدانی من آن را به شکل اتاقکی تاریک و نمور با دیوارهای دود زده میبینم!
پوچ:
!!!! هیچ خیلی احمقی! هیچ ، هیچِ عزیز ، در زندگی آن کسی بهتر از همه زندگی خواهد کرد که بتواند بهتر از دیگران خود را بفریبد!
هیچ:
اه ، پوچ بس کن ، دیگر نمیتوانم مهمل ببافم! من خسـته ام ، باید برم ، یعنی مجبورم ، فقط پوچ ، برای یکبار هم که شده فکر کن،پوچ میتوانی بفهمی یعنی چه اگر نتوان به جائی روی آورد؟ چون واجب است که هر کس بتواند لااقل به جائی روی آورد!
هر چند:
مارا که به کنج قفس خوش بود چه غم گرباغبان به باد دهد آشیان ما
پوچ :
بروی ؟ به کچا؟ جایی برای رفتن وجود ندارد!
هیچ:
میدانم پوچ! هر چیزی که فقط یک بار برای ما زنده بوده باشد ، هرگز از دست نمیرود و در این پوچ خانه لعنتی برای هیچ چیز پایانی متصور نیست و بهمین دلیل تلاش برای درک آغاز بی معنی است!
گفت کجا میروی؟
گفت مجهول آباد!
گفت مجهول آباد کجاست؟
گفت:هر جایی که پیش قدم آید، هر جائی که قضا و قدر بدان سو بکشد ، هر جایی که هیچکس را نشناسیم و احدی ما را نشناسد، هر جائی که روح و خیال آسوده و از بند انواع نگرانی ها و قیود یکسره آزاد باشد!
پوچ ، کاش میشد رفت به آنجا از این باغ تهی مانده از رخ دلکشان ، کاش میشد رفت به مجهول آباد، باید بروم ، یعنی مجبورم ، حال اگر دستت نمیرسد به بی بی دریاب کنیز مطبخی را!
اندر این ویرانه پر وسوســــــــه دل گرفت از خانقاه و مدرســـه
نه زخلوت کام جستم نه زسیر نه زمسجد طرف بستم نه زدیر
عالمی خواهم از این عالم به در
تا به کام دل کنم خـــــــاکــــی بســــر
فعلا 
من پدر شدم
پست هشتم روزی که فمنیست شدم که یادتونه؟
نشد!
میدونیین دلم نیومد برا جگر گوشه ام خشونت به خرج بدم ، ترسیدم جلوش رو بگیرم بزرگ که شد بیاد وبلاگ بزنه و روزمرگی بنویسه! باسه همین نشستم باهاش کلی صحبت کردم ، هی بهش گفتم چخوف خانوم ، دخترم، من کاریت ندارم ، تو خودت الان دیگه بزرگ شدی ، خوب رو از بد تشخیص میدی! باید اولویت هات رو تشخیص بدی! همیشه برا این کارها وقت هست! الان باید درس بخونی و ...
چخوف خانوم هم که قربونش برم! مثه همه جوونا با احترام در حالی که از چشاش معلوم بود داره به من تو دلش فحش میده! یه میو میوی میکرد که یعنی چشم!
خلاصه این دختر بنده هر روز میرفت بیرون و دمدمای غروب یواشکی میومد خونه و فوری میرفت مینشست سر درسش که یعنی از صبح اینجام و دارم درس میخونم! منم که گفتم نخاستم کاری بکنم که بزرگ شد وبلاگ بزنه و روزمرگی بنویسه ، به روی خودم نمیاوردم! از شما چه پنهون کلی هم یاد جونیام میوفتادم و ....! هی روزگار...جواانی کجایی که یادت ....
خلاصه همینطور چرخ گردون میچرخید و دختر بنده هم به کاراش میرسید که یه روز آمدم دیدم همسایه ها در خونه صف کشیدن که آقا ! جلوی دخترت رو بگیر! محله ما یه محله آبرومنده ! تو به دخترت آزادی دادی که دادی! روشنفکری باسه خودت روشنفکری! ما دختر جوون دمه بخت تو خونه هامون داریم!
این دختر شما ماشالله با این پرو پاچه اش! با این آرایش ِغربیش! یه کاری کرده که از تمومه گربه های شهر رو دیوارهای این محل دارن صدای غورباقه در میارن!
خلاصه رگ غیرتم به جوش آمد! با عصبانیت صداش کردم که دیگه سنگام رو باش وا بکنم که ...میومیو کنان و خرناس کشان با یه قری که حتی دله پدر رو هم آب میکنه آمد پیشم و دستش هم یه روزنامه بود ، گرفت به طرفم گفتم این چیه؟ گفت بابا آیدین ! دیدی من زحمات تو رو به هدر ندادم؟! رشته پروش دام و طیور دانشگاه قبول شدم!(پدرسوخته کپِ خودمه دیگه، میدونست چی کار کنه!)
کلی خوشحال شدم ، گفتم حالا که رفتی دانشگاه ایراد نداره ، میتونی دوس پسر داشته باشی! ولی تو همون دانشگاه ، اونم با یه نفر، معنی نداره با این همه لندهور عوضی داری میگردی ، میدونی ، مردم چی میگن!
بعدشم ، من خودم همه خرجت رو میدم! با هر لندهوری رفتی بیرون سهم خودت رو میدی که فکر بد نکنه!
دستم رو لیس زد و گفت مــــــــــــــیییییوو (یعنی چشم)!
خلاصه همه چی تا همین چند روز پیشا خوب بود! که یهوهکی دیدم زکی سه! شکم دخترم آمده جلو! با صدای غمگین نشستم بهش گفتم که جریان از چه قرار بوده ، خیلی شرمنده گفت :
با دوس جونم رفته بودم بیرون اون برام کالباس خرید منم از بیفتکم بهش دادم!
با اون یکی رفته بودم بیرون برام ژامبون گرفت منم کنتاکی بهش دادم!
با اون یکی رفته بودم ! از جنس گوشت بوقلمون برام یه ساعت گرفته بود منم ذوق زده شدم نیم ساعت بهش دادم!
دیگه دیدم کار از کار گذشته! از دانشگاه براش مرخصی گرفتم و خونه خوابوندمش!
که یهو همین دیروز بود که دیدم صدای آه و ناله اش در آمده! منو میگی همچین بدرقم خودم رو گم کردم! هر چی دنباله یه خانومی چیزی گشتم بره کمکش ، کسی نبود! خلاصه در یک عملیات کاملا بی ناموسی! بچه ها به دنیا آمدن! ولی خودمونیم عجب لحظه ای این لحظهء پدر شدن!!! خودمم فک نمیکردم اینقدر خوشحال بشم!
قربونش برم به خودم کشیده! سه تا بچه ( یکی پسر دو تا دختر) هر کدوم یه شکل و یه رنگ!!!
دایی بچه ها ، اولین کسی بود که بهم تبریک گفت ، عمه خانوم هم کلی ذوق کرده و تازشم گفته براشون لباس میدوزه ، برا دخترا صورتی برا پسره آبی ، عمه خانوم میگفت لباس بچه ها باید شادباشه ، خاله بچه هام کلی مژدگانی داده ، قول گرفته که یکی از بچه ها رو بدم خودش بزرگ کنه ، عموی بچه هام خبر دار شده بود ، از مسکو تماس گرفته بود و خلاصه کلی تبریک و خوشحالی!
فعلا اینچا در همین بلاگت مستطاب خودمون مراسم اسم گذاشتن رو بچه ها برپاست ، از عمه خانوم همه فامیل حساب میبرن فک کنم اسم اول رو ایشون باید انتخاب کنن! خلاصه هر کی اسمی پیشنهاد بده تا رای بگیرم ببینم چی باید بزاریم!
روزهای خوش گذشته...
یه درخت خشک و بی برگ
میونه کویر داغ
توی ته مونده ذهنش رنگِ پررنگِ یه بـــــاغ
از وقتی آمدم همینجوری ساکتم و بی حرف، مامان هی میگه چته؟! رفقا هم میگن چته؟! چرا آپ نمیکنی؟! من هیچیم نیس! فقط ساکتم و حال و حوصله وبلاگ و مبلاگ ندارم اصلا ، ولی اجبارا آپ میکنم! این همه باسه دله خودمون بلاگ ننوشتیم اینم روش!
--------------------------------------------
بی حس و حال زل زده بودم به این مونیتور لعنتی ! آنا و بارون و ....میپرسیدن که خوش گذشت و چطور بود واز این حرفها...! و من موندم که چرا هیشکی هیچی نمینویسه از این ماجرا! که یاد آبجی کوزه افتادم و حرفش که یه داش آیدین و بلاگستان ! فهمیدم که کار خودمه و بس! ولی هر چی خاستم یه چیزی بنویسم ، هیچ رقمه حسش نبود! تا اینکه مثه همیشه که اینجوری میشم! رفته بودم سراغ بلاگ استادمون بادمجون ، آرشیوش رو زیر رو میکردم که چشمم خورد به
پست 21 دی که در جواب من نوشته بود! که اگه میخای بی خیال وبلاگ نویسی بشی! یه چند تا قرار وبلاگی بزار و اگه زیر بارون باشه چه بهتر! اون موقع است که بادیدن بلاگرهایی مه رو و مه پیکر !!از هر چی وبلاگ نوشتن و چت و نت و ...زده میشی و خراب شده ات رو تعطیل میکنی و میری پی کارت!!
(( البته اینا هیچ ربطی به این قرار وبلاگی ما که بارون هم میومد نداره هاااا!))
ولی نه! ما از این شانسا نداریم که دخترهای بلاگری که به پستمون میخورن زشت باشن تا ماهم متعاقبن دچار یاس فلسفی بشیم و بلاگمون رو تعطیل کنیم!
اولین قرار وبلاگی که گذاشتم با نگین بود و چقدر خوب بود! این دختره خیلی مهربونه ، یعنی راستش خرکی مهربونه ، هی تند تند دلم براش تنگ میشه! پنچ شنبه هم امیر رو دودر کردم تنهایی بره دنباله کارای تور ، صبحی رفتم دیدمش ، فک کنم بعد از دیدن اون بود که اینقدر انرژی گرفتم که با وجود مریضی صبح تا شب جمعه سر پا وایسادم!!
اما ، خیلی خوش گذشت!!!
سارا فوق العاده عالی بود ، من که خیلی بیشتر الان دوسش داشتم! یادمه پشت تلفن گفت من از الان میگم دهنم صافه! ولی من باید اعتراف کنم که ظرفیتش دهنه منو صاف کرد! یادمه رها میگفت از نزدیک خیلی سر به زیر و ساکته ، راس میگفت! خلاصه خیلی خوب بود....
ساغر هم همونی بود که تصور میکردم! از اون دخترایی که به درد مربی مهد کودک میخورن تا با بچه ها هی بازی کنن! بد رقم خوشم آمده ازش!
آلا گارسون رو نمیدونم چرا هی فک میکردم دختر ساغره ، خوب نیس پیش مامانش مزاحم شم! اگه این فکر لعنتی نبود حتما بهش ID رو میدادم ...
سلماز هم خیلی مرتب و اتو کشیده و دس به سینه نشسته بود (از اول تا آخر یه جا)! روم نشد پیش دختر عموش مخش رو بریزم رو فرقون ، حیف!
از همه باحال تر این بانوی اول بود! بابا ما گفتیم بانوی اول، ولی دیگه نه اینقدر!! جدی جدی بانوی اول بود ، هم خودش هم رفتارش ، دمش گرم ، فقیر نوازی کرده بود و از غذای دربار یه چند لقمه آورده بود ، ما که حال کردیم بد جور ، خوش به حال کاخ نشینا که هر روز از این غذاها میخورن ، خوش به حال باباشون!
جای حسین قلی بدجور خالی بود ، اگه میومد بیشتر خوش میگذشت!
.......
از پسرا فقط من و امیر آمده بودیم با یه عکاس!
من که خوب بودم، ساکت نشسته بودم و حرف نمیزدم ، همه بهم میگفتن این خیلی پسر مظلومی اصلا بهش نمیاد اینجوری باشه ، دمه خودم گرم با این کلاس گذاشتنم!!:(( ضایع شدم رفت:((
امیر هم که راه میرفت دخترای غیر وبلاگی اتوبوس براش دلشون قیژ و ویژ میکرد چه برسه به بلاگراااا که ....! خیلی دوس میدارمش ، هر وقت دیزاین جدید جوادها رو میبینم که بک گروندش یه چهار لیتریه! یاد تو میوفتم! فک کنم عرق خور تر از خودت خودتی!
دوک مح3ن هم مثه اینکه بود ، خیلی سنگین نشسته بود درس مثه یه دوکِ اصیل! ولی من فک کنم اگه یکم رژیم بگیره بدک نیستااااا!
حمید رو خیلی دوس میدارم ، 10 تومن خرج کرد یه روز بخابه!
داش بهزاد ، دمت گرم با این عکسات بد رقم صفا دادی ، ولی اگه اون دوربین دسه من بود اگه دسته من بود.....
-------------------------------------
گزارش به محضر وبلاگشهر :
شبه پنچ شنبه با این مردک پایتون و دوک پارک ملت قرار داشتیم و یه عرق خوری خیابونی کرده بودیم بدرقم تو فضا دیدنت! خلاصه کلی هم پیاده روی ...شبش نمیدونم از خستگی بود یا خماری خوابم نمیبرد ، یعنی حدودهای 12 خوابم میومدها! ولی همین که پلکهام سنگین شد ، یادم افتاد که قرار بوده به آلا و حمید و سارا زنگ بزنم! به آلا زنگ زدم طفلی مثه اینکه خواب بود! از اینکه از خواب پروندمش اینقده شارژ شدم که تا 3 خوابم نبرد!
خلاصه تا اینجاش یادمه که همه ساختمون از صدای تلویزیون که گذاشته بودمش رو 100 بیدار شده بودن غیر من! چهار نیم از خجالت دیگه زدم از خونه بیرون ، از بد روزگار آژانسه که نگو دیشب بهش گفتم 5 بیاد و یادم رفته ! آمده و یه بار دیگه همه رو از خواب بیدار کرده!!!
رسیدم و با حمید یه گپی زدیم تا امیر آمد بدو بدو رفتیم اون پشت خودمون رو ساختیم( تا حالا صبحی عرق خوردی؟ بد رقم ضد حاله!)
الخلاصه یکی یکی رفقا آمدن ، بانوی اول قبلا فرموده بودن تا همه نیومدن سوار اتوبوس نشید ما هم عطف به دستور منتظر ساغر شدیم و آخرین نفر سوار شدیم !
تو اتوبوس که هی این دخترا و دوک مح3ن و حمید شلوغی میکردن و هی مخ ما رو میخوردن منم که ساکت نشسته بودم!
کلار دشت که رسیدیم بارون گرفت یاد بارونک افتادم که نتونسته بیاد و الان خونه نشسته ، یهو به دلم آمد که نکنه که بازم استاتوسش رو زده I am raining و کلی قصه دار شدم ولی همین که چشم خورد به دخترهایی که از یه سواری داشتن مومدن پایین یادم رفت ولی خب همه دیدن که من به بارونک وفادرم !
گفتن اینکه کدوم قسمت مسافرت بیشترین لذت رو به من داد یکم سخته! ولی واقعا نمک آبرود و تله کابین که با دوک و حمید و حسینقلی رفتیم معرکه بود ، یک ساعت تمام یک ریز خندیدیم ، حمید که هی دستش رو رویه کلیه هایش فشار میداد و باز میگفت چرب! منم دوباره شروع میکردم! حسینقلی و دوک نمیدونم فک کنم مست بودن ، اینقدر باحال بود این حسینقلی سرش رو انداخته بود پایین انگار نه انگار که ما هم هستیم میرفت پایین ! معلوم نبود کجا داره میره! ما هم که به دنبالش اونم چرب! دوک هم فک کرده بقالی سر کوچه شون پایینه ، میگفت پیاده بریم پایین! طفلکیها مست بودن ، منم به روشون نیاوردم ولی خوب!!!!
یکی دیگه هم بینه همه عرق خوریهای که تو عمرم کردم!! بهترینش اون عرقی بود که وسطه مرداب انزلی با امیر زدیم و اوه تو فضا دیدنت...! دومی هم که از اولی هم بهتر بود اون جینه بود که تو متل قو خالی کردیم! امیر یادته رفته بودیم بخریم من گفتم یکی بسه؟ من دیگه فولِ فولم! فقط باسه خوش طعم شدن دهنم یه ذره میخورم؟ ولی نصفِ بیشترش رو زدم ! اوف به جونه خودم واقعا رو هوا بودم ، خیلی محشر بود و بعدشم کلی با حمید خندیدیم! ولی من موندم تو اون دومی رو چطور زدی!!!! من که کم آوردم فطـــــیر!
خلاصه آقا به ما که کلی خوش گذشت ، اصلا هم کسی رو اذیت نکردیم و کلی با کلاس و آقا برخورد کردیم و لی شما ببخشید! تقصیر این پایتونه دیگه ، دسته بچه چیزهای خطرناک میده!!!! به من چه اصن!
-------------------------------
Yahoo Messenger
مح3ن: buzz ، buzz ، buzz
آیدین: هــــــا
مح3ن: داش آیدین خیلی دوست دارم ، مخلصم .....، راستی داش آیدین یه بلاگ زدمهااااا، رولــــــــت روسی ، بهش لینک میدی دیگه قربون دستت!
آیدین: هه هه هه ، مردیکه بزار قالبه وبلاگت خوش بشه ، بعد بیا لینک بخاه ..عجب
هااااااااا
مح3ن: buzz ، buzz ، buzz ......
--------
نگین : سلام آیدین ، پسورد بلاگت چیه؟
آیدین: به به به ، سلام نگین جونم! امم پسوردم dashdookmoh3n چطور؟
نگین: هیچی میخام به رولت روسی لینک بدم!
آیدین: هر جور دوس دارین بلاگه خودتونه ، ...نگین ، نگین buzz ، buzz ، buzz ......
بهترین فلش کلیپ سال
اگه چشمات بگن آره ، هیچکدوم کاری نداره
یادش بخیر، ما قبلا ور دست این استادمون میخوندیم! ولی از بد روزگار ما جواد شدیم و معتاد ولی اون ترک کرد !! خلاصه من از همین تریبون حکم حکومتی میدم که همه این کلیپ رو یه دو سه باری دان لود کنن که هیتش بره بالا! اونجام رفتین بگین عالی بود .
آیدین (ص)!
شنبهیکشنبهدوشنبهسهشنبهچهارشنبهپنجشنبهجمعه
شنبه :
امروز هوا خیلی باحال بود جند دقیقه آفتابی چند دقیقه بارونی طوری که همه شاکی شدند یکی از دخترا که تازه وارد سالن شده بود با صدای بلند گفت ((آه)) از خدا پنهون نیس از شما چه پنهون فهمیدم از من خوشش آمده و میخاد زنم بشه ! ، وگرنه چه دلیلی داشت طوری آه بکشه که من بشنوم؟
یک شنبه:
صبح دیر از خواب پاشدم . ساعت 12 بود خاستم پنجره اتاقم رو باز کنم که دیدم دختر همسایه روبرویی از در خونشون بیرون آمد و در رو محم بست، از خدا پنهون نیس از شما چه پنهون حس کردم یه طورایی منتظر بیدار شدن من بود وگرنه چه دلیلی داشت همون موقع از در بیاد بیرون؟!
بعد از ظهر وقتی از کلاس داشتم میومدم بیرون یکی از دخترای همکلاس! گفت : آیدین حزوه هفته پیش رو داری؟ آنقدر ملتمسانه این جمله رو گفت که متاثر شدم ، یادم باشه حتما باهاش ازدواج کنم!
دوشنبه:
داشتم حساب میکردم که چند تا پیشنهاد ازدواج ریافت کردم که استاد گیر داد به من که چرا غیبت زیاد داری! یکهو مریم ( دوست لیلا) زد زیر خنده از خدا پنهون نیس از شما چه پنهون من که منظورش و فهمیدم ولی اصلا قصد ازدواج باهاش ندارم آه اه با اون دندونای خرگوشیش!!!
پیمان عصری به پیتزا دعوتم کرده من که منظورش رو میدونم ! میخاد منو از ازدواج با لیلا منصرفم کنه! از خدا پنهون نیس از شما چه پنهون از لج پیمان هم که شده حتما با لیلا ازدواج میکنم!
سه شنبه:
امروز از اتاقم بیرون نیومدم برا همین کسی نتونست علاقه مندیش رو برای ازدواج با من ابراز کنه ، فقط یه نفر تو کوچه داد میزد نون خشکی ، از خدا پنهون نیس از شما چه پنهون اصلا فک نکردم قصد ازدواج با من رو داره!
چهار شنبه :
تو راهرو یه دختر ورودی جدید رو دیدم ! بهم گفت ببخشید آقا آیدین جون ! آزمایشگاه کجاست؟ از شما چه پنهون من که منظورش رو فهمیدم! دختره هم بد چیزی نبود ولی فعلا باید برسی کنم شاید باهاش ازدواج کردم!
پنچ شنبه :
این پیمان با چند نفر دیگه دس به یکی کردن میخان منو خر کنن ، هی میگن آیدین! هر کسی که بهات حرف میزنه که قصد ازدواج با تو رو نداره که !!! از خدا پنهون نیس از شما چه پنهون فهمیدم که اینا میخان خواهراشون رو به من قالب کنن!!
جمعه:
نوار مغزم رو بالاخره با اصرار مامان گرفتم ، میزونه میزونه فقط یه متر بالا و پایین!
تصورش رو بکن ....
پسر خاله ات بهت زنگ میزنه که سمیرا تصادف کرده زود خودت رو برسون تا حلوا تموم نشده ، با بدن تب کرده و گلوی چرکی لباس میپوشی میری بیمارستان ، خوشبختانه چیزی نشده !! بچه تو غلت اول ماشین از پنجره پرت شده بیرون و فقط سرتا پاش خش خشی شده! شوهرش که کمربند داشته صحیح و سالم مونده و فقط دختر داییته که یه هفت هشت جای سرش شکسته و یکمم خونی مونی شده و خوشبختانه چیزی نشده! مامان شب و میومنه بیمارستان و تو خسته و کلافه از این گلو درد لعنتی میای خونه!
سردرگمی هیچی یادت نیست که چشمت به ساعت میوفته و یادت میاد که به بانوی اول ایران قول دادی ساعت 9 آن لاین بشی و الان 11 است! میای ان لاین میشی که شاخ در میاری که اِ اِ اِ اِ چرا همه ان لاینن ! فوری اینویزیبل میکنی و میبینی آبجی کوزه آن لاینه میری باش گپ بزنی که همیشه بهترین بوده که یهوهکی دعوتت میکنن تو یه روم و شونصد نفر بهت تولدت رو تبریک میگن ، بهت زده میشی ،این همه آدم برا تو بیدار موندن !!! از خوشحالی نمیدونی دیگه چی بگی!تو روم دس میزنن و میگن و میرقصن و تو تو آسمونها برا خودت راه میری!
بعد همین که ساعت 12 میشه بهت خبر میدن !!!!
میری تو بلاگ سلماز ، بعد کوزه ، بعد بانوی اول ایران ، بعد باران ، بعد نسل سوخته و کلی آف و میل و ....
دیگه کم کم شاخ در میاری ، خلاصه اینقدر میخندی و میگی که کم کم صبح میشه !
هر چی فکر میکنی تا بحال بهت اینقدر خوش نگذشته ، اینقدر از یه چیزی خوشحال نشدی و ....
از اون روز داری فکر میکنی که چطور میشه تشکر کرد، هر چی فک میکنی عقلت قد نمیده ،...بعضی چیزها رو نمیشه با کلمات تموم کرد که از ناقصی خرابش میکنه و فقط و فقط میگی ، خیلی ممنون ، خیلی ممنون سلماز جان که از دو روز قبلش قرار مدار گذاشتی و اون متن خیلی خوشگل رو نوشتی ، خیل ممنون مهسا که همه رو جمع کردی و بابا خلاصه دیگه خیلی ممنون همگی یه خیلی ممنون که پشتش هوارتا لبخند واقعی خوابیده ، هوار تا ....
خیلی ممنون:)
طالع بینی مرد متولد 24 فروردین ( حمل)
طالع بینی و صفات و ویژگیهای مرد متولد این روز از ماه حمل دارای یکی از پیچیده ترین و عجیبترین و سردرگم کننده ترین ویژگیهای است که تا بحال در موجود دو پا دیده شده است! و ستاره شناسان به یقین معتقدند که مرد متولد این روز در لحظه تصادم شهاب سنگها و انفجارهای عظیم خورشیدی پا به صحنه روزگارگذاشتهاست!
البته به شهادت اغلب پژوهشگران و محققان رفتارشناسی چیزی که بیشتر از خصوصیات و رفتارها و واکنشهای مرد متولد فروردین ذهنشون رو مشغول کرده و حتی میشه گفت همه ی پیش بینی هاشون رو به هم زده اینه که رفتارهای مرد متولد فروردین دقیقا رفتارهای ایده آلیه که یک زن متولد فروردین" اردیبهشت" خرداد" تیر" مرداد" شهریور" مهر" آبان" آذر" دی" بهمن و اسفند آرزوشو داره .
از صفات بارز این فرد ،پر انرژی بودن ، صادق و سرراست و رک بودن ، عاشق پیشه و شاعر بودن ،ما جراجویی و ریاست طلبی است. زنانی که در جستجوی فردی سر به راه ، همیشه یکنواخت و کاملا قابل اعتماد هستند بهتر است او را انتخاب نکنند!البته نکته ای که بسیار حائز اهمیته قدرت تطابق و همسان گرایی مرد متولد فروردینه.پس حتی اگه در جستجوی یه همچین فردی هم نیستین شانس خودتو رو امتحان کنین. اما اگر فقط طالب عشق و هیجان هستند ، او بهترین فرد دنیاست!
او وقتی عاشق بشود گویی لیلی و مجنون جدیدی به دنیا آمده است ، اما ، اما زنی در راه عشق به او موفق و پیروز خواهد بود که بسیار بسیار صبور باشد!
در اولین دیدار با او خنده از روی لبتان محو نخواهد شد و او گویی زمین و آسمان را بهم میبافد تا از شما تعریف بکند! تا جائی که کم کم خودتان هم باور کنید که فرشته ای آسمانی هستید! قرارهای عاشقانه با او بسیار هیچان انگیز و رمز گونه است ! مثلا وقتی برای بار اول با هم به سینما رفته اید او آنچنان محو و حتی ذوب در شما میشود که خود را فورا فراموش میکنند و دستی را ذره به ذره به شما مینماید! آنجنان در هم فرو میروید که و آنچنان فکر میکنید که همدیگر را دوست دارید که از نقل خارج است ! در همین بین وقتی دخترک تحملش تمام میشود و میگوید آیدین جون عزیزم شیر میخام! او بسان مرد عنکبوتی در حالی که به چیزی جز شما فکر نمیکند از جا میخیزد که برود ساندیس بخرد و شما از خنگی او انگشت به دهان میمانید!به هر حال این زن خوشبخت باید به این هم توجه کنه که مرد فروردینی همیچ قت نشانه ها رو درک نمیکنه و به سیگنالا جواب نمیده.پس باید سعی بر این باشه که دوصفر هفت بازی و آل کاپون گری کنار گذاشته بشه و فقط اصل موضوع بیان بشه.
در صف خرید ساندیس ناگهان دختری را میبینید که بی برو برگشت فک میکند زیباترین دختر دنیاست! از بوفه سینما مستقیما با او به کوه میرود و وقتی بسان عشاق جوان فرو رفته در هم ابدیت را از بالای بلندی برای هم معنی میکنند ، او میگوید ابدیت یعنی تو ، یعنی در کنار تو بودن ، یعنی عشق ق ق و ناگهان با گفتن این جمله بیاد می آورد که شما در سینما جا گذارده! معشوقه بغلی را محکم در آغوش میکشد و وعده ها حواله میکنند و با عجله تمام خو را به شما میرساند ، در حالی که شب شده و شما آنجا نیستید!
نبودن معشوقه در آنجا ، ومنتظر نماندنش برای وی بسیار گران تمام میشود! افسرده و مغبون در خیابان قدم میزند و به بی وفایی دینا و مه رویان دشنامها نثار میکند!حتی در بعضی موارد خوندن شعرهای عاشقانه و سوزناک هم دیده شده.از قبیل :باز منو کاشتی رفتی تنها گذاشتی رفتی و در یه مورد بخصوص و بسیار نادر شنیده شد که این مرد میخوند:عمرا اگه لنگمو پیدا کنی.هرجوری خواستی با دلم تا کنی!
تا اینکه بالاخره یک روز عشق زندگیش رو پیدا میکند و همانطور که گفته شد او بسیار وفادار و عاشق پیشه و پاکباز است و وقتی که بالاخره در لباس دامادی در کنار معشوقه اش نشسته ، سر به زیر انداخته ، همه به هم میگن ه عجب پسر سر بزیری و اون که غرق در در تماشای ساق پاهای دوستانه همسرشه به انتخاب خودش آفرین میگه و برای اینکه همسرش چنین دوستان خوشتراشی داره نگاهی سرشار از عشق و محبت به اون میکنه و......
خلاصه اینکه تولدم مبارک دیگه بابا!
این روزها مردم همه مرده اند ،
چون کسی را نمیابند که دوستش بدارند!
God
خـــــــــــــــدایــــــا!
به خاطر اینکه تمام برنامه های نوشته شده ام اجرا نمیشود!
به خاطر نداشتن تمركز
به خاطر مساله اي كه نمي توانم حلش كنم
به خاطر اينكه احساس مي كنم خنگم
ازت ممنونم...
از خجالت آب نشدي؟!
بابا تو دیگه کی هستی!!
7 Days
جمــعـه : از شنبه دیگه شروع میکنم ...
شنـــبه: شنــبـه....؟!!!
یکشنبه: یعنی میشه؟ راهی هست؟
دوشنبه : ول کن بابا ، به درک ، زندگی دمی است! یه پکــهِ دیگه بریز...
سه شنبه: :(( چرا دوشنبه رو تلف کردم؟! نــع نــــــــــــــــه!(
چهارشنبه : يك عالمه درس برای خواندن ، یک عالمه مطلب برای نوشتن ، یک عالمه کتاب نخوانده ، هزار کار عقب افتاده ، ...دستانم روي كيبورد مي لغزد.پاهايم روي صندلي مي لرزد.گردنم به زور زير سنگيني و فشار افکار تاب می آورد و نمي شكند ، این همه لودگی برای چه؟ برای که؟ نوشتن برای چه؟ وقت تلف کردن به چه قیمتی؟ حروف زير انگشتانم به زور جفت مي شود...من مي نويسم،پس من هستم.!! نه من مي لرزم،میلرزم ، اشک میرزم ، پس هستم ، هستم؟ نه ،آره دارم میلرزم و نه شاید باز من ديوانه ام،مستم، مستم؟؟باز مي لرزد دلم،دستم.باز گويي در جهان ديگري هستم. نـــــــــــه نـــه نــه نه نه ن ه ن ه ن نــــ نـ :(((((((((((
پنج شنبه : این هفته ، هفتهء من نبود ، فردا یه برنامه دیگه مینویسم بی خیالل لِ لِ
جمعه : از شنبه شروع میکنم!



ميگذرم
پیام نوروزی
اولین جلسه تشکیل مجلس شورای غیر اسلامی بلاگستان به ریاست آیدین!
بنام همه دختران کمر باریک
با سلام و تبریک این عید سعیده و باستانی خدمت همه ملت علاف پرور بلاگستان من در چند کلمه پیام نوروزی خودم را به به عنوان شخص سوم مملکت به استحضار ملت ای پی دوست میرسانم!
سال خدمت رسانی به جنس مخالف
من سال جدید رو بعنوان سال خدمت رسانی به جنس مخالف اعلام میکنم!
و بر این اساس تمام دختران و پسران باید یک لحظه از خدمت رسانی بهم غافل نباشند وهیچ کس حق ندارد ذره ای نازِ شتری بکند!
کمیسیون اصل 90 کماکان در خدمت رای دهندگان عزیز است تا به هر شکایتی در مورد پا ندادن بی دلیل دختران رسیدگی کند!
و من الله التوفیق!
از همین فردا...
از فردا درس خوندنو شروع مي کنم
از فردا يه برنامه ورزشي مرتب براي خودم مي گذارم..
از فردا دیگه سیگار رو برای همیشه ترک میکنم...
ازفردا شبها زودتر مي خوابم...
ازفردا شروع مي کنم به جواب دادن به نامه های عقب مونده...
از فردا ديگه اصلا آنلاين نمي شم.فوقش روزي يک ساعت..
از فردا موقع هرکاری بیخودی عجله نمي کنم و هی تند تند سوتی ِ خفن نمیدم...
از فردا سر مامانم غر بيخودي نمي زنم و يه کم تو کارا کمکش مي کنم...
از فردا هر چي دم دستم بياد رو پابليش نمي کنم..
از همين فردا!
قول مي دم!
از هـــــــــــــــــــــمـــــــــــــــین فــــــردا :(!
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را .....
دوست بر دوست رفت ، یار بر یار چیست در این روزگار خوشتر از این کار
از خدا پنهان نیست از شما پنهان نباشد که دلکِ خودمان هم برای آپ دیت نمودنهای هر روزه تنگ شده! ولی این چندین روز دوری و کم کاری بسی به مذاق تنبل پرور ما خوش آمده و علی ایحال این روزها حسی برای نوشتن نداریم!
اما چنان که افتد و دانی سعادتی عزیزم شامل حال ما گشت و مسافرتی هر چند کوتاه در زمان اما طولانی و هم سنگ تمام یادها نصیبمان گشت ، چند روزی که برای اولین بار با کسانی همنشین و دم خور شدیم که گویی یک روحیم در سه جسم! که هر کدام به فراخور شرایطش تفاوتهایی با دیگری دارد و اما اصل یکی است!
تعریف کردن از این ساعاتی که با این رفقای شفیق بر ما رفت کار این لحظه نیست و بماند برای موقع دیگری که یک دهن میخاهد به پنهای فلک ، و این خطوطی که اکنون سیاه میکنم فقط و فقط برای تسلی دادن بر خاطر پریشان خودم است که گویی نمیخاهد قبول کند که آن ساعات و دقایق ناب تمام شده است ، اگر از حق نگذریم طفلک حق هم دارد ، گویی یک باره از عالم تکرار و سنگ بر عبث کوبیدن به عالم دوستی و بی ریایی پرتاب شده و اکنون باز انگاره کن تمامی خواب بوده خود را در چهار دیواری تنگ و تاریک و محصور در باید و نباید ها که زندگی نامش کرده اند مییند و نمیخاهد قبول کند که تمامی آن خندها که عرش را به لرزه انداخته بود تمام شده !
از همان اول صبح با امیر به شوخی و مزاح با نریمان که الحق از نر ترین و با ایمان ترین بلاگران زمانست پرداختیم و این بشر چقدر ظرفیت داشت! اهل ذوق و شوق ، درویش صفت ، عارف مسلک و صوفی مشرب ، بی قید و بی اذیت و بی آزار و دوست دارگل و پروانـــــــــــــــــــــــــــه و الحق صبور:D !
در وسط مرداب انزلی در اتاقکی روی آب ساندیسی به یاد ماندنی به رگ زدیم و من که مثلا به خیال خودم دارم زرنگی میکنم! سهم نریمان رو هم کش رفته آنچنان در خیال پرواز میکردم که ....
و بعد خواب و نه خوابی از این خوابهای معمولی ، خوابی به تمامی خواب!
و باز شب ، و نه از این شبهای روزمرگی !
شبی در کنار شراب و کباب سرد شده و قوطیهای ساندیس و امیر !
امیر که لازم به معرفی نیست ، این جوان با آن چشمهای همیشه خندان دایم ، لبخند تلخی بر روی لبانش نقش بسته بود که به خندهایش عمقی زندگی بخش بخشیده بود ، از همان موجودات نادری که خواجه حافظ آنها را زیرک خوانده است و آرزو میکرده که با آنان فراغتی و کتابی و گوشه چمنی داشته باشد تا باهم باده کهن بنوشند آنهم به مقدار دو من به سنگ شاه ! و به ریش دنیا و مافیها بخندند!
چنان لطف و ملاحتی داشت که محال بود کسی او را ببیند و با او همنشین و هم صحبت بشود و دوستش نداشته باشد و دل به او نسپارد :)
شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
دلا کی بِــه شود کارت گر کنون نخواهد شد
در عالم مستی در جنگل گاه خنده بر لب چنان جدی لب به نصیحت میگشود که من دغل باز هر چه به خود فشار آوردم تا زبان به طعنه بگشایم و بگویم چشمم روشن و دلم گلشن ، مار پوست انداخته است ، عجب ادیب و عارف کاملی از آب در آمده ای، نتوانستم و الحق هم جایش نبود که تمام حرفهایش ذره ذره بر وجود مینشست ...
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را تا دگر بار مادر گیتی چون تو فرزند بزاید
مخلص کلام شب و روزی داشتیم بیاد ماندنی سراسر خنده و دلگرمی آنچنان که صدای قهقه خنده ء مان که بیخبری از عالم و مهر و دوستی را فریاد میزد در فضای لایتناهی عرش و فرش و در زیر قبهء فلک و افلاک پیچید و ندا رسید که حقا امشب اولین شب زندگیتان بوده و بس!
شما رو نمیدونم اما من جالبترین کسائی که تا حالا دیدم خودمونیم!!!
شرب مدام شد چون میسر مدام بــــــــه
چون می حرام گشته به ماه حرام بــــــه
یک بوسه از رخت ده ویک بوسه از لبت
تا هر دو را چشیده بگویم کدام به
-------------
آهاااااااا وایسید تو صف! شلوغ نکنید! به همتون میرسم! بیایید یکی یکی ریس مجلستون رو بوس کنید عیدیاتون رو بگیرید ،اممممم!
اسکار
بلاگران گوش تا گوش در سالن مجللی که با بودجه کمیسیون فرهنگی مجلس در محل همایشهای سینمائی گروه شب یلدا ساخته شده نشسته اند ، آیدین به کمک دوک مح3ن اجرای مراسم این دوره رو بر عهده دارند،در این مراسم دختران برنده جایزه در هنگام دریافت جایزه توسط آیدین بوسیده شده و پسران نیز موفق به دست دان با دوک مح3ن میشوند!!
با سلام به همه مدعوین ، لطفا ابتدا به احترام شهدای امسال بلاگستان ( کاگر معدن ، آشپزخانه آنیما ، حمیدانه، یاور مسافر ،مینای باران وار ، یک ثانیه سکوت !)
برای شروع مراسم از همه ی دوستا تقاضا میکنیم صندلی هاشون رو به حالت عادی در بیارن و چشاشون رو هم درویش کنن ، اسکار امسال در رشته های
زیر بزگزار میشه:
اسکار بهترین بازیگر زن، در این رشته حدود 300 هزار نفر کاندیدا بودن ، که به علت پاره ای مسائل فصلی! این جایزه تقدیم میشه به سارا از وبلاگ ... و کامنت دونی آنیما !
سارا در حالی که کفشهای دو میلیون دلاری تقدیمی آیدین رو به پا کرده و لباس دو و میلیون دلاری رو که آیدین پیشکشی براش خریده رو به تن کرده ! با تفاخر تمام میاد رو سن ،
سارا روی سن:
هههه من از همه بخاطر حرکت فرهنگی به گند کشیدن اسکار تشکر میکنم ، هی آیدین خیلی دوست دارم ، بیشتر از دیروز!
اسکار بعدی که داده خواهد شد بهترین جلوه های ویژه و به قول اجنبیها اسپیشال افکته که بدون شک این جایزه حق یاور مسافره به خاطر همه ی تلاشایی که داره.
یاور روی سن:آیدین!گلم تو چقدر ماهی
هروقت حوصله داشتی بگو با هم باشیم گهگاهی
اگه حال میکنی با غذاهای تو مایه ی کله پاچه و سیرابی
بگو یه رو با بچه ها جمع شیم بریم لب جوب آبی
اما کتگوری بعدی که در اون جایزه توزیع میشه جایزه ی یک عمر دستاورد فرهنگی و ضد اخلاقیه که در این رشته اسکار میرسه به امیر به خاطر وبلاگ مینوسیم پس هستم! و همچنین اسکار بهترین بازیگر مرد برای بازی در نقش پسری در مطب دکتر روانشناس نیز به ایشون اهدا میشه.
همچنین از پایتون به عنوان بهترین فیلم کنندهء ملت در مراسم خاصی تقدیرشد!
امیر:مرسی از همه.اوه جیزز!مرسی.واقعا من الان هپیم و ریلی هیچی ندارم بگم.آی دو اپولو جایز!
آیدین: مح3ن این چرا این رفمی حرف میزنه؟ نکنه باز اینجا پز اون دختر لیتوانییه رو بده آبرومون رو ببره؟
اسکار خلاقیت و نوآوری میرسه به نریمان به خاطر ابداع شیوه ی نو در لینک دادن و خلایت در استفاده از فونت.
آیدین:به نظر میاد ایشون در سالن حضور ندارن.ای ول خوشم میاد اسکار رو به تخمشم حساب نمیاره.
اسکار کارگردانی بهترین مجموعه داستانی ، تعلق میگیره به مجموعه داستانی عاشقانه ی " در انتظار فراز " به کاگردانی هستی از شرکت فیلم سازی من یک زنم!
هستی رو سن :
وای نمیدونین چقدر خوشحالم ، حیف که فرازم مسافرته و نمیتونه منو در این لحظه با شکوه ببینه و بگه خانوم شیره ، هیچ وقت مثل الان عاشق نبودم!!!
آیدین من تو رو مثل فرازم دوس دارم!
اما جایزه ی ویژه ی هیئت داوران برای بهترین بلاگ مستند میرسه به نگین برای وبلاگ .وردز آر تایملس.
نگین:او مرسی از همتون که غنچه های عشق رو با اشک های شوقتون آبیاری میکنین و دوستی ها رو در امتداد باغچه ی روزمرگیها میکارین.امیدوارم دستهای صفاتون هیچوقت سرد نشه ...
آیدین:نمنه؟!
مح3ن : آیدین منم هنگ کردم ، خیلی عرفانی بود! آره صداش رو در نیار نفهمه که نفهمیدیم!
اما جایزه بهترین فیلمنامه ی عاشقانه ، تعلق میگیره به آناهیتا فیلم نامه نویس عشقولی
آناهیتا روی سن:
وای عاشقتونم ، خیلی عشق کردم ، عشق رو در شما دیدم ، عشق ، معشوق ، وفادری ، آیدینی تو خیلی مهربونی ، تو عاشقی ، تو عشقی ، عشق عاشقی ، عشقه...
اسکار بهتری عکاس سینمایی میرسه به دختری به اسم متین ، و آکادمی اسکار از پدر ایشون بخاطر خرید این دوربین گران قیمت تشکر میکنه ، ضمنا مثل اینکه ایشون اکانتشون پارس انلاینه!
متین روی سن:
خیلی خوشم آمد ، آخه میدونید همه جایزه ها رو باید بدن به من ، من فقط از خودم عکس دوس دارم بندازم ، آخه من خیلی خودم رو دوس دارم!
جایزه بهترین مجموعه سه ریال تلویزیونی ِ ساعت پخش قبل از اخبار 14 از سیمای خانواده با افتخار به کاگردان و بازیگر شهیر ، سلماز تقدیم شد!
سلماز روی سن:
وای خیلی خوشحالم ، قهوه ای تر از اونی هستی که فک میکردم!!! ، خیلی خوبید که منو فراموش نمیکنید ، همیشه از این ناراحتم که فراموش بشم ، به من سر بزنید!!!
آیدین: سلماز ، جدی جدی خیلی دوست داریم همگی ، دختر خوبی هستی ، ( تشویق حضار)
اسکار بهترین تدارکات به خانوم عمق عمیقیان به خاطر تدارکات عمیق مراسم 8 مارس ، همچنین ایشون عمیقا مفتخر به دریافت جایزه بهترین شیرن عبادی شدن!
عمق روی سن :
عمیقا از این مراسمِ عمیق خوشحالم و از عمقِ دلم آرزو میکنم این مراسم سال بعد بدون حضور موجوداتِ مذکر برگزار بشه تا هم ژرفتر و عمیقتر بشه و گودتر!
و اما اسکار بهترین رهای آبی با افتخار تقدیم میشه به رهای همیشه آبی ، با شنیدن اسم رها ، دوک مح3ن فوری جیم میشه و آیدین به حالت خبر دار وای میسده ، رها در حالتی که کت و شلوار و کراوات پوشیده ! به روی سن میاد
و با گفتن این شعر آغاز میکنه:
می افتد ؛ و می شکند....
آنقدر مهم نیست که دل کسی را بشکند،دل من می افتد ؛ و می شکند.
....به امید روزی که همه مردان پریود بشن شما رو به خدای زنان میسپارم !
آیدین با حالت خبر دار ، رها این شعرت رو خیلی دوس میدارم :)
اما اسکار بهترین بازیگر نقش دوم زن تعلق میگره به رمیا از وبلاگ باران بخاطر ترسیم بهترین صحنه های اشک و آه و ناله !
و اسکار مغرورترین کمیک صورت و حالت به دیبای توپ پلاستیکی لایه دار با افتخار تقدیم شد!
دیبا با لباسی که به شکل توپ چهل تیکه کندو کندو ه و سیاه و سفیده با غرور و نخوت تمام میاد رو سن:
میگفت : اگه آرزو کنی بی عدالتی میشه که سیر و مایع ظرفشویی واسه پیشرفت زندگی خوب، همدردی کنن با آدما!
آیدین: آهــــان!
در همین بین اسکار خفن ترین تحقیق سینمایی به آنیما بخاطر گزارش
gender gaps in public opinion about lesbians and gay men داده شد که آنیما بعد از به روی سن آمدن گفت ! من اصلا از هم جنس بازها خوشم نمیاد ولی شوما ها اینقده پوفیزید که واسه ما چاره ای نمیمونه!
در این لحظه که آیدین میخاست بانوی اول ایران رو دعوت کنه تا اسکار یک عمر بانوی اول ایران بودن رو بهش تقدیم کنه ، یک دفعه سه نفر خفن که بعدن معلوم شد ام الاشرار و لوک خرشانس و ماری جوانا هستند از وبلاگ محور شرارت! حمله کرده و سن رو به تصرف خودشون در آوردن ، ام الشرار با خشونت و شرارت تمام یه لگد به آیدین زد و پشت میکروفون قرار گرفت و گفت بانوی اول و حسینقلی کین ؟ این دو نفر که به ما لینک دادن بیان این ور میخام بقیه رو دود کنم هوا ! ماری جونا هم قهقه زنان میگفت آخ جون دود آخ جون دم! همه زده بودن زیرگریه و جو متشنج شده بود که لوک خرشانس پادر میانی کرد و از طرف همه به ام الاشرار قول داد که همه به محور لینک بدن! بعد پشت میکرفون قرار گرفت و گفت آقا شرمنده که اینجوری شد ، تقصیر خودتونه ولی باز به قول یارو گفتنی دوس نداریم ببینیم غمتونون قناری! و آیدین هم فوری پشت میکرفون قرار گرفت و با ترس و لرز محور رو به عنوان بهترین اسکار اعلام کرد!!!
بعد از این ماجرا علی قالپاق از شرکت فیلم سازی بادمجان روی صحنه آمد تا اسکار بهترین کمپانی کمدی! رو دریافت کنه که با چند تا شیرین کاری باز دلا رو شاد و آروم کرد و البته نعشه!
و به عنوان برنامه ویژه ، قطعاتی از فیلم فولکولوریکه حسینقلی به کارگردانی مریم جوجه عقابی برای تماشاگران پخش میشود و اسکار بهترین حسینقلی نیز به حسینقلی تقدیم میشود!!!
یه مردی بود حسینقلی
چشاش سیا لپاش گلی
غصه و قرض و تب نداشت
اما واسه خنده لب نداشت...
حسینقلی تلو خرون
گشنه و تشنه نصبه جون
خسه خسه پا می کشید
تا به لب دریا رسید
از همه چی وامونده بود
فقط ام یه دریا مونده بود...
حسینقلی،حسرت به دل
یه پاش رو خاک یه پاش تو گل
دساش از پاهاش درازترک
برگشت به خونه ش به حال سگ.
دید سر کوچه را به را
باغچه و حوض و بوم و چاه
هرته زنون ریسه میرن
می خونن و بشکن می زنن:
«-آی خنده خنده خنده
رسیدی به عرض بنده؟
دشت و هامونو دیدی؟
زمین و زمونو دیدی؟
انار گل گون می خندید؟
پسه ی خندون می خندید؟
خنده زدن لب نمی خواد
داریه و دمبک نمی خواد
یه دل می خواد که شاد باشه
از بند غم آزاد باشه
یه بر عروس غصه رٌ
به تئنایی داماد باشه
حسین قلی!
حسین قلی!
حسینقلی حسینقلی حسینقلی!»
احمد شاملو
آقا بشمار ببین چند تا شد تا حالا.ببین اگه هنوز مونده جایزه یه دونه هم بدیم به این یارو دوک محسن که خیلی پشت پرده رایزنی کرده.
آره یه دونه هست.ببین اگه راه داره بده بهش.
آیدین:اما آخرین اسکار امشب برای لوس ترین و بی نمک ترین پایان بندی به ساغر برای وبلاگ اصل قضیه.
ساغر:دستون درد نکنه.ایشالله یه روز را بده یه سیگاری با هم بزنیم.به علی حال میکنم با مراسم.راسی خبر مبر جدید از فاطمه حقیقت جو نری تو؟!
آیدین:ببین تورو قرآن کیا اسکار میگیرن.نه بابا.برو بیشین رو صندلیت بغل همون یارو که باهاش اومدی.
خوب.تموم شد .حال کردین خدایی چقدر محافظه کارانه اسکار دادیم؟اصن قرارا نبود اینا اسکار بگیرن ها.اما برای جلوگیری از تشویش اذهان عمومی و برای حفظ وحدت جامعه و تقارن مراسم اسکار امسال با مراسم سوگواری سالار شهیدان(کی؟!)خیلی بی سرو صدا جایزه ها رو دادیم به ملت.وگرنه اگه قرار بود خدا پیغمبری اسکار بدیم همه جایزه ها رو طبق روال گذشته باید میدادیم به کوزه سفالی ، که این دفعه خاستیم یه تنوعی بشه!
ایشالله سال بعد که امپراطوری رو گسترش دادیم یه مراسم کاملا مستقل و منفعل را میندازیم.
خانوما آقایون پاشید برید خونه هاتون.اون لیموزین منم بیارین دیره میخوایم با بچه ها بریم عرق خوری ....
پ .ن: ببخشید که هول هولکی شده ، وقت ندارم بخونم اون بالاها چی نوشته! شما به بزرگی خودتون ببخشید ، سعی کردیم از هر کی که بشه یادی بشه ، خیلیها فراموش شدن میدونم ، انشالله جشنواره فجر جبران میکنم!
اول از همه عید رو بهتون تبریک میگم ، فک کنم این دیگه آخرین پستی که امسال مینویسم ، من یه جورایی دارم فرار میکنم! عید رو میخاستم تنها بمونم خونه که کار خراب شده و مهمون داریم! به دوستم گفته بودم چند روز پیش ، الان بهم خبر داده که وسایلت رو جمع کن ، زود بیا خونه مجردیه ، صبح 5 حرکت کنیم ! الان بدو بدو اینو میزون کردم ، کسی تقریبا خبر نداره کجا میریم بدتر از همه هم خودم! به غیر از دوستم اون 3 نفر دیگه رو اصلا تا حالا ندیدم! دوستم هم به مامانش گفته با آیدینم! منم به خونه گفتم با نویداینا داریم یه دو سه روز یه جا! البته من به مامان تقریبا یه چیزایی گفتم ولی نه کاملا! ، میخاد بیاد ببینه با کی میریم که منم همش تو فکرم که چطور دو در کنم ، اونا رو ببینه عمرن بزاره برم! پولم کم دارم ، :( ، حالا تا ببینم چه شود ، خلاصه از هم اینجا عیدتون رو تبریک میگم و امیدوارم خوش بگذره بهتون
بهار پارسال نبردیم لذتی بهار امسال خدایا فرصتی
غمـــشـــادی
ترسم که من بمیرم و غم بی پدر شود این طفل نازپرور من دربدر شود!
1- کیبوردم بجز تکرار تایپ نمیکنه ، شاکی نباشین که خودم بیشتر از همه شاکیم :(
2- از قرار معلوم جناب یاور مسافر هم میخان وبلاگ نوشتن رو بزارن کنار :( ، این شعر رو هم برا ما سرودن:
سالار همه بلاگران آيدين است/ سرکرده بدعت آوران آيدين است/ دوک است و رسول ُ خالق است و سيد / زينروست شعار ياوران آيدين است!!!!!!ُ آقا ما بند کفشتون هم نيستيم اين کارا چيه!:))نمیدونم چی بگم ، فقط آرزو میکنم استراحتی کرده و برگردن که هیچی برا من مثل جدا شدن از دوستی نیست
3- اینطور که بوش میاد! آشپزخانه آنیما هم داره درش تخته میشه ، این یکی بدجوری ما رو سوزوند ، آشپزخانه آنیما برا من حکم پاتوقی رو داشت که هر وقت تو این دنیای مجازی به انتها میرسیدیم ، میرفتیم مینشستیم با خیال راحت یه قهوه تلخ سر میکشیدیم وتلخی زندگی رو بیشتر حس میکردیم ، آنـــــــــــــــــــــیما ، بلاگت رو حذف نکن ، اونجا برامون کلی خاطره داره ، قهوه و چایی نباشه خیالی نیست ، بزار بمونه که بعضی وقتا با رفقا بیایم یه سیگار خالی بکشیم، هیچ پاتوقی ، پاتوقه آنیما نمیشه ، که ما به خوش مشربی و خوش زبونی و با صفایی و یی و ییو ی و تو کسی رو ندیدیم
4- از بچگی عاشق چهارشنبه سوری بودم ، هر سال اینقده ذوق و شوق داشتم که نگو ، چند سال پیش که هنوز دل و دماغی داشتم ، متخصص ساختن بمب و کوزه و موشک و هر چیزی که فکرش رو بکنی بودم ، ولی امسال حتی یه ترقه خالی هم ندارم:(( ، دبیرستان بهم میگفتن آیدین ترقه! از یه ماه مونده به چهارشنبه سوری هر کی منو میدید میگفت آقا برناممون چیه؟! کلی خاطره دارم ، از کوزه های که درس کردم ، برنامه ریزی و جمع کردن رفقا ، از ترقه ای که در کلانتری زدم و فرار کردم و ناظممون رو بردن بازداشت!، از جیم زدن از مدرسه و انداختن نارنجک سر مراسم قران تو دبیرستانهای دخترانه و هم همه و جیغ و داد! از کوبیدن نارنجک به شیشه ماشین پلیس! و ... اما امسال :(( ، کسی هم ازم یادی نکرد ، دیگه مثل اینکه فراموش شده اون آیدین پر شور و حال ، دیروز داشتم راه میرفتم یه پچه دبستانی یه ترقه کوبوند زیر پام ، یهوهکی انگاز از خواب غفلت بیدار شم مثل سگ از جام پریدم! تا حالا اینقد نترسیده بودم! ولی از خنده اون پسر بچه ها کلی شاد شدم ، یاده جونیایی خودم افتادم ، دمشون گرم ، خوشو دارم اگه شد لااقل یه چیزی بنویسم ، اگه شد...
5- شماره چهار تموم شد ولی من تازه کلی خاطره یاد آمد که حتی تو این ساعت شب و سکوت این دل پوسیده رو خندوند! یادش بخیر 4 سال پیش بود فک کنم همین روزا ،که 4 نفری رفتیم سینما، طبقه بالا خلوت ِ خلوت بود و همه بحر فیلم که یه نارنجک رو از اون بالا پرت کردم پایین!! کل سینما خورد بهم و فیلم رو قطع کردن و چراغا رو روشن ! از ترس داشتم سکته میکردم ، یه 10 دقیقه همه جا رو گشتن و همین که دوباره چراغا رو خاموش کردن فرار کردیم! یه زنه کم مونده بود سکته کنه!!! الان که فکر میکنم شرمندش میشم!! اون پسره مظلوم هم یادم آمد ، همون که من تو راهرو ترقه زدم و افتاد سر اون ، کلی دردسر درس شد واسش ، کاش الان میدونستم کجاست تا ازش معذرت بخام ،...ساله بعدش که میخاستن ما 4نفر رو اخراج کنن ، مامانم به آقای پورفرزام ( ناظممون ) التماس میکرد که این قول داده آدم بشه! ناظم بیچاره مرد فهمیده ای بود ، سرش لرز داشت و همونطور که سرش رو بالا پایین میکرد گفت : خـــــــــــــــیر(کشیده بخون) خانوم ، این آدم نمیشه ! کجاست که ببینه آدم شدم اونقدر که دیگه نمیدونم ....بگذریم !
6- باغبان در باز کن من مرد گلچین نیستم
من گلی دارم که محتاج گل تو نیستم
7- دلم میخاست یه مراسم به شیوه اسکار برگزار میکردم ، نمیدونم چرا نتونستم ، به هر حال شاید پست پایانی امسال یه جشن اسکار کوچولویی به شیوه آیدین در آوردی بگیریم اینجا ، شاید ، هرچند خوب نخواهد شد ،.....
8- غم و شادی برخلاف آب و روغن به هم در می آمیزند و تبدیل به غمشادی میشوند!!!!
9- درون ما چیز ِ بی نامی هست ، ما همانیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
10- روی سخنم با شما نیست ، با هیچ کس نیست ، به همه دنیا میگویم !!! ... من زندگی بودم ، پشت سرم نیستیست ، و ....:((
11- یکی بیاد منو بگیره الان تا شماره 100 میرما!!!
12- غمشادی ، غمشادی ، غمشادی ، غمشادی ، غمشادی ، غمشادی !
13- من کلی خاطره های توپ دارم ، الان دارن یادم میوفتن ، دعا کنید که بتونم عید رو دودر کنم و اینا برن مسافرت و من بمونم خونه ، اگه بشه براتون کلی خاطره مینویسم که از خنده روده بر بشن ، خاطرهایی ....
دزدی که نسیم را بدزدد دزد است از کعبه گلیم را بدزدد دزد است
برفاتحه گر گــزارش افتد ز قضــــا رحمن و رحیم را بدزدد دزد است
!!!!
دیگری در من
پشت این نقاب خنده
پشت این نگاه شاد
چهره خموش مرد دیگری است
مرد دیگری که سالهای سال
در سکوت و انزوای محض
بی امید بی امید بی امید
زیسته
مرد دیگری
که پشت این نقاب خنده
هر زمان به هر بهانه
با تمام قلب خود گریسته
مرد دیگری نشسته پشت این نگاه شاد
مرد دیگری که روی شانه های خسته اش
کوهی از شکنجه های نارواست
مرد خسته ای که دیدگان بی تفاوتش
قصه گوی غصه های بی صداست
پشت این نقاب خنده
بانگ تازیانه می رسد به گوش:
صبر...
صبر...
صبر...
صبر...
وز شیارهای سرخ
خون تازه می چکد همیشه
روی گونه های این تکیدهء خموش
مرد دیگری نشسته
پشت این نقاب خنده
با نگاه غوطه ور میان اشک
با دل فشرده در میان مشت
خنجری شکسته در میان سینه
خنجری نشسته در میان پشت
کاش می شداین نگاه غوطه ور میان اشک را
بر جهان دیگری نثار کرد
کاش می شد این دل فشرده
بی بهاتر از تمام سکه های قلب را
زیر آسمان دیگری قمار کرد
کاش می شد از میان این ستارگان کور
سوی کهکشان دیگری فرار کرد
با که گویم این سخن
که درد دیگری ست
از مصاف خود گریختن
وینهمه شرنگ گونه گونه را
مثل آب خوش به کام خویش ریختن
ای کرانه های جاودانه ناپدید
این شکسته صبور را
در کجا پناه می دهید
ای شما که دل به گفته های من سپرده اید
مرد دیگری ست
این که با شما به گفتگو ست
مرد دیگری ست که شعرهای من
بازتاب ناله های نارسای اوست.
فریدون مشیری
دلم برا خودم تنگ شده ، همنقدر برا تو
دارم!...
بی وجدان
خیلی نامردی !
درسته ، شاید حق با تو باشه !
من تو حق تو نامردی کردم ، تو رو کشتم و نابودت کردم ، ذره ذرت کردم و ریختم تو کیسه زباله ، به گند کشیدمت و لی باز یه فرق بزرگ بین منو تو هست ! من عذاب وجدان گرفتم ، ولی لعنتی تو هم منو کشتی ، تو هم همه بلاها رو سر من در آوردی ، ولی وقــــــــــــــــــــــــــــــتِ لعنتی تو حتی وجدان هم نداری.
سردترین نقطه ی استوا
مثل هر شب قایق رو به آب انداخت و راه افتاد.
به جز خودش فقط دریا بود که تا اون موقع شب بیدارمونده بود.
دم دمای صبح که به ساحل برگشت
طلوع خورشید براش بی رنگ تر از همیشه بود
فهمید که باید به بد قولی های پری دریایی عادت کنه ....
تو بگو از کی بود؟
دوک مح3ن
مکان : بارگاه حضرت آیدین
زمان : انتهای شراب
بر تخت تکیه زده ایم و مطربان گوش تاگوش نشسته اند ، جامها یکی پس از دیگری خالی میشود و مطرب مینوازد:
دختر شیرازی جونم ، دختر شیرازی
چشاتو به ما بنما تو شوم رازی
چشامو میخای چیکار بی حیا پسر
بادوم تو بازار ندیدی اینم مثل ه اونه
ولیکن نرخش گرونه
دختر شیرازی جونم ، دختر شیرازی
سینه ات رو به ما بنما تو شوم رازی
سینم رو میخای چیکار بی حیا پسر
لیمو تو بازار ندیدی اینم مثل ه اونه
ولیکن نرخش گرونه
در دود غرقیم و به این فکر میکنیم که نرخ چرا اینقد گران است ! که چاپار وارد میشود!
خروس بی محل بنال ببینیم چه میگویی!
قربانت گردم ، کاگر معدن سابق درخاستی نموده اند !
بـــــه ، ( زمزمه میکند) خاطرت آید که آن شب از جنگها گذشتیم....
ازبنده رعیت خانه زاد کاگر معدن مفلوک
به
اعليحضرت همايونی آزادمهر کبير آیدین بزرگ زاده!
این حقیر به خود اجازه داده چند کلامی را به شرف عرض ملوکانه برسانم و اميدوارم اين نامه را به حساب خير انديشی فدوی منظور فرماييد و بدگويی بد انديشان موجب تکدر خاطر ملوکانه از بنده ی حقير نشود، چرا که تنها دغدغه ی بقای حضرت مستطاب آیدین را دارم و بس!
فقط به عرض این فقره جسارت میکنم ، که خود میدانید این خانه زاد ، در این مدت طولانی که در رکاب حضرت عالی به خدمت مشغولم ، لحظه ای از خدمت صادقانه غافل نبوده ایم ، و مقدار کامنتهای ما برای بلاگ مستطاب شما در همین چند پست اخیر از کل نوشته های خودمان در بلاگمان بیشتر است ، البته بنده به هیچ وجه از استحقاق و قابلیت حرف نمیزنم که کیست که در مقابل این سیل فضایل که از وجود اقدس همایونی جاری میشود ، بتواند عرض هنری بنماید ، عرض بنده فقط این است که این القاب و التفاتهای ظاهری ، بی آنکه ضرری به دولت و حکومت علییه داشته باشد ، از برای من سببه پیشرفت کلی خواهد گشت ، روح مطلب این است تا مراحم بیکران بندگان اقدس همایون آیدین شاه روحنافداه ، و همت حکیمانه ریاست بندگان عالی چه اقتضا نماید. مح3ن!
( آیدین جام باده در دست و سیگار به لب قدم زنان با خود حرف میزند!)
اگه تو این بلاگستان یکی باشه که دلم براش قیلی ویلی بره ، اگه یه نفر باشه که اگه یه روز چراغش رو روشن نبینم که کنارش نوشته invesibel ! حس کنم یه تختم کمه ! همین پسره است و بس ، اگه برای اولین بار حس کردم چشمهایی کسی بهم دروغ نمیگن ، اگه حس کردم میشه کسی رو دوست داشت ، مدیونه این پسرم ، حالا هر چند زده آرشیو و بلاگ رو پاک کرده و اصلا به فکر دله ما نبوده! مهم نیست ! بچه است ! بالاخره باید این چنین حوادث رو سپرد به زمان ، چون نسپری هم که چاره ای نیست! از برای خودمون هم کلی خوبه ، ملت میان کامنتامون رو میبینن میگن یه دوک براش کامنت گذاشته پس حتما بلاگ خوبیه! ، پس...
کاتب بنویس:
چون از خدمات صادقانه جناب کاگر معدن سابق ، محسن عزیز نهایت خرسندی و رضایت را داشته و داریم ، خاستیم علامتی جدید از حقشناسی و التفات خودمان را به ایشان تجدید و ظاهر نماییم ، لذا علاوه بر لقب قدرت الکامنت که قبلا مرحمت فرموده ایم ، مجددا ایشان را به لقب دوک که از اولین القاب و مراتب وبلاگ ماست سرافراز مینمایم ، و زین پس همگان باید احترامی که شایسته یک دوک است را در برابر وی بجای آورند و از چاپلوسی و کرنش در برابر این بچه مثب ! ، لحظه ای دریغ نفرمایند ، باشد که او نیز چون گذشته و بیش از پیش در معظمات بلاگستان و چت کردن و مخ زدن دختران مه پیکر ما را یاری فرماید!
کمربند مرصع با آرم شیر و خورشید مرحمت فرمودیم!
و من الله التوفیق
قبل از پابلیش کردن این سطور سری به بلاگ مستطاب خودمان زدیم تا ببینیم آن چند خط بالایی که از همین دوک مح3ن خودمان بوده است چه کامنتهایی داشته ، دیدیم از 10 نفری که آمده و رفته اند ، گرچه یک سال نوشته های دوک مح3ن ما را خوانده و مسفیذ شده اند هیچ کدامشان نفهمیده که این سطور از کیست!!!! افسوس دلشان را به دل ما راهی نیست ،
اصلا بی خیال اینها دوک محسن جون
اینها قابل نیستند که قدر ما را بدانند ....همان بهتر که ندانند ، میلیاردها سال باید بگذرد و زمین دور خودش گیج گیجی بخورد و صدها میلیون نسل بشر روی زمین بیایند و خاک شوند و اثری از آنها باقی نماند تا ژنیهایی مثل من و تو پیدا شود ، تازه آنهم آیــــــــــــــا بشود ، آیـــــــــــــــــــــــا نشود!
مطرب بنواز دلمان گرفت:
از خونه تون بیاید بیرون ، آی آدمهای خوشبخت
به من میگن سیه بخت
آرزو هام جون جون تو دشت سینه مردن
چرا منو ای خدا جون با خودشون نبردن
...
طبیعی است
در زیر پوشش امور روزانه
ناگفتنیها را آشکار کنید
در پس هر قاعده جاری
بیهودگی را باز شناسید
بر کوچکترین حرکت با بدگمانی بنگرید
هر چند ظاهرش ساده باشد
عادت مرسوم را به سادگی مپذیرید
در آن ضرورتی بجوئید
مصرا از شما تمنا میکنم
د ربرابر حوادث روزمره نگویید ((طبیعی است))
در دورانی که آشفتگی فرمان میراند و خون میریزد،
و فرمان آشوب میدهد
و خودسری جای قانون را میگیرد
و آدمیان نا آدم میشوند
هرگز مگوئید این طبیعی است
تا هیچ چیز ساکن ننماید
برتولت برشت
من و تونی و اسم وبلاگ
اون چند روزی که لندن بودم !! کلا روزهای پر حادثه ای بود ! مخصوصا برا منی که تا حالا از در و دهات خودمون بیرون نرفته بودم و کلا آدم ساده و در اصل چارواداری بو دم ، مثل پرتاب از یک دنیا به دنیای دیگه ای بود ، با ملکه چای با رسم و رسوم انگلیسی خوردم ، با جک اسکواش بازی کردم رفتم برادوی و تیاتر دیدم و با اسفق کانتربری دیدار کردم و ..این چند خط هم قسمتی از حرفهای خصوصی من و تونیه در حالی که کت انگلیسی پوشیدیم و کلاه لبه کوتاه ایرلندی به سر داریم و جورابهامون تا بالای زانو شلوارامون رو احاطه کرده ! تنفگ دولول بدست و پیب به دهان رفتیم شکار خرگوش!
آیدین: امممم، تیکه بیستی بود ، مخصوصا رنگ چشاش محسور کننده بود!
تونی : :)) ، نه کلا !
آیدین : راستش هم موافق هم مخالف! میدونی تونی ! من بزرگترین آرزوم در
زندگی رسیدن به نظم و دیسیپلین شما انگلیسیهاست! اصولا من فکر میکنم
این نظم بنیانکن شماست که شما رو مالک الرقاب میلیونها کرور انسان کرده و دکتر مصد ما که شما ساقتطش کردین همیشه میگفت ، حکومت کردن از آن جزیزه سرد بر تمام دنیا فقط از عهده این مردمان پرکار و منظم بر می آید ، اما ازیه طرف هم با بعضی از رسم و رسوم اجتماعیتون در عین حال که پرستنده فلسفه فرد گراییتون هستم مخالفم! اینکه دو مجلس لردها و عوام دارین ، و هزار تا لقب سر و کنت و دوک و.... دارین و از این لحاظ دیانا بعنوان کسی که از قلب این همه نظم دست به بی نظمی میزنه و از پرنسس چارلز طلاق میگیره و میخاد با اون مردیکه مسلمون ازدواج کنه برا من مظهر نوعی طغیانه در برابر قوانین سنتی ، حالا اگه حتی به عنوان عیاشی باشه!
تونی : آهـــــا!!!!
تونی : آیدین تو خودت نظرت در مورده اینکه ما ریس مجلست کردیم چیه؟
آیدین: والا میترسم! میدونی من نه سواد دارم و نه سر رشته و کاردانی خاصی!
تونی : هه هه سواد! سواد به چه درد مرد سیاسی میخورده مگه میخاد مکتب خونه باز کنه! سررشته و کاردانی کیلوی چنده مگه قراره سررشته نویس بشی؟
مرد سیاسی باید درست باشه!
آیدین : درست؟ درست یعنی چی؟ یعنی مثلا به زن مردم نگاه نکنه؟ یا عرق نخوره و ....؟
تونی : نه احمق! یعنی مامورم و معذور ! یک کلام ختم کلام ، حرف گوش کن!
آیدین : آهـــــااااا!
تونی : خوب تو باید حالا اسم بلاگت رو عوض کنی!
آیدین : اسم بلاگم رو عوض کنم؟ چراااااا!؟
تونی : اولا که این اسم طولانیه و بر خلاف مصلاح دولت علیه ماست! دوما تو این اسم رو از اون غزل حافظ گرفتی که میگه بر سر آنم که گر زدست بر آید / دست بکاری زنم که غم سر آید ....خوب احمق جان ، حالا بعد از این همه مدت باید فهمیده باشی که غم سر آمدنی نیست و همین بلاگ هم که قرار بود قاتق روحت بشه بلای وقتت شده! ثالثا تو الا ن خودت جزو حکام شدی! پس بگو میخای در مورد خودت صحبت کنی دیگه! و....الخ!
آهای برو بچز دیدن که تونی جون چی گفت؟ از بالا دستور آمده که اسم وبلاگ باید عوض شه! و هیچ راهی هم نداره ، برید بشینید یه اسم توپس پیدا کنید ، خودم یه اسم خوب در نظر دارم ولی میخام ببینم شما چی میگین ، هر اسم پیشنهادی که مقبول شد و به تصویب محلس رسید ، از طرف ملکه یه لقب دریافت میکنه و یه جایزه هم پیش من داره!
به روزبی کسی جز سایه ام کس نیست یارمن
ولی آن هم ندارد طاقت شبهای تار من
ریاست محترم مجلس بعداز مصاحبه در فرودگاه و تعریف و تمجیدهای معمول از نتایج سفر یکراست به مجلس عزیمت میکند ، ثمر مشاور مخصوص لیستی از فعالیتهایی مجلس در این چند روزه ارائه میدهد ، اکثریت غریب به اتفاق نمایندگان پی گیر ماشین هستن! عمق از کمیسیون زنان پرسیده و یک سری تنشها و برخوردهای ناثواب بین نمایندگان و گروهای فشار بوجود آمده و در آخر با نهایت تاثر متلع شدیم که بلاگ اســـتیـــکس این اندیشمند بزرگ و عضو موثر کمیسیون فرهنگ و ارشاد غیر اسلامی ما توسط کور باطنان خشک مغز بسته شده ، این آخری ما رو در بهت عجیبی فرو برد ، طوری که که متنی رو که برای نطق پیش از دستور آماده کرده بودیم و در آن آفرینها فرستاده بودیم بر پیش بینی دخترک رویترزی! که هر چه گفته بود درست از آب در آمده بود رو بی خیال شدیم ، هر چند هم دِگر حوصله ای نیست!
سيصد گل سرخ يک گلش نصرانی
مارا به سر بريده می ترسا نی ..
گر ما ز سر بريده می ترسيديم
در کوچه عاشقان نمی رقصيديم
ابتدا میخاستیم موضوع تحقیق و تفحص در باره این حادثه تاسف بار را به کمیسیون اصل 90 و ریسش که گرگ باران خورده و بامبول باز غریب و آدم با تجربه ایست ارجاع دهیم ، ولی همانطور که ذکرش رفت دل و دماغی نداریم این روزها و این کارها فرصتی میخاهد و سر سوزن شوقی که افسوس....!
به هر حال ، اکنون بلاگ استیکس در http://styxriver.blogspot.com قابل دسترسی است و هر کس هم فکر میکند که حق همان است که او میگوید و بس!
به استیکس سر نزند بهتر است که شاید از دید شما ما در تجاهر به فسق و تظاهر به زندقه مجاهد فی سبیل الکفر باشیم ! که در هر صورت ما نیز مردمانی هستیم !
تو و تسبیح و مصلا و ره زهد و صلاح من و میخانه و ناقوس و ره دیر و کنشت
مجلس...!
زمان : در انتهای آرزو
مکان : مجلس شورای غیر اسلامی بلاگستان
اعضای شورای مجلس منتخب بلاگستان توسط آیدین با افتخار و قب قبهای باد کرده و لباسهای اتو کشیده و کفشانی براق، تر گل ور گل بر صندلیهای قرمز و مجلل تکیه زده اند ، صدا از کسی در نمی آید و همه با دیدگانی فکور و لبخندی سرشاز از غرور چنان میپندارند که خود قدیس زمانند و آمده اند که نسل شر را از زمین بر کنند ، اعضای هر کمیسیون در حالی که در باطن چشم دیدن نفرات دیگر را ندارند و خود را شایسته پستی بالاتر از اینی که دارند میدانند لبخندی سرد بر هم تحویل میدهند و هر کدام از هم اکنون در خیال نقشه ها میکشند برای جای گرفتن در میان هیئت ریئسه...
انبوه بلاگران تماشاگر که در طبقه بالا جای گرفته اند ، پی در پی لبان خود را میگزند و در دل افسوس میخورند که چرا تا بحال آیدین رو تحویل نگرفته اند و اینان نیز در سکوت خود گرفتارند!
صدا از کسی در نمی آید مگر هر از چندی صدای برخورد دوربینهای خبرنگارانی که سعی در پیشی گرفتن از یکدیگر دارند و از چهار گوشه جهان به این جا روانه گشته اند ،
همه منتظر آیدینند تا بیاید و مراسم تحلیف را اجرا کند و آنان رسما وارد جرگه از بقیه بهتران شوند!
مکان : یکی از کوچه های خلوت بهارستان
زمان : انتهای گم گشتگی
آیدین نه خوشحال نه ناراحت ، نه غمگین نه شاد ، نه خوب و نه بد ، در انتهای سردرگمی و تسلیم با دستانی گره خورده در دستانی از جنس غرور ، به چشمانی مینگرد به رنگ آبی دریا ، آرام و پر ریا ، دخترک خبرنگار رویترز با تحکمی ناشی از اطمینان سخن میگوید و آیدین فقط گوش میکند و شاید در دل پوزخند میزند بر اینکه گویند سکوت علامت رضاست ، دخترک رویترزی مثال می آورد گله گاومیشان را ،که هر کدام به تنهایی و برای خود میچرند و هر کدام را سعی بر چریدن بیشتر است و رقابتی بیهوده ، با حمله یک شیر همه در پی نجات جان خویشند ، همه با هم پا به فرار میگذارند غافل از اینکه اگر و فقط اگر دو تایشان متحد بودند شیری را نبود یارای حمله برآنان ....
گله گاومیشان گرفتار بیهودگی خویشند...
رقابتی بیهوده
زمان : انتهای تکرار
مکان : انتهای بودن
تحلیف
ما بلاگران برگزیده به Tcp/Ip و w3 سوگند یاد میکینیم ، که یک لحظه از مسیر واقعی خود که همانا چت کردن و بلاگ نوشتن تا سرحد مرگ است عدول نکنیم ، ما پسران نماینده در پرشین بلاگ تعهد میکنیم که هیچ قلبی را نشکنیم ، هیچ دلی را نرنجانیم و ما دختران نیز تضمین میکنیم که از هر گونه ناز شتری ( از قبیل وب کم ندارم ، عکس ندارم ، عکس خانوادگی دارم ، نمیتونم بیام بیرون و الخ..!!) خودداری کرده لحظه ای تلاش برای اعتلا و پیشرفت بلاگستان دست برنداریم ...!
|
آیدین در راس امور است ! | ||||
|
هیت رئیسه محترم مجلس | ||||
|
مینویسم ، پس هستم |
روزمرگیهای کوزه سفالی | |||
|
Words are Timeles |
محور شرارت | |||
|
رهای آبی |
من و تنهایی دل | |||
|
| ||||
|
کمیسیون بهداشت و درمان | ||||
|
پزشک |
من آناهیتا و تاریکی |
رئیس کمیسیون | ||
|
پزشک |
شب یلدا |
اعضاء | ||
|
پرستار |
من یک زنم | |||
|
پزشک |
حمیده دختر اردیبهشتی | |||
|
مهندسی پزشکی |
من و تنهایی دل | |||
|
کمیسیون اصل 90 | ||||
|
کامپیوتر |
پایتون فریب خورده |
رئیس کمیسیون | ||
|
دانش آموز! |
دختر آریایی |
اعضاء | ||
|
شاعر |
یاور مسافر | |||
|
سیاستمدار! |
حاج سپنتا | |||
|
| ||||
|
کمیسیون اقتصادی | ||||
|
حسابداری |
آفتاب پژمرده نمیشود |
رئیس کمیسیون | ||
|
اقتصاد |
تکیلا |
اعضاء | ||
|
حسابداری |
Dance with me | |||
|
کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی | ||||
|
نماینده خودمختار ما در ینگی دنیا |
کابوی |
رئیس کمیسیون | ||
|
نماینده خودمختار ما در شمال اروپا |
تکیلا |
اعضاء | ||
|
نماینده خودمختار ما در خاور دور |
نسل باران | |||
|
نماینده خودمختار ما در خاور نزدیک |
هیستری | |||
|
کمیسیون فرهنگ و ارشاد غیر اسلامی | ||||
|
مطبوعه چی |
نگاهی به مطبوعات امروز |
رئیس کمیسیون | ||
|
آخره هنرمند |
رهای آبی |
اعضاء | ||
|
انگلیسی |
باران | |||
|
انگلیسی |
مارلی | |||
|
اندیشمند بزرگ |
استیکس | |||
|
باستان شناس! |
دیبا |
|||
|
کمیسیون برنامه و بودجه | ||||
|
مدیریت |
عمق |
رئیس کمیسیون | ||
|
مدیریت |
Word are Timless |
اعضاء | ||
|
کمیسیون عمران و صنایع | ||||
|
مهندس عمران |
نسل سوخته |
رئیس کمیسیون | ||
|
معماری |
عاقلانه |
اعضاء | ||
|
طراحی صنعتی |
جوجه عقاب | |||
|
ارشد - مکانیک |
بادمجان | |||
پی نوشت :
1- مجلس رو بر اساس رشته تحصیلی تشکیل دادم که مجلسی باشد کار آمد
2- تو تاریخ پارلمانی مجلس ایران عمرا همچین مجلس با کلاسی پیدا کنید!
3- یه مدت نیستم ، دارم میرم لندن ! دخترک رویترزی دعوتم کرده ، تو مسیر رفت واسه تمام کشورها پیام صلح و دوستی میفرستم ! فردا نهار هم با تونی و جک استرا هستیم!!!!
پشت برده :
من از اولش هم دل و دماغ تشکیل مجلس رو نداشتم ، الان هم دقیقا نمیدونم چرا تشکیل دادم ، ولی دهنم رو این جدول صاف کرد!نزدیک چند ساعت سایت مجلس رو زیر و رو کردم ، چند ساعت فکر کردم که چطوری بشه ، یه دو ساعت لینکا رو چپوندم توش و در آخر وقتی آمدم پابلیش کنم پرشین بازی در آورد ، نشون به اون نشون که فقط از ساعت 1 شب تا 3 رو با نگین که من موندم تو حدمرام این رفیق روش کار کردیم ، دو نفری هر چی از کد html و هر کلک دیگه زدیم نشد!!! آخرش مجبور شدم بزارمش اینجا و یه جدول ساده تردرس کنم ، اینم اونجور که باید کار نکرد !! همون مشکل همیشگی راست و چپ ! خدا نگذره از این طراح این ادیتور مسخره :(
من به پشتیبانی این بلاگران مجلس تعیین میکنم
والا راستیاتش این آخریا زیاد با این مجلس حال نکردم ، نمیدونم چرا ولی فک کنم دچار کلیشه شده بود ، یه پستم آماده کرده بودم که یه مدت برم مرخصی! آمدم که بزارمش از یه طرف پیامهای تبریک رفقا واسه به ریاست رسیدن ماو از طرف دیگه این حماسه حضور که حتی بیشتر از جمعیت ایران ما رای آورده بودیم بالکل نظر ما رو عوض کرد!!!
این شد که به حرمت شماها تصمیم گرفتم این مجلس رو یه مدت تشکیل بدم ، ولی خوب چون یه خورده حس میکنم دچار کلیشه خواهد شد زیاد ادامه اش نمیدم ، یه یک ماهی تشکیل میدیم و تمام قوانین رو هم تصویب میکنیم و بعد جمعش میکنیم بره! اوکی؟
واسه به حد نصاب رسیدن جلسات مجلس ، یه سری تغیرات اجباری باید بدم ، هر کس هم فکر میکنه در کدوم کمیسیون قابلیتش بیشتره یه ندا بده ، البته من خودم بطور کاملا دیکتاتوری تصمیم خواهم گرفت !
این تغییرات که در روز افتتاح اولین مجلس بلاگستان داده خواهد شد کاملا موقتیه و بعد از تعطیلی مجلس ! ما در مورد لینکهای داده شده کاملا مختار خواهیم بود!
افتتاحیه مجلس روز 4 شنبه خواهد بود، و حضور تمامی بلاگران در مراسم تحلیف اجباریست ، ستاد تشکیل مجلس مستقر در شب یلدا در تلاشه که از سفرای خارجی و شخصیتهای جهانی برای مراسم تحلیف دعوت بعمل بیاره!
پ.ن : نمیدونم چرا از وقتی این بلاگ مستطاب محور شرارت رو که یکی از دوستان معرفیش کرده بود دیدم دچار یاس فلسفی شدم!!! فک کنم اگه از همین الان بزارم برم سنگین ترم ، کنار رفتن تو اوج هر چی باشه خیلی سنگین تره از کنار گذاشته شدن، مخصوصا این پست آخری که اونجا دیدم به قلم این بلاگر جوون لوک خر شانس !
پ ن 2 : یه خبر خوب ! دیدید که گفتم این مردیکه کارگر که ما دسش رو گرفتیم و سرکاگرش کردیم به چند چوب ما رو فروخته و رفته دست به دامن بیگانگان شده!
بالاخره عوامل اطلاعاتی ما مچش رو گرفتن ، ایول این** مشتری دم صبح **
خیلی 20 بود!
تو این مدت کلا همه بچه ها مرام کش کردن مارو حسابی شرمنده ، همینجا لازمه که از همشون تشکر کنم ، خودتون میدونید و لازم به گفتن نیست که امکان اینکه یکی یکی از همه تشکر کنم وجود نداره ولی دسته همتون درد نکنه ، چه نگین که کلی این تو این مدت زحمت کشید و تو چسبوندن بروشورهای تبلیغاتی و جمع آوری اعانه ! به ما کمک کرد ، یاور مسافرکه هیت رزمندگان آیدین(ص) رو تشکیل داد و جوادها که رسما با ما ائتلاف کردن و خلاصه همه و همه ....به غیر کامنتهای قدرت الکامنت که همیشه اوله ، اینا رو میزارم اینجا محض تشکر از همه :)
رد صلاحیت :
|
|
جمعه، 10 بهمن 1382، ساعت 4:20 | |
|
اصلا يعنی چه، مجلس پجلس بازی فرهنگ غربَ، ما در زمان رسول مبارکش کجا مجلس داشتيم،آنگونَ نباشد که اينگونَ شود که يکی بگويد که نميدانم چه و چه، و چشمان رسولش را بگريانند، و ذات اقدس مبارکش را دل شکسته کنند،من خودم اين مجلس را از وسط جرش ميدهم.لاکن بعضی از اقايان معمم ديگر چرا خام ميشوند. رفته اند گفته اند نمیدانم چه و چه ،آقا تو که معممی ديگر چرا. | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
| |
بلاگستان برای همه بلاگران 2 :
|
|
پنجشنبه، 16 بهمن 1382، ساعت 1:13 | |
|
اينجانب حسن زرگر، معروف به حسن سه کله و حسن تيغ کش. که سالها در رکاب بزرگ وارانی چون شعبان بی مخ، زمضان يخی، الله کرم، حاجی بخشی و خواهر زهرا خانم مشغول خدمت بوده و هستيم، جان بر کف و دستمال به دست در رکاب آن بزرگوار هستيم. بچا ها همگی با ساطور، قمه پنجه بکس و بفيه الات و ادوات لازمه کوش به فرمان. ما همه جانباز تو ايم يا آيدين گوش يه فرمان تو ايم يا آيدين | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
| |
آیدین و جبههای جنگ :
|
|
جمعه، 17 بهمن 1382، ساعت 11:7 | |
|
بميرم الهی واسه مسئولين جون اينا (به قول آرش خان) به خاطر ما قبول مسئوليت کردن رنج می برن، بعد از ينهمه رنجی که بردن. اوليشونم خاتمی، ديدی زوری زوری به ضرب گريه و آه مجبورش کرديم رئيس جمهور بشه؟ حالا بگير برو تا آخر. | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
| |
آیدین و طبقه کارگر:
|
|
دوشنبه، 20 بهمن 1382، ساعت 5:25 | |
|
ساملک ، آقا ايول الحق که از همه اين نمايندگان نور چشم رهبر و تحت فرمان شورای نگهبان صلاحيتت بيشتره در ضمن با کلينتون اصلا حال نميکنم مرتيکه تک خوری ميکنه يه همچين لعبتی دستش بوده يه تعارف هم به ما نکرد حالا ما هی ره به ره بهش همه رقمه حال ميديم ، خراب رفيقيم ديگه چه ميشه کرد . چاکرم : بهنود | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
| |
ائتلاف بزرگ :
|
|
چهارشنبه، 22 بهمن 1382، ساعت 15:10 | |
|
آيدين كه ميگي ديوونم ميكني! برادر آيدين... چهره مردمي شما در نزد افكار عمومي و خصوصي زبانزد است... مارادرياب...وقتي دستت به ضريح رسيد...فيفتی فيفتی؟اگه آره، منم بهت رای ميدم | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
| |
چـــــــــــــــــــــــــــــــــاکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــرهمـــــــــــــــــــــــــــتونم.
ديكتاتورها مي روند( میروند؟؟)
ولي آنچه همچنان بر جا مي ماند،ديكتاتوري است!
بدین وسیله از حماسه حضور ملت ایران (این ملت ایران که میگن کیان!؟)، در پای صندوقهای رای و انتخاب شایسته ما!! به عنوان اولین بلاگرِ ریس مجلس تشکرکرده و کمال امتنان خویش را اعلام میداریم.
به امید بهروزی و از دلمردگی در آمدن خودمان که بسی گرفته ایم
ساغر جونم تولدت مبارک
میخاستم برات یه پست خیلی ناز بنویسم ولی هیچی در حد مرام تو نبود! خلاصه بی خیال ..همینی که هست ....زود برگرد که دلم برات تنگیده 
رای ما فقط مهندس بعد از این آیدین بلاگ اللهی
کاندیدای مورد حمایت :
بلاگران
عرق خورها
قمار بازها
سیگار بازها
معتادین
نت بازان
دختر بازان
سوسولها
جوادها
دختربازها
عضو کمیته بین الملی دختربازان بدون مرز
حامی تمامی کارهای خلاف و باحال!
این چند روزه بالکل اعصاب ما ریخته بود به هم ، هر کس دیگه هم جای من بود شاید تا الان مرده بود!!! وقتی نزدکترین یارانتون به چند چوب شما رو میفروشن ، وقتی پرشین بلاگ به دستور انگلیسیها به شما خیانت میکنه ، و ....
خلاصه خیلی داغون بودیم و میخاستیم اصلا بالکل مجلس پجلس رو بیخیال شیم ، ولی بخاطر روی گل این نگین البلاگ که هی آمد و رفت ، هی درخاست بخشش کرد که این یارو کاگره رو ببخش جوونی کرده ، گول عوامل سیا رو خورده و از این حرفها ...خلاصه فقط باسه خاطر اونه که تصمیم گرفتیم بازم مجلس رو تشکیل بدیم هر چند دیگه سخنگو نخواهیم داشت!!! ...پس به شرحی که رفت ما این یارو رو هم مورد عفو رهبری خودمون قرار دادیم و لی اصلا چشش دیدنش رو نداریم فعلا( دلم برات تنگ شده عوضی!) ، حالا هم درگیر کارای ستاد انتخاباتیم و از یه طرف هم در به در دنبال یه سخنگو واسه خودمون داریم میگیردیم!( عمرا دیگه این یارو رو من بکنم سخنگو) .پس یه دو سه روزی نیستیم ، هر وقت برگشتیم مجلس رو تشکیل میدیم ...انشالله تعالی
در این مدت که نیستم ، دو چیز را در میان شما به امانت میگذارم ! آرشیوم و لینکهایم ، مادامی که به این دو تمسک جویید از راه راست منحرف نخواهید شد و آیدین با شماست!!
درهای بسته
تمام مرزهای دوردست مرد تنها بود
و دیوارهای نازک خشتی
تمام آرزوهای مرد تنها
شاید این ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکوت
نشانه ای دیگر باشد
رضایت نیست
که یک مرد تنها هیچ وقت راضی نمیشود
ای کاش که طنین ناله های بی کسی رو میشنیدند
دیوارهای خسته از سرزنش مرد تنها ( م عارف)
بلاگستان برای همه بلاگران 5
ائتلاف بزرگِ نیروهای خط بلاگ

راستش رو بخواهین این دو سه روزه و با این شرایط ِ زپرتی مملکت گل و بلبل و امام زمان ! :( ، اصلا دل و دماغ برام نمونده بود که ادامه بدم و میخاستم از همینجا انصرافمو اعلام کنم ولی خوب این حکم حکومتی!!! به ما روحیه داد که نه باید هر چه باشکوه تر و بهتر در انتخابات شرکت کرد! این شد که تصمیم گرفتم با این علی قالپاق که از بچه های با مرام محلات پر جمعیت جنوب شهره
که کلی رای دهنده ناز داره ائتلاف کنم تا با هر چه باشکوه تر شدن انتخابات اعتبارم بیشتر بشه! ... ، ضمنا اینجانب رئیس فراکسیون مشترک زنان و آیدین با ائتلاف با فراکسیون جوادها قدرتمندترین طیف مجلس رو تشکیل خواهیم داد که گوشه ای از طرحها و برنامه های ما بدین شرح اعلام میشود:
برنامه های مشترک ائتلاف کنندگان:
1- اولا تا اطلاع ثانوی زنان و مردان کاملا برابرند و حتی زنان برابرترند چون به رایشون نیاز داریم!
2- تعویض سرود ملی با ..." سر تو انداختی پائین جواب سربالا میدی ...دارام دریم ، همش وعده امروز و پس فردا میدی ...دارام دیم ...بگو به من عزیزم چرا سرده نگاهت .... و انتخاب جواد یساری به عنوان خواننده ملی !
3- کن فیکون کردن ستاد مبارزه با موادمخدر!
4- از بین بردن تمام سگهای مواد یاب
5- سوبسید 80% به سیگارهای مردمی از جمله سیگار مگنا و وضع تعرفه های 100% برای سیگارِ کاپیتان بلک و هر گونه سیگار لایت و سوسولی!
6- تاسیس بزرگترین کله پزی خاورمیانه
7- دادن وام ازدواج بلند مدت به مردان بالای 40 سال ،( افراد دارای فرزند در اولویت قرار دارند)
8- دادن وام بلا عوض به تمام افرادی که پشت موی بلند دارند!
9- پخش کپن ماهانه تریاک
10- تدریس بیخ دیواری و لوله کردن دود سیگار در دبستان
11- احداث یک سرویس دهنده وبلاگ بنام Jblog (javad blog)
12- مبارزه ملی علیه کافی شاپ و حمایت از بازگشت موفقیت آمیز قهو خانه ها
13- جمع آوری خودروهای فرسوده در ازای دادن موتورهای سی جی
14- ایجاد کارخانه های تولید قالپاق
15- اعلام پیکان 47 شاسی پایئن به عنوان خودروی تشریفاتی کشور در مراسم رسمی !
گوشه ای از طرحهای شخصی خودم!
1- فروریختن دیوار بلند بی اعتمادی بین ایران و امریکا و برقراری رابطه با امریکا (طیف نسوان ) !
2- برای اولین بارو به منظور تنش زدایی کامل ! ایجاد رابطه با دختران کاسب ( ببخشید غاصب )سرائیلی!
3- مبارزه شدید با باندهای قاچاق دختران به دوبی و هر جای دیگر به علت نیاز شدید داخلی و ایجاد و حمایت از باندهای واردات اناث!
4- کشف کامل حجاب!
5- به اتمام رساندن طرحهای نیمه تمام مجالس قبل از جمله طرح ایجاد خانه های عفاف به تعداد کیسوکهای روزنامه فروشی !
6- دست در دست هم دهیم به مهر/ میهن خویش کنیم وبلاگ!
7- برگزاری مراسم چهار شنبه سوری هر شب چهارشنبه هر هفته!
8- لوله کشی آبجو به تمام مناطق شهری حتی روستاهای دور افتاده و محروم
9- ایجاد نظام دانشجو سالاری در دانشگاها و حذف اساتید دانشگاه به انتخاب دانشجو ، تحویل لیسانس در دم درب منازل با یک تلفن ، تحویل فوق لیسانس در یک روز در باجه های پستی و انتظار یک هفته ای برای دکترا!
10- اجرای طرح سه فوریتی بیمه بلاگران
یک مجلسی من بسازم ،
چهل ستون ، چهل پنجره ،
شازده آیدین توش بشینه با یراق وسلسله
!!!!
بلاگستان برای همه بلاگران 4
آیدین و طبقه کاگر
در ادامه پاسخگویی به سوالات اقشار گوناگون جامعه و رویه مردمی و پاسخگوی آیدین این کاندیدای مردمی ! امروز قصد داریم تا به سوالات طبقه زحمت کش و عزیز کارگر که توسط نماینده این قشر کوشا کــــــــارگـــر معدن برای ما فرستاده شده پاسخ بدیم که به شرح زیر پاسخ هر سوالی رو در زیرش مرقوم میفرماییم باشد که تمام کارگر زحمت کش از ما حمایت کنند و ما هم در عوض شرافتمندانه قول میدیم که آگه به نونی رسیدیم کما فی سابق اونا رو فراموش کنیم !!....
س :
با سلام وتشکر از این که وقتتون رو در اختیار ما قرار دادین.
رای شروع مصاحبه لطفا خودتون رو کاملا معرفی نکنین.همون یه کم معرفی کنین کافیه.
ج :
با سلام و صلوات بر آیدین و لعنت به لنین ، من هیچ معرفی کوتاهی در مورد خودم ندارم
س:
با توجه به نزدیک شدن به انتخابات و بالاگرفتن تب وبلاگ نویسی بین جوانان آیا ما میتونیم امیدوار باشیم که شما اولین نماینده ی بلاگر در صحن مجلس باشین!
چ :
صد در صد ، با حمایت شما قشر فهیم و زجر دیده ، انشالله تعالی ما ریس مجلس خواهیم
شد!
س:
اگر درست فهمیده باشم شما از حالا خودتون رو برای ورود به فراکسیون زنان مجلس آماده میکنین ،آیا دلیل خاصی داره!؟
ج:
:D این هوش شما واقعا قابل تقدیره ، هر چند بورژواها اصولا گارگر جماعت رو فاقد فکر میدونن ، ولی خب این برای خود من ثابت شده که یک نوعی از فکر همیشه در بین لایه های زیرین اجتماعی در جریانه که برخلاف تصور روشنفکران که فکرمیکنن این دسته از مردمان به جز کار سخت در معادن چیزی نمیفهمند ! این قشر به تمامی و کمال تفسیر صحیحی از اوضاع و شرایط داره ، و از این جهت من باید به شما تبریک بگم به عنوان اولین کسی که هدف اصلی من رو از کاندیدا شدن حدس زدید! البته حالا شما زیاد صداش رو درنیار و من بطور سربسته میگم ! که هدف اصلی من از ورود به مجلس تشکیل فراکسیونی است متشکل از آیدین و زنان فهیم و فمنیست نماینده است که انشاالله تعالی ما هر روز با اینها آبستراکسون خواهیم کرد و حتی اگر پا بدن !! بعضی شبهابا هم تحصن کرده ( آخ جون ) و تا صبح به حل مشکلات کشور خواهیم پرداخت !
س :
در یکی دو تا از محافل غیرقانونی اینترنتی شایع شده که شما با تعدادی از عناصر کمونیسیت رفاقت و رابطه دارید.اگه تایید میکنید که هیچ.ولی اگه جراتش رو داری تکذیب کنین.
ج :
سوالای سخت سخت نکن دیگه قربونت برم !
س: نکته دیگه ای هم که وجود داره بر میگرده به سوابق و گذشته ی مبهم شما.میشه بگید شما بین سال های 1330 تا 1333 در کجا و برای چه منظور اقامت داشتین!؟
ج :
والله منظورش رو نمیدونم ، ولی فک میکنم اون موقع در کمر بابام اقامت داشتم!
س :
در خبرها داشتیم که شما اعلام کردین بالارفتن سن ازدواج باعث بیماریهای مختلف میشه و ازاون جمله شما به بیماری آنفولانزای مرغی اشاره کردید .آیا این ادعا مبنای علمی داره یا همینجوری شیکمی یه حرفی زدی؟!
ج :
آنفولانزای مرغی در دسته بندی پزشکی در رده بیماریهای زنان و زایمان قرار میگره !!!
احتمالا این نظریه من که بر این پایه بوده ولی فعلا در این شرایط خاص به مصلحت نیست زیاد وارد این موارد بشیم !
س :
آیا شما با برگزاری کنسرت گوگوش در تهران موافق هستید و اگر نیستید با کنسرت کی موافقید؟!
ج :
اصولا ما با برگزاری هر کنسرتی موافقیم ولی خوب خواننده های سکسی تر و جون تر رو
ترجیح میدیم!
س :
از گوشه و کنار شنیده میشه که شما قصد دارید عمل زیبایی انجام بدین.آیا شما اشکالی در صورتتون میبینید و اگه نمیبینید مگه آزار داری آقا جان میخوای عمل کنی!؟
ج :
ببینید ، اصولا عوام ااناس دوس دارن در مورد افراد مشهور ! هر چیزی رو بدونن ، خب بالطبع این باعث وجود شایعات میشه در مورد من هم ! من خیلی مشهورتر از این هستم که بخام از این کارای سخیف بکنم چون ملت به فکر وسیع من رای میخان بدن! ولی خوب قبول دارم که کل این قیافه در پیت ما به صافکاری احتیاج داره !
س :
به خاطر دارم که در ماجرای رسوایی اخلاقی کلینتون و روابط نامشروع او با یکی از منشیان کاخ سفید شما مدتی ناپدید شدید و سکوت کردید.آیا دلیل خاصی داشت یا اتفاقی بوده!؟
ج : من با کلینتون حال میکنم همین!
س :
شما در محافل اینترنتی به فعال ترین بلاگر معروفید.اگر ممکنه به سوالات زیرپاسخ بدید:
- چرا بانوی اول ایران از ادامه ی فعالیتشون در وبلاگ وزینشون امتناع کردن!؟
- آیا حقیقت داره که وبلاگ مردمی مینویسم پس هستم تغییر نام خواهند داد!؟
- میشه بگید چرا نظیر وبلاگ کوزه در هیج جای دنیا پیدا نمیشه!؟
- آیا وبلاگ تازه منتقل شده ی وردز به بلاگ اسکای بازخواهند گشت!؟
ج : - در مورد بانوی اول ایران باید بگم که خب هر سیاستمداری برجسته ای مثل من نیاز به یکسری مهرهای برجسته ای داره که در مواقع لازم بتونه رو کنه ! اما در مورد ایشون هم باید عرض کنم که از معتقدترین ایمان آورندگان به ماست ، و در آستانه انتخابات من این مژده رو به امت عزیزم بدم که ما فعلا تصمیم گرفتیم ایشون دوباره بنویسن !
- از این فریب خورده هر چی بگی بر میاد!
- واقعا از شما بعیده همچین سوالی !! آخه اینکه اظهرو من الشمسه که کوزه بی نظیره
- در مورد وردز باید عرض کنم که بعد مذاکرات طولانی که ما با ایشون داشتیم ، خوشبختانه این ایمان آورنده جدید به ما قول داده که در پرشین باقی بمونه و من باقی موندنش رو در پرشین بلاگ تضمین میکنم که این هم یکی از ثمرات آیدین ...هستش!
حسن اون باتری ضبط رو درار تموم شد مصاحبه.آقا عزت زیاد!
اقدس بدقلق( منشیم) مشخصات آقا رو یادداشت کن اگه به پستی رسیدیم بکنیمش سخنگوی خودمون ! دهنمون رو صاف کرد با این سوالاش!
بلاگستان برای همه بلاگران 3
آیدین و جبهه و جنگ
این روزا من کلی کار ریخته رو سرم! ،چون یک کاندیدای مردمی پاسخگو هستم ، ملت از طیفهای گوناگون هر روز ای میل هاشون رو از دور و نزدیک بر میدارن میارن ستاد تبلیغات آیدین مردمی و خواستار این هستند که روش و منش ما رو بدونند تا رای آگاهانه بدن ...
البته ما همونطور که دیروز در بزرگداشت چهلم داون شدن سرور پرشین بلاگ اعلام کردیم ، انتخابات رو در موعد مقرر به کوری چشم بلاگ اسپاتی ها و نفرات فریب خورده و نفوذی اونها در پرشین بلاگ برگزار خواهیم کرد ونظام صددر صد دیکتاتوری رو ایجاد خواهیم کرد، انشالله تعالی .
*********
امروز میخواهم به سوالات دوست عزیزم نــــــــــــــــســـــــــل ســـــــوخته پاسخ بدم ،
( در مورد این رفیق سوخته ام باید عرض کنم که از دوستان قدیمی ماست و عملیات فتح البلاگ 2 که از موفق ترین عملیاتهای تاریخ بلاگستانه رو ما به کمک ایشون اجرا کردیم و چنان مخ این دختره ورپریده باران رو زدیم که حتی یادش رفت حکم دادگاه ما رو صادر کنه! و ما لقب فیلد مارشالی مان رو از ایشون دریافت کردیم که همین لقب گواه اهل جبه و جنگ بودن ماست )
البته شیوه کار بر این بود که ملت فقط سوالاتشون رو بفرستن ولی این رفیق روزهای جبهه و جنگ ما هم سوال و هم جوابش رو فرستادن!!! ولی برا اینکه زحمتشون بر باد نره و غمباد نشن و خدای نکرده ، خدای نکرده ، چشم شیطان کور ، گوش شیطان کر یه وقتی رای نا آگاهانه به ما بدن و ما فرد پاسخگويی هستيم به شيوه خودم اينجا جواب ميدم!
اول لازمه که یک کم از خودم و سابقه پاسدار بودن ، آزاده بودن و این حرفهام براتون بگم و بعد از خاطراتم :
نمیدونم تا حالا براتون گفتم یا نه ! من فرزند سه شهیدم و مادربزرگمم اسمش آزاده بوده ، دقیقا سال اون موقعی بود که جنگ شد و بلاگستان تازه به وجود آمده بود ، من هم بر اساس حس احساس مسئولیت و پاسداری از بلاگستان وارد جنگ شدم .
**********
یه فرمانده ...سوخته داشتیم که خیلی کارش درست بود و البته شعر خونیش هم حرف نداشت ، من هر کسی رو فراموش کنم عمرا این فرمانده ...سوخته رو فراموش کنم!...همیشه پاش رو مینداخت رو مین و با ارامش جنگ میکرد صبحانه هم تخم دایناسور میخورد !!
من اولش به عشق خدمت به بلاگستان وارد جبه های جنگ شدم ، ولی بعدش متوجه شدم که یخ بابا! اینجا جای من نیست ، چون من صبحانه حداکثر تخم قرقاول میل میکردم .
پس این شد که نشستم و فک کردم که چطور میتونم برا مملکتم مفید باشم و به محیط زیست خدمت کنم !! این شد که فرار آگاهانه ! کردم و برای تحصیل و ایجاد مدیران تحصیل کرده برای نظام ارزشی بلاگستان رفتم ژاپن ! این کار من چند تا فاییده عظیم به حال این ایران داشت!
اولیش این بود که از تلفات جنگ کم شد حتی اگر یک نفر که من باشم ! به مدیران تحصیل کرده اضافه شد و ...پس میبینید که من در اون سالها با فرار آگاهانه از اون جبهه های کثیف و پر خاک و خل چه خدمت عظیم به مملکتم کردم!
********
چه شبهایی که اون زیر تانک میرفت و من زیر پتو مجبور بودم دخترای دندون کج و قد کوتوله ژاپنی رو تحمل کنم ، پس میبینید که من خیلی انسان فداکاریم و خیلی بهم این سالهای جنگ سخت گذشت .
********
بعد از آمدن به ایران ، چون مشتاق بودم ببینم این یارو دختر مبتکره که بعد از این همه تبلیغات که آره وزیر زن خواهیم داشت و از این حرفها ، کیه که شده اولین مقام عالی زن در ایران ، کتاب خاطراتش رو خوندم که بچه پولداری بوده که در امریکا درس میخونده و زمان تصرف سفارت داشته از اونجا رد میشده که بهش میگن انگلیسی بلدی؟
میگه ! yes
میگن پس بیا بشو سخنگوی تصرف کنندگان سفارت!
و این شد که شد دانشجوی خط امام و رهبری و بعدها عالی ترین مقام سیاسی زن در ایران!
خب منم تحصیلکرده بودم ، و مثل اونایی هم نبودم که یه ذره تخم نداشتند که از جبهه فرار کنند! آمدم شدم معاون محیط زیست ! و الان دارم با گل و گیاه و آلودگی هوای تهران حال میکنم و تازشم کلی اصلاح طلبم !
********
به مملکتم خدمت میکنم و مثل تو نیستم که دود بدمو ، اون ماسک و کپسول اکسیژن رو هی این ور اون ور بکشم و صدامم مثل اگزوز لامبورگینی باشه! که چی شده ... آقا اونقدر بچه سوسول بوده که نتونسته یک کم گاز خردل را تحمل کنه . رفتید جبهه بجنگید ، نه اینکه هرچی مفت بود بخورید ، حتی اگه گاز خردل باشه . مگه تو جبهه بهتون خردل نمی دادند روی پیتزاتون بمالید که گازشو گرفتید ؟ پس چطور به ما توی ژاپن خردل می دادند و نه گاز خردل !
حالا اومدی دنبال کار ؟ آخه تو که با این حالت نمی تونی کار کنی ... برو از اونایی که تو رو به این روز انداختند کار بخواه ... از صدام ...! ضمنا این بساط مفت خوری را جمع کنید بابا من کار دارم . چیه همتون صداتون در آمده که جانباز هستید .
و اصلاح طلب در یک نظام مردمی یعنی این!
********
قدرت گريه اش می گيرد گاه از صدای آن ها که
روحشان
بارانی
است.
********
پی نوشت :
1 - اگر می بینید که خاطرات جنگی ما، آیدین ( ص ) ، با این دکتر " یوسف حجت " معاون محیط زیست یکی درآمده ، تقصیر از من نیست . می خواست اون روز ها مثل بچه خوب بره جبهه و فرار نکنه بیاد ژاپن که امروز خاطراتمون شبیه بشه .
2 – بابا این آقا دکتر معاون هم از خودمونه ، درسته آقا دکتره ولی تهش باد میده و جهت باد که عوض بشه اون هم جهتشو عوض می کنه ! آخه تو جبهه نبود که با یک گلوله تهش را ببندند که باد نده و آب بندی بشه ، ببخشید " باد بندی " بشه !
بلاگستان برای همه بلاگران 2
معرفی 2
در ادامه معرفی نماینده مردمی آیدین ، امروز ستاد تبلیغات این جناب بزرگوار به بیان برگ زرینه دیگر از زندگی این عالم فرزانه میپردازد:
سوابق تحصیلی :
1- جیم زدن از مهد کودک
2- جیم زدن از آمادگی
3- فارغ التحصیل از دوره ابتدائی بدون هیچ گونه تجدیدی!
4- قبولی از تیزهوشان!!!
5- تهدید به اخراج از دبیرستان در سال اول به علت دزدین دفتر نمره!
6- تهدید به اخراج از دبیرستان در سال دوم به علت دزدین سوالات امتحانی!
7- عملی شدن اخراج از دبیرستان در سال سوم به علت منهدم نمودن یک فروند نارنجک در مجاورت کلانتری مدرسه و فرار که منجر به دستگیری و بازداشت ناظم محترم از سوی نیروهای جان برکف کلانتری به مدت 3 ساعت شده بود!
8- تغییر رشته ، هر روزه در دوره پیش دانشگاهی و پنچر نمودن جفت چرخ ماشین استاد دیفرانسیل به علت بی سوادی نامبرده!
9- در آخر اینجانب هم اکنون دارای مدرک دکترای سیکلم ردی در تمام علوم از دانشگاهای مختلف میباشم!
(سرتاسر دوارن تحصیل رو من کتک خوردم! بزار نماینده بشم ! یه پدری ازاین معلما دربیارم!)
سوابق علمی :
1- کشف وبلاگ
2- کشف خدا
3- کشف طریقه به رسالت رسیدن
4- ساخت مریخ نورد در زیر زمین منزل
5- کشف موجودات مونث
6- کشفِ کشف!
حسن سابقه ها :
1- دزدیدن یک عدد ژیان اوراقی در 12 سالگی به کمک پسرخاله ! وکوبیدن به دیوار مقابل و فرار موفقیت آمیز!
2- جعل کارنامه به طور متمادی
3- دزدیدن عینک معلم مربوطه در سوم راهنمایی !
4- و .....!
5- آخرین فعالیت نامبرده در این زمینه ها! جعل سربرگ 6 بیمارستان و همچینین تهیه عکسهای تقلبی برای تهیه مدرک معافیت سربازی به کمک یک حرفه ای بود ! که متاسفانه در اثر توطئه استکبار جهانی طرح ملی من شکست خورده و به جرم معاونت در جعل اسناد دولتی 20 روز آب خنک خورده وبعداز پرداخت نیم میلیون ، به خدمت به میهن اسلامی به مدت 9 ماه اعزام گشتم که چون سخت بود جیم زدم امدم دانشگاه..!
6- نامبرده هر گونه فعالیت در این زمینه ها را بالکل قطع نموده است ! الله اعلم !
سوابق سیاسی :
1- هدایت و برنامه ریزی کودتای 28 مرداد
2- کودتای شیلی
3- کودتا بر علیه طرح پروستریکا و دولت گورپاچف و ساقط کردن کمونیسم
4- کودتا بر علیه میلوسویچ
5- کودتا در پاکستان و منصوب کردن پرویز مشرف به ریاست جمهوری
6- و دیگر کودتاها در سراسر دنیا...!
سوابق اجتماعی :
1- پاس کردن درس تعلیمات اجتماعی در زمان تحصیل با نمره عالی
2- هدایت و رهبری تشکلهای دانشجویی در مکانهای دانشجویی و تحقیق در برابر C2h5ohh12
در ضمن کتابهای زیرتا کنون از این کاندیدای عالی مقام منتشر شده است!
1- راهنمای مسائل جنسی و زناشویی!!
2- 9 ماه انتظار!!!
3- بکارت در تک سوت!
4- تحریف التواریخ
5- تحریف الدین
6- اجعل التواریخ
7- مهمل التواریخ
8- هذیان المکتوب فی انف المعیوب
9- و .....
همچین کاندیدای یاد شده دارای :
2- فتوکپی شناسنامه از تمام صفحات
3- 12 قظعه عکس 6*24
4- فتوکپی گواهینامه رانندگی
5- خودکار چهار رنگ
6- دفتر نقاشی
7- و...
میباشد!
بلاگستان برای همه بلاگران 1
مــعرفـــی(1)
با سلام و درود بر آیدین (ص) و تهنیت و تسلیت بر شما :
اینجانب آیدین بلاگی ، به تاریخ 1/1/1 در اونجا به دنیاآمدم ، همزمان با بدنیا آمدن من تاریخ به وجود آمد و به نوعی من به وجود آورنده تاریخ تمدن هستم و تاریخ تمدن شاید اولین اختراع من باشد!
بعدها به مرور بزرگتر شدم ، برای اینکه زمین روی آرامش روببینه و مکانی باشه امن برای موجودات دو پا ازهفت خوان رستم گذشتم و بعد از سالها مبارزه و جانفشانی نسل دایناسورها رو بر انداختم ، که از این کار من بعدا تاریخ نگاران به عنوان انقلاب نانو یا همون نانو تکنولوژی یاد کردند ، همزمان با این کار با زحمت و کوشش فراوان شروع به حرکت دادن پوسته های زمین کردم ، که در نتیجه این زحمات من پنج قاره به وجود آمد و بعد برای اینکه شبهای عاشقانه ای رو برای عشاق درست کنم ، قسمت بزرگی از زمین رو به فضای لایتنهیی که قبل از 1/1/1 بوجود آورده بودم انتقال دادم و اسمش رو ماه گذاشتم وبه جاش آب جاری کردم که عشاق روش قایق سواری کنند در آرامش و اسمش رو اقیانوس آرام گذاشتم ، قطبها رو به وجود آوردم تا ذخیره ای باشه برای آب تا عشاق دوپا و چهار پا و بقیه همیشه آب خنک داشته باشن ! بعدها همه دنیا رو گشتم در 80 روز و ژول ورن رو خلق کرم ، تا به جایی رسیدم که همه کوها و کویرها و دشتهاش بوی دل انگیز مهر رو میداد ، پس این سرزمین مهر رو ایران نام نهادم و با دستهای پینه بسته خودم زمینی رو کندم و خلیجی همیشه فارس رو بنا نهادم تا فصل مشترکی باشه بین سرزمین مهرو سرزمین سوسمار خارانه کون نشسته ، تنها جایی در عالم که آیدین دربوجود آوردنش هیچ دخالتی نداشته و بطور مستییم محصول و ساخته اهریمنه!...این شد که سرزمین مهر از گاتها تا سالهای سال بهترین و پرابهت ترین سرزمین تمام عالم بود و مردمانش عاشقانه مهرورزی میکردن به روشنایی ، روشنایی که آنچنان پرفروغ بود که نه تنها ایران رو که تمام عالم رو سیراب میکرد ، همه چی خوب بود و روزگار بر وفق مراد ...اما افسوس که خوشی زد زیر دل مردمان ومردمان اینقدر خوبی دیده بودند که حتی طعم بدی رو فراموش کرده بودند و آیدین رو ازیاد برده بودند، این شد که آیدین افسرده شد و قهر کرد و رفت و با رفتنش اهریمن پیروزشد ، کون نشسته ها شدن خلیفه و آیئن مهرورزی آیدین، گناه و جرم اعلام شد و خرابی و دلمردگی وفقر وریا همه جا رو گرفت ...الان از اون سالها ، سالهای سال گذشته و هنوز آیدین در انزواست ، اون سالهاست منتظر که مردم درخاست کنند که اون برگرده ولی حالا داره میبینه که اشتباه کرده! مردم سرزمین مهرش آنچنان گرفتار اهریمن شدن که اصلا بالکل مهر رو فراموش کردن ، زیبایی دیگه براشون قابل درک نیست ، یادش اقتاد که گفته بود برای درک بدبختی باید خوشبختی رو شناخت و افسوس خورد که آدمهای سرزمین مهر دیگه نمیتونن خوشبختی رو بشناسن!...این بود که تصمیم گرفت دوباره برگرده ، هر چند با تمام وجود میدونست شکست خواهد خورد ، شکست رو میدید چون مردم سرزمین مهر آنچنان چشمهاشون به تاریکی عادت کرده بود که هر نوری چشمشون رو به درد می آورد وبهمین دلیل بود که با لعنت به استقبالش هر سوار مهری می آمدند ولی دیگه نمیتونست صبر کنه ، باید میومد ...شاید به مرور چشمهای مهر نشینان به نور عادت بکنه ...این شد که تصمیم گرفت که بیاد ، تو راه آمدن دلش گرفته بود حقم داشت خسته بود بس که وبلاگ نوشته بود ورنگ زمونه برنگشته بود ، خیلی دلش میخاست این کلاغه به خونش برسه ...در هر صورت آمد و شد کاندیدای اصلح شما بلاگران عزیز و منتظر رای پر مهر شما...
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم !!
با سلام خدمت شما ملت فهمیم ، آگاه و همیشه در صحنه آی پی پرو ، اینجانب آیدین بلاگ اللهی با توجه به اینکه هر کس احساس کند که کاری از دستش بر می آید ومیتواند مفید واقع شود وظیفه وبلاگی دارد که کاندید شود ، بخاطر شما و برای شما و به عشق خدمت به شما کاندیدای اصلح شدم و برای رهایی از ظلم و جور به عنوان تنها کاندیدای تایید صلاحیت شده بلاگستان توسط شورای نگهبانان حافظ منافع آیدین در گروه شب یلد از جان گذشتگی کردم و در انتخابات مجلس ثبت نام کردم ، که البته مقام و منزلت دنیوی برای ما همانند دیگر تشنگان قدرت ازآب دماغ بز بی ارزشتر است و ما فقط و فقط به عشق خدمت به شماست که کاندیدای اصلح شدیم وثبت نام نمودیم در این انتخابات که بینی بین الله ما خود هیچ راضی به این کار نیستیم و نمیخواهیم خود را اذیت کنیم و از صمیم شرت آرزو داریم که این مناصب دنیوی را ول کرده و در جزایر هاوایی به گرفتن حمام آفتاب وکارهای عرفانی بپردازیم ، که متاسفانه هم اکنون امکانش مهیا نمیباشد ودر جیب ما شپش جفتک میزند ، باشد که با یاری سبزشما جیب ما پرشود و در دوره بعد به عنوان نماینده دائم شما ملت زجر کشیده بلاگستان در جزایر هاوایی و قناری به خدمت و خیانت روشنفکران بپردازیم!!!
الاایحال اکنون که این تارنگاشت را مینگاریم همانند سلف خود داریم در برابر دوربینهای متعدد تلویزیونی اشک تمساح میریزیم والبته که آیدین افتاده ای است و کس نرود به جنگ افتاده (نقل به مضمون) و در دل ما طوفانی عظیم برپاست ، همانا اگر اصرار و زجه های دوستان نبود ماهیچ گاه به این خیانت بزرگ راضی نمیشدیم ولی کنون که پای در ره گذاشته ایم خود ره گوید به ما که چگونه کلاه برسرشما بنهیم !!
و البته ما که گفتیم میخوایهم نماینده بلاگران در مجلس باشیم همینطوری شیکمی و الکی نگفتیم و برای هر گونه چالش و مشکلی برنامه های کوتاه مدت و بلند مدت فراگیر داریم و هيچ مشكل سياسي اقتصادي اجتماعي فرهنگي و غيره من حيث المجموع از براي ما خوف آور نبوده و نيست که ما خیلی کار درستیم !
به همین جهت ، از فردا از نقاب بیرون آمده و به معرفی کامل خود و اهداف و برنامه هایمان خواهیم پرداخت که انتخاب شما آگاهانه باشد و تا زمان انتخابات هر شب در جمعی سخنرانی کرده و به بیان دیدگاهای خویش همت خواهیم گماشت ، والبته و صد البته ما نماینده پاسخگو هستیم و هر کس که سوالی در هر زمینه داشته باشد ما در همین وبلاگ با نام و مشخصات سوال کننده پاسخ خواهیم داد تا هر گونه شبه و شائبه از رای دهندگان عزیز برطرف شود!! به همین جهت شماره تماس های
ای میل برای رای دهندگان با مرام
و
مسنجر برای رای دهندگان کمتربا مرام
در اختیار همگان قرار میگیرد ، در ضمن ما از دادن هر گونه پست و مقام به طرفداران خود هیچ گونه ابائی نداریم و تمام حمایت کنندگان از ما به ریاست جمهوری خواهند رسید!!!
ما از فردا شروع به معرفی خود وطرحها وبرنامه های خود خواهیم نمود و نیز منتظر سوالات و حمایتها و صدالبته رای سبز شما هستیم.
شعار ما :
بلاگستان
برای همه
بلاگران
بزرگترین بدبختی آدمی این است که در برابر ستم، جرات تغیان را ازدست بدهد. جان کلام زندگی اینجاست که طغیان برضد بیدادگری دوام یابد. لحظه ای که انسان ستم را به آسانی تحمل کند ، شوم ترین دوره حیاتش آغاز میگردد.
برتولت برشت
رد صلاحیت
ما اولش داد از آزادی مخالف و زنده باد مخالف من میزدیم ، خوب از حق نگذریم پیشرفتهای خوبی هم داشتیم ، کلی گفتمان کرده بودیم و حتی با اسم آیدین اومانیست!!! لینک هم گرفته بودیم! ولی خب چون حالا نه نماینده شما هستیم ، نه نماینده اونا بلکه نماینده قانون (آیدین) هستیم به این نتیجه رسیدیم که باید حتی موافقان رو هم رد صلاحیت کنیم! باشد که حکومت مدیته الآیدین رو هر چه زودتر بنا بکنیم و خون همتون رو در شیشه! البته ما اندک مندک و چغندر زردک نیستیم که بی دلیل و مدرک رد صلاحیت کنیم ! بلکه با شواهد و مدارکی که گروهای تجسس ما بر اساس آیه لا تجسسو...جمع آوری کردند رد صلاحیت کردیم که اینها فقط گوشه ای از خیانتهای این ردصلاحیت شدگان ملحد هست و به پاس اون دو استکانی که باهاشون زدیم فعلاهمه موارد رو منتشر نمیکنیم ولی اگر....!
رد صلاحیت شدگان به ترتیب
کوزه سفالی :
تاسیس خانه بلاگ ! و اغفال دختران سرگردان در نت ، و تشویق آنان به امر مذموم بلاگ نویسی، با همکاری فردی معلوم الحال !
اثبات وجود نداشتن دنیا ، وسر کاری بودن همه ما در سه سوت !
ارتباط مشکوک با فردی دائم الخمر موسم به خیام!
عامل شاملو، رابطه و همکاری با ابلیس! و نفس کشیدن در زیرآب عمیق!
و داشتن مرام و معرفت بیش از حد مجازو ...
کاگر معدن :
نفوذی کمونیست ، پرولتاریای قشرزده ، ارتکاب چند باره به زنای مرکب مرخم مصدر فاعلی بدون TO ، دزدی از معادن ، نداشتن گواهینامه رانندگی معتبر ، نداشتن التزام قلبی به آیدین (ص) ، عامل جورج تنت در معادن ایران ،حمل و نقل و فروش اسلحه و بستنی یخی ، اعتياد داشتن به وبلاگ ساواکی سابق پايتون ُ رد و بدل کردن ارز و دارو از طريق مترو ُهمکار موساد ، زدن پوز ما در هر گونه کامنت گذاری و ...
مینویسم ، پس هستم :
این خودش میدونه چه خبره کاندید نشده!!!!
بادمجان :
ارتباط پنهانی با بلاگران مشهدی
اعتياد شديد به کشک بادمجان واستعمال حشیش ، کشیدن تریاک، تزریق هروین ، بالا انداختن اکس ، !
رهای آبی :
قاچاق و تولید و فروش قرصهای ممنوع ضدبارداری و حتی حذف پریود! و همکاری با بیگانگان در جهت ورشکسته کردن کارخانجات تولید نوار بهداشتی!و... و... و... و ،
با یک درجه تخفیف سه بار اعدام !
نسل سوخته :
فرار ازخدمت مقدس سربازی ....!
آناهیتا :
آدم خواری ، دزدیدن زندگی و تقسیم بین دو دیدار !! ساخت خانه محصور در پیچکها از پول بیت المال و ....
عمق :
عمق بیش از حد مجاز و ...
Words are Timeless:
استثنا ! صد در صد تایید صلاحیت ( کاملا بدون شرح!)
همچنین رد صلاحیت بقیه داوبطلبان هنوز احراز نشده !! بلاگران عزیزدرخواست اکید داریم به قانون ( آیدین) پایبند باشند! هیچ گونه اعتراضی پذیرفته نیست ! هر گونه تحصن و قرار وبلاگی علیه ما بشدت سرکوب خواهد شد! ...در عین حال رد صلاحیت شدگان میتوانند از طریق مسنجر به رایزنی پشت برده با ما ادامه بدن!
موزیک متن پست :
دو دورود ، دید درید دید درید ، دو دورود درود ، دوف دوف دوف ،
.آیدین ای بلاگ ، آیدین ای بلاگ ،
ای بلاگـــــــــــــــر ای مظهر شرف ،
ای گذشته زجان در ره هدف ، این توی این توی پاسدار حق،
زما تو را درود ،زما تو را کامنت
زما تو را درود ،
زما تو را کامنت
...
شعار پست :
وبلاگ برای همه ، کـــــــامنت برای خودم
!!!!
از يک آدم فقير پرسيد : تو چقدر بدبختی؟
در جواب بهش گفت : نميدونم.
باز هم پرسيد : چطور نميدونی؟ مگه ميشه ندونی؟
در جواب بهش گفت : برای دونستنش اول بايد خوشبختی رو بشناسم. و من هنوز خوشبختی رو نمی شناسم....
1- یه چیزهای در مورد این دو روزغيبت نوشته بودم ، که بعد دیدم چون انتخاباته و ما فعلا درپشت پرده هستیم بهتره که چیزی ننویسیم که بعدا علیه خودمون استفاده بشه! فقط همینقدر که خیلی خوش گذشت ولی دیگه توبه کردم!!!
2- بر و بچه های جواد بازار مرام کش کردن به ما لینک دادن راستیاتش ما هیچ جوری نمیتونستیم تصور کنیم که از یه همچین بلاگ صاحب سبکی لینک بگیریم ، پس همینجا تشکر میکنم از بر و بچه های جواد محله ، علی قالپاق ، مسعود قرقی ، ممد تاکسی ، صادق لوتی ، مجید استندبای و علی الخصوص اقدس طلائی عزیز...آخ ، اوخ ...یخه رو ول کن بابا ، چته ...خیلی خوب بابا ، بچشم خواهری گفتم! ..عجب جوادایی اینا بابا!!
جنبش مشروطه...!
1-امتحانا تموم شدن ، بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید!

2-من نمیدونم چرا همیشه و البته اینبار بیش از قبل بعد از امتحانات به جنبش مشروطه و مشروطه خواهی فکر میکنم!! الان هی دارم دعا میکنم و به در وبلاگم دخیل بستم که این جنبش مشروطه به هیچ وجه من الوجوه پیروز نشه و شکست سختی بخوره به کوری چشم دشمنان ! ولی الا ایحال اگر هم شد که شد !! درک سیاه به قول آبجیمون باید آب بندی شیم دیگه...اصلا زنده باد ستارخان و باقرخان سرداران تنبلی ، ولی نه ! زبونت رو گاز بگیر بچه! زنده باد استبداد ، زنده باد سردار بزرگ لیاخوف، مرده باد صوراسرافیل و بروبچز!
3-عزیزم قول میدی بعد از ازدواج هم همینطور باحال با هم حال کنیم؟ آره عزیزم ، اگه شوهرت گیر نده چرا که نه!!
4- راستیاتش دارم آماده میشم واسه انتخابات، فعلا همینقدر بدونید کافیه!
- این مامان ما هنوز هیچی نشده تاریخ مصرفش تموم شده!! هر روز یه جوری دود میده ، یعضی روزا که قدرتی خدا سه وعده صبحانه میخوریم ! من هی به این بابام میگم بیا مردونگی کن با منو آرمین شریک شو سه نفری یهدختره 18 ساله ای چیزی بگیریم اوضاع یکم سرو سامون بگیره قبول نمیکنه! خلاصه منم که آخره فداکاری و مهر مادر تقبل کردم ظرفارو بشورم که دست مامان درد میکنه، امشب اولین شبه که شستم ، اوف ! آقا دهنمون صاف شد این ظرف شستنم عجب کاره سختیه ها! 1 ساعت طول میکشه تازه از سرتاپام هم خیس شده بود!!!! الان دارم فکر میکنم فردا برم تو لوی جرگه خونه پیشنهاد بدم رو بشقابا کیسه فریزر بکشیم که دیگه شستن نخاد و فقط هی کیسه عوض کنیم!اگه رایم نیاره میفرستیم مجمع تشخیص مصلحت ،هر چی شد باداباد!
5-امشب بدجوری شارژم !! همیشه بعداز امتحان آخر من کلی امید به زندگی پیدا میکنم! از ساعت 7 خوابیدم تا 10 ، بعد پاشدم یه چای توووووپ زدم تورگ که یه تکون بهم داده اساس!
خلاصه مخ داغ داغ ، تا باشه از این چاییها بعد نشستم پشت این سگ مصب یه دور دهکده جهانی رو از سر تا ته زدم که بزرگ شدم عقده ای نشم ، همه این مدت رو هم با این موزیک dance with me حال کردم ، اساسی تو رگی خودمه این ترانه ، راستش هیچ وقت از این آهنگ پاهنگیهای متالیکا واین جور مدلها خوشم نیومده ، حتما اساسی بی کلاسم ، من فقط سایلنت موزیک گوش میدم بیشترم ویولن یاتلفیق ویلون با گیتار، خیلی وقتام حال میکنم با آهنگهای دامبولی ولی اینم بدجور پسند کردم احتمالا بزاریم تو وبلاگ یکم تم عاشقانه بگیره به خودش!
Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in Babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the wedding now, dance me on and on
Dance me very tenderly and dance me very long
We're both of us beneath our love, we're both of us above
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the children who are asking to be born
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
Dance me to the end of love
Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till I'm gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
میدونی چیه ؟!!
من دلم خیلی گرفته اس ، یعنی همیشه اینجوریه ،
برخلاف اینکه تو فکر میکنی و میگی تو لعنتی اینقد روحیه داری که من هر وقت تو رو میبینم همه چی یادم میره!!! ولی شاید یه تفاوت دیدگاه بین من و تو وجود داره !!! من دوس ندارم دلخسته گیهام رو باهات قسمت کنم ، اینا رو نمیشه قسمت کرد که اگرهم بخای این کار رو بکنی هم دلگرفته تر میشی و هم به حرمت و حریم غم تجاوز میکنی و هم تو شاید دلگرفته بشی ، این خاصیت تنهایی و دلگرفتگیه ...دلم میخواد یه کاری کنم که بخندی ، از لبخند توه که منم شاید بتونم بخندم.
خفـــــــقان قـــــــــلب
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه برمژگان من اشکی نه بر لبهای من آهـــــــی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامــــــــــــی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگــــــــاهی
نیابد محفلم گرمـــی نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خاطرم الفت
نه با مهری ، نه با ماهی
کی ام من؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نـــه آرامی ، نـــه امیدی ، نـــه همدردی ، نـــه همراهی
گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی
گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
به اقبال شرر نازم
کـــــــــــــــه دارد عــــــــــــــــمر کوتـــــــــــــــاهـِی
دیالوگی که در اون کاسماندان ملکه مادر به نیتیت معشوقه بردیا میگه که اگر قلبت مجروح شد همان کن که با چشم بیمار میکنی ، به آن دست نزن و آنرا بیشتر رنجه مکن ، بیماری قلب و جان تنها دو دارو دارد ...صبر و امید...! ..رو همیشه دوست داشتم ولی همیشه هم به این فک میکردم که آیا صبرو گذشت زمان زخم دل رو ترمیم میکنه؟ یا نه مثل خوره تا آخر عمرت باهاته؟
یه جورایی عجیب خفقان قلب دارم ! از صبح امروز ، الکی الکی صبح که از خواب پاشدم فک کردم چقدر دلم گرفته است ، حالا هم چشام خیره است به مونیتور و زیر دستم هزار تا تمرین که هنوز حل نشده ، با وجودی که فک میکنه این سقف با تمام وجودش داره رو سرش سنگینی میکنن و زدن نبضش رو شقیقه هاش مال فـــشــــــار دیوارهای بغلیه!
از شوخی گذشته الان که فکر میکنم میبینم تقریبا با هیچ کس تواین مدت بلاگ نویسی اندازه تو خاطره ندارم و البته همه سر به مهر دوستی و زیبایی... با مارکوت پیکل شروع شد یادته؟ "جناب آيدين خان توی کامنتها ازم خواسته بود که خانم مارگوت بيکل رو بيشتر معرفی کنم(15 تیر)" وبعد اون همه اول شدنهای تو و من اون بالا آوردن لینکو و اوجشم که دیگه اطلاعیه شماره یک ستاد جستجوی شهدا و مفقودین بلاگستان بود با اون همه خنده و ناراحتی که پشتش داشت ، تولد بانوی اول ایران هم که دیگه یه چیزدیگه بود ، با اون خنده و کرکری که شب و صبحش به دنبال داشت ،
و اون همه اظهار لطفی که تو داشتی ، نمیخام بگم که نری که شاید رفتن از اینجا که از حالت تولید فکرو بهره وری فکری که هدف اولیه ایجادش بوده برا من و امثال تو ناخودآگاه تبدیل شده به یه بازی وقت گیر و بی هدف که شاید رفتن از اینجا بهترین کار باشه ، چیزی که این روزا خودم شدیدا بهش فکر میکنم !
ولی اینو میخام بگم که همـــیشه تو زندگیم به اینکه ارزش دوستی از همه چیز بالاتره عمیقا اعتقاد داشتم ، کمترین چیزی که ما داریم وقته و بیشترین قسمت این وقت هم صرف ایجاد رابطه میشه ، یاد دوستیها و خنده ها ، سازنده و تغذیه کننده روح ماست تا ابد ، و اگر این روح درست پرداخت نشه و به حرمت دوستی و مهر بی احترامی بشه ، روح که در واقع خودمونیم همیشه رنجور خواهد بود ، سعدی میگه وقتتون رو با کسی بگذرونید که ارزش وقت رو داشته باشه و من به جرات میگم که تو ارزش دوستی روبه نهایت کمال داشتی و یاد دوستی با تو، خنده ها و شیطنتهای با تو تا همــــــــــــیشه در بهترین قسمت این روح سرافکنده من باقی خواهد بود ویادش تا همیشه نیرویی برای میل به نیکی و پرستش مـــــــــهــــر.
دوستی با تو رو مدیون سفارش امیرم که به زبان پسرانه خودمون میگفت پسر تنور تا داغه بچسبون !!! و بازم بهت میگم که همیشه تعریفت رو میکرد و اون شب هم که قبل از پابلیش کردن پست بهترین بلاگرها متن رو فرستادم تا ببینه ، تا دید گفت یه حالی هم به مهسا بده که این روزا خیلی تنهاست و بایداعتراف کنم که من فراموشت کرده بودم و اون به یادت بود وبازمن چه حالی دادم واقعا!! شرمنده !
اگر باز برگشتی که چه بهتر( که من هم از ترم جدید یا خواهم رفت یا با تجدید نظر اساسی در روش زندگی مجازی خواهم ماند) و اگرم نه امیدوارم که تنهايی هیچ وقت آزارت ندهد تو را که پذيرفته ای وسيع باشی و سر به زير و سخت!
و باز هم بدون که واقعا بانوی اول بودی و مثل تیمهای فوتبال که مثلا فلان پیراهن فلان شماره رو به افتخار یک نفر جاودانه میکنن ما هم بعنوان بلاگر اعظم!!! بانوی اول ایران رو جاودانه اعلام میکنیم و تکرار نشدنی ، و این اواخررو هم به بزرگی خودت ببخش که یه آیدینه و هزار تا مخ که باید بزنه دیگه!!
اون شب رو که صبحش به قول خودت منجر به بزرگترین سرقت ادبی قرن شد رو بیادگار ازت نگه میدارم برای همیشه و بیاد همه دوستیها ...
من می گم :
بريم کوه ...
انقدر بريم بالا
تا همه جا زير پامون باشه
بعد نگاه کنيم پايين
يه جوری نگاه کنيم
که تو نگاه گم شيم واسه هميشه
ديگه فقط بشيم يه نگاه
يه نگاه که رفت و گم شد تو ابديت ...
و شد يه خاطره
يه خاطره
و فقط يه خاطره قشنگ
انقدر قشنگ که بشه بقيه عمر و به يادش زندگی کرد
به يادش عشق ورزيد
و مهرورزی کرد ......
برای همه لحظات شادی که باهات داشتم از اینجا تا ابدیت باز هم ممنون
موفق باشی.
کسی که فراموشت نمیکنه آیدینه همیشه (ص)!!!!!!
-----------------------------------------------------------
بابا خانوم مهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــندس
بابا کارشناســــــــــــــــــــــــــــــــی ارشــــــــــــــد
بابا بانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوی اول ایران
بابا با کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلا س
و غیره.....................................................!
خيز از اين خانه بر و ، رخت ببر ، هيچ مگو
از اينکه نکند تمام زندگی ما به هدر رود وحشت داريم ،اما هر روز از تکه تکه دور ريختن آن ابائی نداريم!
شاید برای خیلیها تصویری ایده ال باشد از آینده ، ولی برای من تصویری است دهشتناک از انتظار مرگ ، نفرینی تمام عیار از زندگی ....زندگـــی معمولی...
سالها برای فرار از این آینده موهوم به هر سو سر نهاده ام در خـــــــــــــیال ، نقشه ها کشیده ام ، حرفها زده ام و سر آخر راه را ،فرار از عادت زندگی بیرون دیده و رو به انزوا نهاده ام ، آری من ماه هاست فرار نموده ام ، اما نه ، نه فرار نشان خفت است شاید بهین باشد بگویم تصمیم به گریز آگاهانه از خطر روزمرگی که گریز از خطر نشانه خرد است ، نمیگویم اشتباه کردم که راهی جز این در پی ام نبود ، خسته شده بودم از پسران کوته فکری که تمام افق دیدشان به زیبایی ظاهری میرسید که حاظر بود وقتش را به گرمای فنجانی قهوه بفروشد به شیرینی و چاشنی از جنس روزمرگی ترین حرفها و در پی اش لبخندهای که تلخی نهادش مو برتن سیخ میکرد ...ارتباطها را گسستم به تمامی و خود را محبوس کردم در اتاقی که قبلا انباری بود بر کتابها ، به آنجا پناه بردم تا دیسیپلین خاص خود بر تمیزی و انظباط جای اشیاء را بی دغدغه حضور کسی اعمال کنم ، که نظم اول شرط فرار از تکرار است اگر خود دچار تکرار نشود ، از زندگی بیرون پناه برده بودم به دنیای رویا گونه کتابها و نوشته ها و نشخار حرفهای مهتران ، لحظه ها را میگذراندم به درس و کار با کامپوتر و خواندن رمان و غور در فلسفه های در هم و بر هم و تفصیل تاریخهای پر ماجرا به چاشنی شاهنامه و حافظ ... حال که فکر میکنم روزهای مفیدی بود ، تا اینکه برای فرار از تنهایی که شاید به اشتباه فکر میکردم دارم وبلاگی رو درست کردم با سرتیتری از حافظ که عاشقه این غزلش بودم ، وبلاگم رو خیلی دوست دارم و دوستانی رو که در اینجا دارم ، اینقدر که شاید جدا شدن ازش سخترین کار باشد برای منی که تجربه جدا شدن از همه چیز رو به آسانی پشت سر گذاشتم ، ولی یک مشکل اینجا بوجود آمد ، وبلاگ به عمق خلوت من رسوخ کرد که این به خودی خود بد نیست ، ولی افسوس که ناخاسته سردی روزمرگی رو هم با خودش وارد کرده ، خودم بیشتر از همه کسانی که اینجا رو میخونن حس میکنم این یکنواختی پستهای درهم و برهم رو ، که شاید ناهمگونی و ناپخته بودن مطالبشون که از کی بود کجا ؟ شروع شد یعنی دقیقا از روزی که با تمام وجود حس کردم که باز شکست خوردم دقیقا از روزی که این حس بر من مستولی شد که دوباره برگ برگ دفتر زمانم رو بی استفاده و سفید تکه تکه و ذره ذره به باد سپردم و سردرگم و ناخاسته به تماشای گم شدنشون در گرد باد خاطرات نشستم ، نمیخام بگم که من بهتراز اینا مینویسم که نه من همینم ولی نوشتهای من در واقع بیانگر حالت درونی من هستن مثل هر کس دیگری ، و نوشته های این چند مدت در واقع نتیجه جدالی بود که بین خود و من بر پا بود ، یکی بر جبران و نگاه به گذشته پای میفشرد و دیگری سرخورده حکم بر دمی بود جهان و بی خیالی رو!
هنوز دقیقا نمیدونم در خودم چی داره میگذره! ولی فکر میکنم در روش وبلاگ خوانی خودم و وقت صرف کردن در نت باید یک تجدید نظر کلی بکنم از شروع برنامه جدید کاریم که در حدود بیست روزآینده شروع خواهد شد ، اگر بتوانم بر طبق برنامه و اصول کار کنم و به تکرار اجازه تکرار شدن رو ندم که خب فبها ولی اگر نه ...!
از جهان عقب نشيني کرده ام
به روي تختخوابم
درکنارديوار
ولي هنوز نمي دانم
که من رو به جهان دارم
يا پشت به جهان کرده ام
وبلاگ نوشتن
نظر من وبلاگ نوشتن و وبلاگ خواندن ايده بسيار جالبی است. در جامعه ای که به ما ياد نداده اند آزادانه صحبت کنيم و يا به عقايد هم احترام بگذايم وبلاگ می تونه تحولی بسی عميق و گسترده باشه.
وبلاگ يک هويت فردی اجتماعی به فرد می بخشه البته در جامعه ايران و نه در جوامع غربی که اين آزادی هميشه بوده و در اذهان عمومی گنجانده شده. با نوشتن وبلاگ ؛ فرد دموکراسی نديده مانند انسانی که سالها در کوير زندانی بوده و حالا به آب و آبادی رسيده ارضاء می شه. چه از لحاظ روحی و چه از لحاظ اجتماعی . افکار شخص تازه متولد می شوند و او وارد به دنيايی می شه که هميشه در رويای آن به سر می برده. به عقيده من ؛ ما جوانهای نسل انقلاب دچار کمبودهايی بسیار هستیم . می بينيم که نمی توانيم آنگونه که می خواهيم گسترده فکر کنيم...می بينيم که سالها مانند عروسک کوکی نشسته بوديم با يک جمجمه باز شده که با يه سری طرز تفکر های متضاد و پوچ اشباع شد و سپس استقلال خيالی و عاريه ای را به عنوان پوششی بر تنمان کردند و کوک شديم و به راه افتاديم. سالهای متوالی گذشتند ......لحظه ها مانند دانه های برف دونه دونه به زمين می افتادند و آب می شدند و ما فرصت نداشتيم که با لذت به اين کريستالهای ناب و زيبا بنگريم.
همه دنيا دويدند و رفتند. رشد کردند و رشد کردند.....ياد گرفتند و ارائه دادند ولی ما در جا زديم و لبريز از تضادهای روحی به زندگی سرابگونه خود ادامه داديم ......رشد فکريمان مسدود شده بود ! يکباره وبلاگ را به ما هديه دادند و بهو اجازه دادند تا حرف بزنيم ...تا خودمون باشيم...ولی بلد نبوديم . تا می آمديم حرف بزنيم باز هم همون حس ترس ميومد.....افکارمون ته کشيده بودند .....نمی تونستيم بنويسيم و باز هم زجر کشيديم ! روحمون دير متولد شد ولی حالا هم می توان قدرش را دونست.قدر دموکراسی اينترنتی را بدانيد فقط چيزی که منو ناراحت می کنه اينه که مبادا اين هدف فراموش بشه و باز هم مثل يه قطره برف آب بشه و بميره ! چیزی که این روزها دارم حسش میکنم ، ما با یک هدف برتر که نیاز بهش رو به شدت حس میکردیم به اینجا امدیم تا فارغ ازدنیای به لجن کشیده شده بیرونمون به بیان آرزوها و تفکراتمون بپردازیم ، بخونیم و بنویسیم ودر مسیرزیبای تعالی قرار بگیرم چیزی که خیلی زود فراموشش کردیم ، حداقل من اینطوری برای خودم حس میکنم لااقل من اینجوری حس میکنم ، بلاگی که قرار بود که مطالعات بیرونی من بهش تزریق بشه تا نظرات دیگران خونی باشه تازه و گرم برای من مدتهاست که حتی فرصت مطالعه جدی رو از من گرفته و بیشتر وقتم صرف شرو.ور گفتن به این و اون میشه که بسیار تاسف برانگیزه و شاید دلیلش تازه بودنش باشه و اینکه هنوز فرهنگ استفاده اش در من بوجود نیومده،ولی باید اینم گفت که وبلاگم در از بین بردن حس تنهای و نامیدی کمک زیادی به من کرده ،. وبلاگ من محل فکر کردن من است!
تحصن
من در اطلاعیه های قبلی هم به استحظاربلاگران علاف رسوندم، چند روز پیش هم در بین سران استانهای بلاگستان گفتم!که قرار نیست در هر موضوعی من دخالت کنم چون من آیدینم و آیدین یعنی قانون و تنها در صورتی که آیدین نقض بشه وارد عمل میشم و البته فرداش هم عینک پنسی زدم و باز گفتم ما تا آخر ایستاده ایم ولی شما خنگید که نگرفتید من در 15 خرداد هم بعد از اینکه رای آوردم وشدم بلاگر اعظم گفتم جمهوریت نظام بعلاوه وبلاگیت نظام ، جمهوری مورد نظرما همان وبلاگیتی است که در صدر زمان آیدین(ص) هم بود و باز این همه به ما اتهام و افترا زده شد که تو عامل بلاگ اسپاتی و البته من افتخار میکنم که تنها بلاگر اعظمی هستم که در پرشین بلاگ که این همه افترا و تهمت رو قبول کرده که این خودش خیلی مهمه و این تمرین بلاگری که یک بلاگر اعظم این همه ظرفیتش بالا باشه و تخم هم نداشته باشه !! و در همین جا هم تشکر میکنم از ریس شورای بلاگران که از ما دفاع کرد و گفت به تو چه بلاگ اسپات ! بچه ... مگه تو فضولی ؟ مشکل داخلیمونه خودمون حلش میکنیم ، تقلید کار میمونه ، میمون جزو حیونه!
تحسن پسندیده بود ( آیدین بلاگ اولادی) :
در همین حال گزارش خبرنگار گروه شب یلدا از گروه تا حزب شده بلاگرهای کوچه و بازار حاکی است آیدین بلاگ اولادی در بین بهت خبرنگاران از تحصن حمایت کرده و اینکه در بین لیست ارائه شده برترین وبلاگها حتی یک وبلاگ اسکای یا اسپات وجود ندارد را تندروی خوانده است!که البته آیدین بلاگ اولادی در آخر حرف خود را زد و گفت تحصن کنندگان کارها را به دست آیدین بسپارند تا شائبه حضور دست دشمن در خانه بلاگران خنثی شود!
وی در پاسخ به این سوال که آیا کاندیدا شدن مجدد شما و کاگر مزارع بادام چرا است شد!!؟
گفت: سوال خوبی بود !! انگیزه من وآقای کاگر مزارع بادم ازکاندیداتوری بیانات مقام معظم پایتون در سفر قزوین بود که آنجا در بار فرمودند : ((هرکس در خود توان میبیند که در بلاگستان خدمت کند ، ثبت نام کند)) والبته قید دیگری مرحمت فرمودند که (( در آستانه انتخابات ارزیابی کنید اگر نیروهای صالح تر هست انصراف دهید)!و ما ثبت نام کردیم تا به وظیفه وبلاگی خود عمل کنیم ولی قید دوم محقق نشد و ما صالح تر از خود ندیدیم ، البته ما قبل از سفر پایتون قصد ثبت نام نداشتیم ولی الحال این وظیفه بلاگی ماست!
زنده باد
ß خدا ، آیدین ، وبلاگ à
که هر سه تاشون خودمم
!!!
آقا این ما هی فک میکنیم ما ملت رو گرفتیم ! نگو ملت ما رو گرفتن ما خبر نداریم! اصلا همش تقصیر این آبجی ما کوزه سفالیه !! آمد یه بار الکی الکی به ما گفت آیدین(ص) ما هم که از بیخ بی ظرفیت! فک کردیم این خود جبریئله که در قالب کوزه گلی نازل شده تا رسالت ما رو بهمون اطلاع بده!آمدیم تو بوغ کردیم که آره ما مبعوث شدیم! اولش خودمم باورم نمیشد ولی الان که کم کم تعداد پیروان زیاد شده خودمم باورم شده که نه اصلا رسالت مسالت همینچوریه! اون قبلیا هم اینجوری بوده که به رسالت رسیدن!....قدرتی خدا!خلاصه آقا من چند روز پیشا رفتیم تو بلاگ این رفیقمون یاور مسافر عزیزدیدم نوشته .... اگر در آن زمان ااگر در آن زمان همین آیدین خودمان ظهور می کرد وپیامی از دل برای آزادی و برابری می آورد و خدائی در کار نبود که خراجی از مردم فقیر طلب کند . آیا میتوانید اطمینان دهید که طرفداری برای موسی باقی میماند ؟!
از این ور هم این جناب مهر این کامنت رو تو بلاگ ماگذاشته که کلی کیفورشدیم و شرمنده :
در جايی شتيدم به پيامبری مبعوث شدی، آمدم نشانه ببينم!!!
جهان چون به تيرگی در نشست و کشور حمورابی به دست لشکر کفر فتح شد، مردی از ديار روشنايی به رسالت رسيد که او را آيدين(ص)ميخواندند.فرزانگان حلقه اش کردند که: به نشانه رسالت معجزتی کن،گفت: در سخنان من غرقه شويد.پس در آن ميانه خواص به او گرويدند.ياران چون همپای آيدين(ص) به ره شدند، در آن ميانه کسی پرسيد: آيا يهودايی در ميان ماست؟ آيدين(ص) گفت: در خويش غرقه شويد تا باز شناسيد. ياران گفتند، به نشانه شناخت چيری گوی، آيدين(ص) گفت: آنان که همپای منند، صليب عصر خويش بر دوش می کشند. یاران گون در خويش غرقا شدند،معرفتها يافتند. پس آيدين(ص) گفت:کتاب رسالت ما به پايان رسيد، که چنين بود رسالت ما و عروج کرد. پس ياران به ميان مردم رفته، انچه در خويش ديدند به آنان باز گفتند. پس عوام کرور کرور به آنان گرويدند که صل علی آيدين و آل آيدين
همینجا از یاران و انصار گرامی کمال تشکر رو میکنم و بهشتی برین رو بر اونها وعده میدم با خطوط پر سرعت پهشت نت و بازدید کنندگان بیشمار و کامنتهای فراوان رو برای هر مطلب..باشد که رستگار شوید!
( ای روزگار ! همه به ما گرویدن غیر این آرمین مزلف!! الان داشتم تهدیدش میکردم که اگر فلان کارو نکنی چنین میکنم و چنان میکنم که برگشت با پوزخند گفت برو بابا آیدین (ص)!!! این مرتیکه مزلف فک کنم خود ابولهب یا حتی ابوجهل باشه!!!)
----------------------------------------
اســـــــــــــتیــــــــــــکس فراموش نشه.
به نام خداوندی که مرد را برترازآفرید
بهترین خصلتهای زنان ، بدترین خصلتهای مردان است : تکبر ، ترسوبودن
بخیل بودن. پس زن هرگاه متکبر باشد سر فرود نمی آورد و هر گاه بخـیل
مال شوهرش را نگاه میدارد و هرگاه ترســــو باشد از آنچه بر او رو آورده
میترسد!
از فرمایشات مولای متقیان علی (ع)!
اعصابم حسابی داغونه و مخم داره سوت میکشه! از این درس سختر تو این دنیا باسه من پیدا نمیشه ! هیچ وقت خاطره خوشی ازش نداشتم اون از دبیرستان که موقع امتحان از همه روخانی گرفت و به من که رسید گفت تو حمد رو بخون نمرت رو بگیر و من نتونستم و هزارتا فحش بارم کرد! این از اینجا که هر چی زور میزنم تو مخم نمیره ! من بالکل بی اخلاق به دنیا آمدم یه شبه که نمیشه اینا روکرد تو این مخه تــــــــــــعــــــــــطیل که آخه!
خدا ... خدا .... و باز هم خدا ....
خدا ها زاييده ی شهوت بشرند ....
وقتی در خود يه جريان لايتناهی حس کنی تو ام خدا ميشوی ....
و شايد برتر از او ....
< شاهين >
برترین وبلاگهای فارسی
گروه شب یلدا با توجه به مسائل تحریم انتخاباتی ، به هیچ وجه قصد نداشت وارد مسائل انتخاباتی بشود ! ولی به علت سیاست بازدارندگی فعال که این روزها از طرف رجال سیاسی مطرح میشود تصمیم به اعلام لیست مستقلی از برترین بلاگرها نمود که بدین شرح اعلام میشود ، در ضمن با توجه رعایت اصل بی طرفی مسئولین این گروه انصراف خود را اعلا م داشتند که در غیر اینصورت تمام جایزه ها باید به این گروه تعلق میگرفت!
جایزه بهترین وبلاگ ، زیباترین قالب ، بهترین داستان ، بهترین بلاگر ، فلسفی ترین وبلاگ ، خیــــــــــــــریه ترین وبلاگ ، ، انسان دوستانه ترین وبلاگ ، سیاسی ترین وبلاگ ، فمنیست ترین بلاگر ، پر خاستگارترین وبلاگ ، خبری ترین وبلاگ ، به روز ترین وبلاگ ، هنری ترین وبلاگ و همچنین جایزه ویژه هیئت داوران به وبلاگ مردمی روزمرگیهای کوزه سفالی با افتخاراهدا شد!!
در بخش وبلاگهای گروه صنعت و معدن جایزه ويژه غنی ترین و معدنی ترین وبلاگ به وبلاگ کارگر معــدن اهدا شد که سرکارگر از نویسندگان این وبلاگ با افتخار با توجه به غنی تر بودن وبلاگ کوزه سفالی جایزه غنی خود را به این وبلاگ تقدیم کرد ! و هیت داوران در حرکتی نمادین به پاس یک عمر تلاش طبقه پرولتاریا و جهت قدردانی از قشر زحمت کش کارگر جایزه بهترین کامنت گذار تاریخ بشر را به قدر قدرت الکامت این گروه سرکاگر زحمت کش تقدیم نمود که در همین حین کارگر بسوی کوزه سفالی شتافت تا این جایزه را نیز بدو تقدیم کند که کوزه با امتنان از قبول این جایزه ، اثبات کرد که یگانه فرد در هفت آسمان که شایسته این جایزه است کاگر است و بس!
در بخش وبلاگهای پرطرفدار ، وبلاگ مینویسم ، پس هستم با افتخار انتخاب شد ، همچنین هیت داوران با ارائه لیست بلند بالایی که شامل سردرگم کننده ترین جملات ، غیرقابل کامنت گذاشتن ترین پستها ، حاضر جواب ترین چت کننده و با مرام ترین بلاگرو ... همچنین با گوشه چشمی به اشعار و جملات نغز جایزه خود را به این وبلاگ تقدیم نمود که در همین حین نویسنده این وبلاگ موسوم به پیتون فریب خورده و مشهور به Python unix base در حالی بطریه سیاهی در یک دست وزلف یار در دست دیگر و سیگاری بر لب داشت ، تلو تلو خوران به روی سن آمد و جایزه خود را با افتخار و در بین تشویقها و ابراز احساسات فراوان بلاگران دریافت نمود و در حرکتی غیر قابل باور به سوی کوزه سفالی شتافت و جایزه خود را به وی تقدیم نمود.( متاسفانه پس از به روی سن آمدن این بلاگر عزیز تعداد غیر قابل شمارشی دختر از خوشحالی غش کردند که با توجه به پیش بینیهای گروه شب یلدا بالفور توسط پزشک بلاگستان معالجه شدند)
در بخش وبلاگهای زنان و فمنیسم هیت داوران با تشکر و تقدیر ویژه از رهای آبی و با گوشه چشمی به آنیما و نگاه چپ چپ به بقیه ! جایزه خود را بطور مستقیم به بلاگر فرهیخته و با پرستیژ فمنیستی بالا کوزه سفالی تقدیم نمود.
همچنین در بخش عمیقترین و سطحی ترین وبلاگها ، بلاگر برگزیده و خوش سبک و شاعر پیشه پرنده جایزه عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــیــــــقـــتــرین وبلاگ گشته واز موزیک سنگین وقالب زیبایش نیز طی مراسم خاصی از طرف صنف کفتر بازان تقدیر شد و جایزه سطحی ترین وبلاگ بشکل مخفیانه و ناشناس و بی امضاء و نشان به صاحبش تقدیم گشت!
در همین بین در حالی که این دونفر درحال دزدین جایزه خود بودند!! توسط انتظامات شب یلدا دستگیر گشته و جایزه هایشان با افتخار به کوزه سفالی تقدیم شد!
جایزه بهترین گروه اطفاء حریق نیز به وبلاگ نســــل سوخته اهدا شد! که نویسنده این وبلاگ در حالی که ماسک ضدگاز به صورت زده و کرم سوختگی در دست داشت با ویلچر به سمت کوزه سفالی شتافت و جایزه خود را به وی تقدیم کرد ، که این صحنه به مدت چند لحظه جمعیت را به حال و هوای دفاع مقدس و ایثارگری برد و اشکها از جشمان جاری گشت.
جایزه مهربان ترین ، خانوم ترین ، دکترترین ، شاعر ترین بلاگر به پزشک بلاگستان تقدیم شد ، گزارش خبرنگار ما حاکی است هنگامی که آنا هیتا نویسنده این وبلاگ به روی سن آمده بود تا جایزه خود را دریافت کند کوزه سفالی به شدت دست میزد که این باعث حسودی تمام بلاگران گشت و هنگامی که از آنا سوال شد الان چه حسی دارید خانوم دکتر در حالی که اشک از چشمانش جاری بود گفت : الان نمیتونم بگم ، خلی خوشحالم خــــیــــلی و نیز گفت آیدین تو خیلی مهربونی! میدونستی؟ وگزارشگر موسوم به آیدین در حالی که نیشش تا بنا گوش باز شده بود زیر لب گفت: دختر تو چه ساده ای!!
جایزه خوشگل ترین بلاگر از دید یک دختر 3 ساله به بانوی اول ایران رسید ، که کوزه سفالی بعد از عشوه زیاد قبول زحمت فرموده این جایزه را هم به خود اختصاص داد.
تصمیم بر این بود که جایزه جوادترین وبلاگ به ویلان باگی ! موسوم به همینی که هست برسد که هیت ژوری بعد از شور به این نتیجه رسیدکه بیخیال ساغر و جایزه این بخش به وبلاگ جوادها به علت اختراع سبک جوادیسم در بلاگستان اهدا شد!
جایزه طنازترین و طنز ترین وبلاگ به وبلاگ مردمی بادمجان مردمی تقدیم گشت که نویسنده این وبلاگ درحالی که کت خود را به روی دوش اندخته و با دست دیگر سیگارمگنای خود را با کبریت توکلی اصل روشن میکرد به روی سن آمد و درحالی که پاشنه های کفشش را خوابانده بود در حرکتی کاملا بی کلاسی جایزه خود را به کوزه تقدیم نکرده و برد که به بم تقدیم کند!!!
در همین بین جایزه تماشاگر ترین بلاگر به تماشاگر بلاگری موسوم به سلماز اهداء شد!
اما مهترین جایزه که همانا جایزه ویژه تماشاگران بود به اتفاق آرا به وبلاگ ضدمردمی و گمنام و البته مسخره موسوم به www.aidin21.persianblog.ir اهدا شد که جستجو برای یافتن نویسنده نامعلوم و معلوم الحال این وبلاگ ادامه دارد!
در حاشیه جشنواره !
1- گزارش خبرنگار خصوصی از پشت صحنه این مراسم حاکی از آن است که آیدین نامی که این مراسم را تشکیل داده بود با اغفال دخترکی موسوم به کوزه سفالی تحت عنوان دادش کوچیکه! تمام جوایز را دزدیده و متواری گشته ! وقتی خبرنگار ما از آیدین که برگزار کننده این مراسم بود پرسید که آیا همه جوائز کوزه به دستش رسیده ؟ آیدین سکوت معنا داری نمود !!!!
2- به اطلاع امت بلاگرنژاد بلاگستان میرساند که ما ساکت ننشستیم وبه تحقیقات زیادی در این باره دست زدیم و کاشف به عمل آمد که :
آیدین متوجه گشته که تمام دختران بلاگستان خوش چهره نیستند و همه سطحی
و بی سواد بوده و تنها یک مه پیکر زیبا رو و بسیارباسواد و فمنیست و
اومانیست و غیره...!!! در بلاگستان وجود دارد که بسیار عـــــــمیــــــــق
و با امضا ء و اصل است ! برای همین این مسابقه را ترتیب داده که ازدل
او بعضی موارد را در بیاورد و جایزه ها را دزدیده و در درب منزل او
بسط نشسته و عاشق شدم من در زندگانی میخواند!!!! که به زودی این
فرد معلوم الحال دستگیر شده و جوائز نیز به جای مریم به مریم خواهد
رسید ...انشالله تعالی !
3- اطلاعیه مهمی هم اکنون به دست من رسید که سخنگوی هیت نظارت بر انتخابات اعلام کرده و اوضاع کشور خطرناک است و بلاگران از آشوب خودداری کرده و به قانون که همان نام دیگر آیدین هست عمل کنند !
آیدین نیز اعلام کرد : من از هر چه بگذرم از اینکه کسی از ما ناراحت شود نمیگذرم! و هیچ کس حق ندارد از ما دلگیرشود چون ما هر چه میگویم در عالم مستی و بیخبری است و مست را حساب جداست!
شیرتوشیر
1- از ورود بانوان با حجاب اسلامی معذوریم{ خواهرم سپیدی پوست تو اساس کار ماست( آیدین (ص) }
2-سوالهای شب اول قبر نوشته حضرت ختمی مرتبت آیدین (ص) به تعداد محدودی موجود است و به صورت مزایده عرضه میشود! ( به دختران بلاگر بر اساس دور کمر تخفیف ویژه از یک تا صددرصد داده میشود)—در ضمن روشهای مخ زدن انکیر و منکیر ، جیم زدن از برزخ و همچنین آدرس مکان ! در بهشت با فلوچارت کامل به زودی از همین نویسنده منتشر میشود!
3- دختر یا خوشگل میشه یا بلاگر!
4- من دختر نیستم ، ولی دخترها را دوست دارم!
5- دو ، سه ، چهار ...هر سه مورد ، هیچکدام!
6- خوابهای من سپید است و تو همیشه در خوابهایم ناپیدا ، میدانم تو بک گروندی!!!
! ß ساغر ملکه زیبایی! شعرهاش حال میده مثل خودشو و بلاگ خوشفلش!
7- مسعود بهنود زیاد پیپ کشیده چت کرده ! نذر کرده از اول امسال هر روز یه یادداشت بزاره! در هر صورت این شاید تنها خبر خوشحال کننده ای بوده که این روزها دریافت کردم
8- کاگر معدن ! خلد الله و ملکه و سلطانه از این به بعد علاوه بر لقب قدرت الکامنتی به عنوان سخنگوی گروه شب یلدا هم منصوب گشته ! و مسئولیت سرویس کردن کامنت گذارانی رو که در حال دود دادن کامنت گذاشتن رو بر عهده گرفته! از همین جا اعلام میشه که هر چه کاگر بگوید ما گفته ایم! و کاگر پاره تن من است و هرکس کاگر را بیازارد مرا آزرده و هر کس آیدین(ص) رابیازارد خدا را آزرده و هر کس خدا را آزرده عجب خفن باحالی بوده!
9- من عادت ندارم به کسی بدم ، لوگو! ولی چند روزه کلا این فداکاری علی قالپاق بهم ثابت کرد که این زلزله یه آزمایش بوده که عمق انسان دوستی ملت ایران رو بهشون ثابت کنه و مشت محکم بزنه به دهنه امریکای جهانخوار و انگلیس فریب کار و اسرائیل غاصب و فرانسه بی ناموس ! علی جون ، جوادترین جواد دنیا مردونه بینی بین الله بهت قول میدم که تا دنیا دنیاست بهت فحش ناموسی باکلاس و سوسول ندم و اعتراف میکنم که امل جوادترین جواد دنیا خودتی ، آخه قربونت برم انسان دوستی و حس کمک به هم نوع جای خود پشت موهای دم کفتری تو جای خود اون پشت موها آخه فقط متعلق به تو نبود که خودت تصمیم گرفتی که بزنیشون! اونا روحیه یک ملت و افتخار یک مملکت بودن ...هی روزگار علی تسمه موتورتم ، دیگه اشک نمیزاره بیشتر از این در این مورد تایپ کنم!
{راستيش يبن وختی مو فميدم ای ممد تاکسی بره ای زلزله ای يا رفته تاکسيش فوروخته حسابی رفتم تو لک. بچه ها ره جمع کردم دور هم گفتم بايد يه برنامه بيچينيم تاکسی ممد ره پسش بيگيرم.گفتم هرگی هرچی دره بده که بايد پول جم کنم...خلاصه هموجور يچه پول دادن.همه ره که گذاشتم رو هم فقط يک ملیون تومن رفت.باز حال ما گرفته رفت...رفتم يک گوشه يه سيگاری بار زدم و رفت تو فکر.هموطوری دستم ره کشيدم به پشت مويام که يهو يه چيزی يادم آمد.ياد ای ميتی ساقی افتدم.ای ميتی ساقی از او ساقی ها کاردرست ترياک تو قله ساختمونه.کلی خر پوله.تو ... چن بار ماخاست به پول بده که مو پشت مويانه بزنم مو قبول نکردم.يا او افتادم.تيز نشتم ترک موتور مجيد گفتم بره پيشش.بهش گفتم مو حاضرم پشت مویامه بوفروشوم.گفت چند گفتم پنج تومن.گفت دو تومن ميخی بخا نميخی نخا.فقط يه خاطر ممد قبول کردوم و پش مويا ره ارزون فوروختم.اومد با قيچی همه پش موبا ره زد.بعدش پولا ره گرفتم و باهاشان رفتم ماشين ممد پس گرفتم و ...حالا فهميدن بره چی مگم مو مردم؟علی قالپاق ره همه با پش موهاش مشناختن و علی قالپاق بدون پشمو سيگار کافيتان بلنک ممانه.يعنی سوسول!.... متن کامل رو در ß جــــــــوادهــــــــا à بخونین و اشکی بریزن واسه این فاجعه اجرتون با آقا امام رضا !
10- موقع ثبت نام انتخابات ریاست جمهموری بوده ، همه خبرنگارا جمع بودن که یهو میبینن یه ترکه میاد واسه ثبت نام ریاست جمهوری ! ملت همه کف میکنن میگن ! ترک و ریس جمهوری مگه میشه! خلاصه میرن واسه مصاحبه :
شما به عنوان ریس جمهور آینده برنامه تون چیه؟
ما اولندیش ایسم ایران رو عوض میکنیم!
....!! بابا با اسم ایران چی کار داری آخه؟
اولندیش ایران اسم زنه ، دومندش چند بار بهش تجاوز شده ، سومندش امریکا بش نظر داره!
.....! خب حالا عوض کنید چی میزارین؟
میزاریم نـــــــــــــــــــریـــــــــــــــــــــــــــــــمان که هم نره هم ایمان داره!
11- دیروزمثلا یه کار واجب پیش آمده بود زنگ زدم خونه داییم ، دیدم تلفن رو پیغام گیره با این پیام : ما در منزل نیستیم با تشکر از تماس شما ! ...بعد دختر دایی و پسر دایم که کوچولو هستن شروع کردن به خوندن! و د رآخر دایی خان میفرمایند منتظر برنامه های بعدی ما باشید !!! و بدون اینکه فرصت برای پیام گذاشتن باشه تلفن قطع میشه! ...من فک میکردم فقط خودمم که مشکل دارم ولی نه مثل اینکه کلا فامیلی ما روانییم!
12-الان که دارم این کوفتی زهرماریا رو مینویسم خاله ام اینا اینجان! و مثلا مهمون شام! نمیدونم چرا تازگیا دختر خالم همش تو خونه یخه اسکی میپوشه ! لعنت به شیطون توهم همون فکری رو کردی که من کردم؟ این فکرای بی ناموسی چیه در مورد دختر مردم میکنید آخه؟ مگه خودتون دل ندارید؟ ...دو تا صلوات بفرست دهنت خوشبو بشه بچه!
13- اين که رهای آبی عزيز به عنوان بهترين بلاگر گروه مردان !!برگزيده شده نکته قابل تقديری ! الحق و النصاف رها خيلی ماه مينويسه و بيشتر از اينا حقشه ! ولی من حداقل از بلاگ دوم!! که بهتر فمنيستی مينويسم به فاطمه زهرا!! آقا اين حق ما همه جا خورده ميشه ها!
آهين تا يادم نرفته بگم يه سر به عمو حميد بزنين و بعدم يه سر به پدرخوانده عزيز تا اوضاع يکم دستتون بياد ولی آخه قربونت برم ! اين سياه سپيد که ازاولم تابلو بود ! با اين نويسنده هاش ! پويا که بچه سوسولی بيش نيست! تازشم تو مملکتی که گنجيش يه زره حرف بزنه ۴ سال ميره انفرادی اونوقت اين جناب فرشاد ابراهيمی هزار تا فحش ميده ! راس راس را ميره ! اين مجله که نشد مجله آخه!
14-خاک تو سرت احمق بیشعور این تلفن الان 4 ساعته اشغاله ! مگه تو امتحان ریاضی نداری ؟! چه غلطی داری میکنی اون پایین !
15- خب من برم بالا تا اینا صداشون در نیومده که الانه این آرمین مزلف مخ این همکلاسی دختر خالم رو که بدون هماهنگی قبلی با آرمین و کاملا اتفاقی آمده خونه ما ! تیلیت کرده داره نوش جان میکنه! بعدا وقت شد در مورد این آرمین ملقب به مهندس ارتباطاط !! که آخره بچه سوسول و مخ زن و و قرتی ...ایناست میگم ! الانم مثلا داره اون بالا پشت درهای بسته فیزیک تدریس میکنه!! بعضی وقتا هم میاد میره تو این بلاگ ما و لینکای برو بچز بعد میگه این بلاگرام که همشون دلشون گرفته است که!! ( اینا رو اصلا از حسودی نمیگمها !!)
خلاصه آرمین خان ! مردیکه مگه تو دو سال از من کوچیکتر نیستی؟ آخه تو به کی بردی ، آخه چند نفر به یه نفر برادر من!..ول کن بابا ،برم یه چایی رو هورت کشان بخورم ، بعد قند تموم نشده رو دوباره بزارم تو قندون و اگه داشتن تلویزیون نگاه میکردن هی کانال عوض کنم از این جور با کلاس بازیا دیگه!
16- ببینم بوی دماغ سوخته میاد؟
!نديدم کس بدين علافی !
نخستین بار گفتش کز کجایی؟
بگفت از دار ملک بلاگری
بگفت آنجا در چه کوشند؟
بگتم پست گذارند و کامنت جویند
بگفت کامنت جستن در ادب نیست
بگفتم(زرشک) از بلاگران اینکه عجب نیست
بگفت از دل شدی بلاگر بدین سان؟
بگفتم از دل تو میگویی من از جان
بگفتا عشق وبلاگ برتوچون است؟
بگفتم از جان شیرینم فزون است
بگفتا هر شبش آپ دیت کنی بجای خواب؟
بگفتم آری چو خواب آید ، کجا خواب!
بگفتا دل زمهرش کی کنی پاک؟
بگفتم آنگه که خفته باشم در خاک
بگفتا گر کسی پسوردش آرد فراچنگ؟
بگفتم آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا دوستیش از طبع بگذار
بگفتم از بلاگر ناید چنین کار
بگفت آسوده شو کاین کار خام است
بگفتم از بلاگری خوشتر چه کار است؟
بگفتا از دل جدا کن عشق وبلاگ
بگفتم چون زیم بدون وبلاگ!
به یاران گفت کز خاکی و آبی ندیدم کس بدین علافی!
قرو قاط
تا این سگ پدر هنگ کرد خاموشش کردم رفتم یکم عکس آپلود کردم و بعد کفم زد بالا رفتم یکم بی بی سی نگاه کردم ببینم فیلم سوپر جدید فردا صبح چی پخش میکنه که دیدم نه باحاله نشتسم تا خطبه آخر نماز جمعه رو نگاه کردم و...
کریستین اگیولرا رو کنچ اتاق بد مصب اصلا یه چیزی تو مایه های حامد کرزایه تو فیلم پلنگ صورتی همون قسمت که داستین هافمن خودش رواز بالای اون جزیره پرت میکنه پایین و بعد اون زنه پاپیونش رو براش محکم میکنه !
1- آقا این جفنگیات رو کی نوشته ؟! :)) من که خودم خیلی خوشم آمده!!! باید از این به بعد اینجوری نوشت!
3 شب بود که مثل خر بیدارم بودم یعنی بلاکل در 4 روز 10 ساعت هم نخوابیدم ! مخم بدجوری داشت سوت میکشید که یهوهکی اینا رو نوشتم تازه وقتی پابلیشش کردم خوندمش ! بعد خودم کلی خندیدم و حال کردم !
2- یه توضیح ضروری ! شماها چقدر آخه پیاده اید! وقتی من از مشروب خوری میگم ! منظورم دیدن عکس رخ یار در پیالست ای بیخبران ! که یار هم همون معشوق ازلی که توشعر حافظ و سعدی آمده!!!یا وقتی دارم از نعشه جات تعریف میکنم منظور روشها و متدهای مراقبه استبرای درک عظمت هستی( که آخریش اینه که من بجای اینکه هر روز اون سرنگ شگ مشب ! روبکونم تو رگم الان یه دونه از این فلکه ها که توبیمارستان میبندن به دست بستم و دیگه راحت شدم ، هر یه ساعت زرتی سرنگ میکنم تو سورخهای آماده ) به همچنین زن و حرمسرا هم ! همه و همه هدفی هستن برای رسیدن به معشوق ازلی که در همین زمینه حدیث داریم به زبان ال دنگ عربیکه میگه :
الله ها ! اَنا اعلمو الکه التو النیستی الکه الاگه البودی الهم المیکشتیمت!
3- من نمیدونم اینا که امتحان به یه ورشون هم نیست چی پس به ورشونه! من چون خودم دیکتاتور میهن پرست و مصلح اجتماعی و یگانه منجی غمخوار ما قبل تاریخی همه بلاگران عزیزهستم، خیلی به امتحان اهمیت میدم! که انشالله تعالی به قدرتی خدا مثل این امتحانی که دیروز دادیم و 17 گرفتیم همه را به نحو احسن پاسیده خواهیم کرد ، که هیچی سیاه تر از دوباره خونی یه درس در این نظام آموزشی میرزا بنویسی نیست و ما به وقتمون فراوان اهمیت میدیم ، و به هیچ وجه من الوجوه حاضر نیستیم دوباره در سر کلاسی بریم که استادش از رو کتاب جزوه کپی میکنه ! و دانشجوهاش همه واسه دختر بازی آمدن !! کدومتون میتونه ادعا کنه که تاحالا از این اساتید خوشگل چیزی سر کلاس یاد گرفته ؟ ...پس همه رو با تلاش فراوان در این روزها پاس خواهیم نمود! که اگه شماها جای من بودیدد وخرخرکی آخر وقت میرفتین تولد دوست دختر دوستتون! و بعد یهو 30 نفر میریختن میبردنتون یه جای تاریک یه 48 ساعت نگه میداشتن و بعد یه 24 ساعت دیگه هم بخاطریه کتاب الکی الکی بازجوئی میشدین و بعدشم 17 روز مثل شتر بجای دانشگاه میرفتین دادسرا و بعدشم مریض میشدن و کلی مشکلات میومد سرتون الان یا خودکشی کرده بودین یا حذف ترم! ولی ما اندک مندک و چغندر زردک نیستیم و شاعر به ما گفته : ای آیدین ! تو پای در ره بنه و هیچ مگو / که خود ره گویدت چون باید رفت!
4- چند روز پیشها ! این ابوی بنده که مثل همیشه ان لاین تشریف دارن و دارن سی نت مطالعه میکنن! وقتی والده محرتمه وارد اتاق میشن ناگهان مچشون گرفته میشه که دارن با یک فروند دختر چت میکنن!! که فوری ابوی فرمایش میکنن که این یه مهندس کامپیوترهکه در همین حین دختر خانوم میگن! !!do you love my yet? البته من خودم قبلا از ماجرا اطلاع داشتم وقبلنا یهبار که ابوی در حالت آن لاین رفته بودن نشسته بودن وخروپف استعمال میکردن! نشستم پشت این دستگاهشون و دیدم وههه!! فاجعه ! اگه این مرده پس من چیم!! حالا خوبه چت رومها در msn بسته شده ! این همه دختر ان لاین که انگلیسی بلغور میکنن اینجا چه غلطی میکنن! ما هم نامردی نکردیم یه جمله با ادبی رو کپی پست کردیم و برا همشون فرستادیم ! که این شد که از فرداش کامپوتر ابوی پسورد دار شد ! وباز اینکه ابوی محترم همیشه موقعهای زمستون که هوا اینجا سرد میشه کاراشون در کیش و قشم و چابهار زیاد میشه!!! و اگه تابستون 5 روزه میرفتن و میومدن الان کمتراز یک ماه فک نکنم رضایت بدن! این ساحل قشمم که خوب آدم رو عاشق میکنه!
( مامان هم بنده خدا یه چیزیه تو مایه های شریعتی و سروش ! و یکم دسره سوسیالیسم بعلاوه اسلام!!! با یه چند سال سابقه زندان! که قراربوده اعدام شه! ولی چون سرمنحامله بوده حکمش میفته عقبه و بعدم ولش میکنن خلاصه آخر وفاداری و درست کاری!!!
مکالمه تلفنی دیشب!
مامان : الو
بابا: الووووووووووووووو
مامان : :0چی صدات خیلی شارژه!
بابا : ( متوجه اوضاع) س ل ا م ( با صدای خسته !) نه حالم خوب نیست !
مامان: (زود خر میشه باز!!) اِِِِ چرا ؟ کشه پات رو نبستی؟ دوات رو خوردی؟ غذا میخوری یا میوه؟
بابا: باتری الان تموم میشه ! خداحافظ
....
آیدین: بابا دمت گرم دیگه ! بازم تنها خوری!
جهان را پسند است یک شهریار/ زنی را دوشوهر ناید بکار
!!!!
کی گفته کجا؟
چند سال پیش همین موقع ها دیشب بود که میخاستم کنکور بخونم ، مثل همین الان فردا یه جورایی شدم بودم مثل دیروز ، آقا اصلا این انسان یه جور جونور سه جوره ، وقت تابستون و تعطیلات هوس حل معادله و نوشتن برنامه میکنه و موقع درس و امتحان هوس دختر بازی و عرق سگی و نماز آیات ! من که هیچ رقم سر در نیاوردم از این موجود دو پا ، بد رقم خره به فاطمه زهرا !! دیشبم سر صبحی نزدیکهای غروب پاشدم مثلا درس بخونم ، گفتم حالا یه دو دقیقه ان لاین شیم آفهامون رو چک کنیم فوقش آسمون میاد زمین ، قرار نیست که سر هر چی زلزله بشه ، حالا دیشب صبح یه دو دقیقه شد 4 ساعت تا این سگ پدر هنگ کرد خاموشش کردم رفتم یکم عکس آپلود کردم و بعد کفم زد بالا رفتم یکم بی بی سی نگاه کردم ببینم فیلم سوپر جدید فردا صبح چی پخش میکنه که دیدم نه باحاله نشتسم تا خطبه آخر نماز جمعه رو نگاه کردم و همینطوری که یارو خطبه میکرد گشنم شد یه نوشابه خانواده رو با یه لیوان شیر خوردم واسه اینکه هضم شه یه دوغ از روش و پشت بندش یه لیوان کمرباریک شربت آبلیموی دیشلمه تلخ زدم تو رگ و بعد نمازم رو تندتند تا سرد نشه خوندم وگفتم تو این ماه نزول برف یکم از این جلد دوم قران بخونم ولی بدمصب نمیشه آخه تا میامدم تلاوت کنم هی بهم وحی میشد که فرق آوارد و داف با فنچ و تک پر چیه که چشم خورد به عکس این پسره کریستین اگیولرا رو کنچ اتاق بد مصب اصلا یه چیزی تو مایه های حامد کرزایه تو فیلم پلنگ صورتی همون قسمت که داستین هافمن خودش رواز بالای اون جزیره پرت میکنه پایین و بعد اون زنه پاپیونش رو براش محکم میکنه ، ولی یادش بخیر همین روزا بود اون قدیما فردا که دعوا شد و ما کم بودیم ، پنجاه نفر بودیم اونا زیاد بودن دو نفر بودن آخ خوردیم آخ خوردیم که دیگه واسه حتی یه ریف پیازم جا نداشتیم ولی این یارو علی کبابی هم شورش رو در آورده مرتیکه هر دفعه کره رو کمتر میکنه ، اه حالم بهم خورد این برفم یا نمیاد یامیاد فردا میاد که آفتاب دیروز بود ، اخه رهبر گفت که طوری نشود طوری که طوربدی بشود لاکن ما هر چه داریم از این جنیفر لوپز داریم که مراببوس را خوانده ولی نه اون یاروخره تو شهر قصه میگفت آخه من خیلی خرم ، کجاست که ببینه من خرترم ، درست همون لحظه که دختره رو بغل میکنم حس جنسیم میره گم میشه فک میکنم سنگ توالت بغل کردم وقتی میگه به چی فک میکنی بعد کلی فکر میگم به فرق چیپس سرکه نمکی با ماست موسیر ولی بد جوری تریپ قصه شدما ، قیافم شبیه ..ر بعد از ..ق شده ولی خب من نفهمیدم این ملت چرا الکی الکی هی تو بوق میکنن که ما عاشقیم ، من که نفهمیدم اینا چه جوری عاشق میشن قدرتی خدا هر دختر قوزمیتی از جلو میاد فک میکنم عاشقش شدم و بعد بیست و چهار ساعت حالم ازش بهم میخوره ، اینا همشون بوی سرکه مونده میدن چرا؟ ...ولی نه این که آدم یه حرمسرای ولنگ و دراز داشته باشه که از دخترپطروس شاه فرنگی تا دختر آسیابون رو بچپونه توش فک کنم جالب باشه ها!.. کم کم داره دیشب صبح میشه فردا بزا بینم چند روز دیگه این فرجه امتحانا تموم میشه!
چار سیخ عرق / چهارصد گرم کالباس / تو کافه عباس ، با مهوش رقاص / با تیغ ژیلت میکشند ما را / ما زن میخایم یالا ، ما زن میخایم یالا!!!
افسانه غرانیق
یکی از بحث نگیزترین مباحث دینی از زمان پیدایش اسلام تا بحال افسانه غرانیق بوده ، چند سال پیش که به این موضوع پی بردم خیلی برام جالب بود !! متفکران و فلاسفه اروپایی و غیر مسلمان تاکید خاصی بر واقعی بودن این موضوع دارند و مسلمین یا بالکل منکر این موضوع هستند یا تفسیر خاص خودشون رو از این موضوع ارائه میدن!
جریان غرانیق از این قراره که تعدادی از بازگانان مشرک پیش پیامبر می آیند و در مورد لات و عزی سوال میکنند که در همین حین دو آیه و به گفته برخی سه آیه بر محمد نازل میشه به این مضمون که از خداپرستان اجازه داده شده از جانب آنها نزد الله شفاعت نمایدو بازرگانان با شنیدن این خبر فوق العاده خوشحال شدند و در سجده به محمد پیوستند ، اما محمد بعدا پی میبرد که این گروه از آیات اصالت ندارد و شیطان آنها را القا کرده است!!
این حکایت از ماخذ معتبر اسلامی مبرای شبهه سرچشمه گرفته ولی مسلمین با این استباط که شیطان بتواند شخصی مثل محمد را اغوا کند مخالفت ورزیدند ولی موضوع قران در این مورد روشن است آیه 52 از سوره حج :و ما پیش از تو هیچ رسول و پیامبری نفرستادیم مگر اینکه وقتی آیات ما را تلاوت کرد شیطان در آن القاء کرد، آنگاه خدا آنچه شیطان القا کرده محو و نابود
در صورت قبول این نظریه اصلی که قران رو بی خدشه عنوان میکنه زیر سوال میره ، تفسیر طبری یکی از معتبرترین کتابهای است که معتقد بر حقیقی بودن غرانیق و واقعی بودن القای آیات تقلبی از جانب شیطان بر محمد است و البته داستان پر سر و صدای آیات شیطانی هم بر اساس همین افسانه غرانیق نوشته شده است، مونتگمری وات در دایرتلمعارف دین معتقد بر واقعی بودن این موضوع است و معتقد به وجود موارد مخدوش در قران !
به غیراز وات ، سرویلیام موئر ، ماکسیم رودنسون ، گولدزیهر و …تاکید ویژه ای بر واقعی بودن این موضوع دارند!وات میگوید ( امید است که مسلمانان بتوانند طریقی برای حفظ حقیقت کلی قرآن بیابند بی آنکه منکر آن شوند در برخی مطالب ثانوی اشتباهات جزئی وجود دارد)
و گولدزیهر معتقد است: پریشانی و عدم ثباتی که درقرآن وجود دارد در هیچ کدام از کتب دینی دیگر وجود ندارد!
و اما آیت الله طباطبائی ; معتقد است با اتکاء به غرانیق ، اعتماد و وثوق به کتاب خداوند-قرآن مجید-از هر جهت از دست میرود.رسالت پیامبر(ص) ملغی میشود و دعوت او دیگر اعتبار و وجهی پیدا نمیکند.(تاریخ قرآن ص 160)....
عجب غلطی کردما!! همینجوری از سربیکاری! تو این روزای امتحان آمدم پست بزارم حالا هیچ جوری نمیتونم تمومش کنم ، اقا ! اصلا همینقدر بدونید که غرانیق موضوع بحث انگیزی و هر کتاب و نوشته ای که بر این اساس باشه به شدت از طرف مذهبیون مورد هجمه قرار میگره ما هم اگه بیشتر از این موضوع رو باز کنیم سر رو بر باد داده ایم!!
برا حسن ختام یه نقبی میزنم به توپ مرواری هدایت که حالی به این جبرئل داده که هواسش نبوده و شیطان آمده محمد رو گول مالونده !! تا یکم دلمون واشه تو این هیری ویری!!
....این پیام بوسیله (Fast Mail) فرستاده شد که در کتاب هذیان المکتوب فی انف المعیوب ، آمده است که فاست مائیل بر وزن جبرائیل فرشته ای باشد در دریای سند که نیمی از تنش زن و نیم دیگر ماهی است بقدرت حق تعالی ، و به این مناسبت وی را فرشته ماهی نیز خوانند. بعضی گفته اند که فرشته نامبرده سخت نیکو جمال و خجسته خصال باشد و از پستانش شیر و انگبین فروریزد و با الحان دلکش ملوانان را فریفته خویش سازد و بدام بلا اندازد . اما هر آینه بنامش سوگند خورندو نامه بدو سپارند ، آن نامه را بی درنگ به مقصد رساند. دسته دیگر تردید کرده و گفته اند که در آسمان چهارم فرشته دیگری بوده است بنام ارمائیل Air mailکه وی را بدوح که مخفف بودا نیز باشد نیز خوانند و مشارالیه در قدیم الیام وظیفه چاپار را ایفا میکرده است ، ولیکن اکنون بعلت فرسودگی و پیری از دخالت در امور آدمیان سخت می احترازد و فرمان مافوق را همواره پشت گوش میاندازد ..والله اعلم!!!!
نگاه نکن ، نبین ، دنیا را به نگاه من ببین
انفجار نور ، ولایت فقیه ، شیطان بزرگ ، استکبار جهانی ، موتلفه ، کمیته ، ارزشها ، سیاهی چادر ، ارزشها ، حجاب برتر ، شهادت ، راه قدس ، عدل اسلامی...عجب واژه های پر معنای در این سالها اختراع شده ...!
در یک عملیات شهادت طلبانه و انتحاری چندین اسرایئلی به هلاکت رسیدند ، ارتباط با مادر این شهید....!
کانال بعدی ; 5 سرباز امریکایی در فلوجه در یک عملیات شهادت طلبانه کشته شدند ، گزارشها حاکی از مقاومت شدید مردم عراق علیه اشغالگران امریکائی است ، پل برمر حاکم امریکائی عراق اعتراف کرد که ما در عراق شکست خورده ایم....!
کانال بعدی ، در یک عملیات بر علیه اشغالگران امریکائی در قندهار ، چندین امریکائی کشته شدند ، به تفسیری در مورد گرفتار شدن امریکا در باتلاق افغانستان گوش فرادهید...!
....مراسم سیاسی عبادی نماز جمعه ; ....آیت الله ...امریکا با مشکلات اقتصادی فراوان در داخل رو بروست و به زودی از درون فرو میپاشد...تکبیر..!
به گزارش خبرنگار ما ، تظاهرات گسترده ای با حضور قشرهای مختلف مردم علیه ممنوعیت حجاب در فرانسه برگزار شد ، در همین حال سخنگوی وزارت خارجه با احظار سفیر فرانسه به نقض حقوق بشر در این کشور اعتراض کرد ...!
مرگ بر....، مرگ بر
جنگ جنگ تا ....
...در سالهای وجود دیوار آهنین ، رهبر آلبانی ( اسم کثیفش یادم نمیاد!) رادیوی ساخته بود که 24 ساعتته به 28 زبان برنامه پخش میکرد و از عدالت و آزادی و برابری میگفت و یک هدف جهانی که مبارزه علیه امپریالیسم بود! این رادیو در سراسر جهان شنونده های پر و پاقرصی داشت و همه دنیا فکر میکردند که در پس دیوارهای آهنین آلبانی کشوری نهفته است به نهایت آزاد و آباد، تا اینکه پرده از آن محضر حسن فرو افتاد و جهانیان همه انگشت حیرت بردند بر دهان که در قلب اروپا کشوری وجود دارد که مردم آن هنوز از خر و الاغ بجای ماشین استفاده میکنند و در نهایت فقر و فلاکت روزگار میگذرانند ، بعد از شکستن این دیوارهای دروغین ، همه دیدند که مردمی که در پشت دیوارها بودند و شعارهائی به پهنای جهان میدادند ، تبدیل شده اند به مردانی که به کمترین بها در قلب اروپا آدم میکشند و زنانی که به شامی و جائی برای خواب تن میفروشند...
و ایران ( آیا تصویر سرزمین خوب من این است؟ آیا حکومت علما را این نشانه بود؟!)
در ایران ، این آخرین کشور محصور در حصار دیوارها در جهان ، بعد از 23 سال ، با یک اتفاق ساده پرده از آن منظر حسن فرو می افتد و صد هزار نفر همانند مور جام مرگ مینوشند ، یا به قول آن دبیر اول شورای فقیهان تلف میشوند !
و جهانیان همه میبینند و صد البته از خود میپرسند که اینان بودند که میخواستند با امریکا بجنگند؟!
همینان بودند که آن شعارها را میدادند؟! مگر چه کم دارند که اینقدر فقیرند؟ چرا بر روی دریای از ثروت بدتراز دوهزار سال پیش خود زندگی میکنند ؟ و جوابها همه یکیست ، آنها در پشت حصارها محصورند و از خود نمیپرسند که چرا خدمتگزارانشان !! 24 ساعت بعد تازه به یاد می آورند که هزاران انسان د رزیر آوارها مدفونند ، از خود نمپرسند که سازمان مسئول کیست ، بودجه میلیاردی کمیته امداد!! برای چیست ؟ و دم برنمی آورند و فقط ته مانده های جیبشان را به صندوقهایی میریزند که خرج تبلیغ آقایان کمیته امدادی شود در انتخاباتشان!
یکی دارد زور میزند که وارد اتاق من شود و به من بگوید ، نکن ، نبین ، نگاه مکن ، دنیا را به نگاه من ببین ، با دنیا دشمن باش ، فقط به من نگاه کن ، دنیا بد است و پراز پلیدی ، اما تو داری میبینی ، میبینی که دنیا دارد میگذرد به شتاب و زبانت را بسته اند و هر روز دستانی در کارند تا مگر چشمانت را هم ببندند.
بدجوری یاد این نامه ای که حاج سیاح و دوستانش به شاه شهید نوشتن افتادم این روزا!! چند خطش بی مناسبت نیست!!
از ابتدای سلطنت اعلیحضرت شهریاری بهر چه اراده همایونی تعلق گرفته ، بندگان جز راه اطاعت نپیموده ایم ، مثل میرزا تقی خان اتابیک را که امیدگاه یک ملت و نجات دهنده یک مملکت بود بی تقصیر برافکندید ، همه سکوت کردیم ، شصت هزار فوج ایرانی را در سفر مرو بدست ترکمان اسیر دادید ، بدون کلمه ای اعتراض هر که توانست عزیز خود را مثل گاو و خر ، خریداری کرد . هر کس را از برادران اسلامی ما بمحض تفرج و دلخواه بهر تهمت و اسم قربانی کردید چشم پوشیدیم . هر نقطه را محض اینکه شاید در سال یکدفعه خاطر مبارک بتفرج تعلق گیرد با کرورها مال رعایا و فقرا عمارت ساخته جز تماشا کاری نکردیم ...
بفرنگستان تشریف برید ، آیا در بندرگاه تمام ممالک ، غیر ایرانی حمال و ذلیل و عمله دیدید که اکثرا در قدرت بذلت جان میدهند؟ ....
گرتو صبور باشی طاقت نمانده ما را ...
حرفی ندارم که بزنم ُ حرفها رو بايد گذاشت برای دزدان پارچه به سر سيه پوش ...فقط خيلی حس دلمردگی ميکنم ...حالم رو اين تلويزيون با اين اخبار کمک رسانيش بهم ميزنه ....
مردم شهر سياه ،
خنده هاشان همه از روی ريا ست.
و به غير از دو سه دوست،
که هر از گاهی چند
لب جويی بنشينيم و زهم ياد کنيم،
دلشان سنگ سيا ست.
ما در اين شهر دويديم و دويديم ، چه سود؟
هر کجا پرسه زديم،
خبر از عشق نبود.
و تو ای مرغ مهاجر که از اين شهر گذر خواهی کرد؛
نکند از هوس دانه گندم به زمين بنشينی
گندم شهر سياه
نسلش از وسوسه شيطانهاست.
من دارم عر میزنم ..!
گلو درد چرکی که بعد از 3 تا آمپول هنوز خوب نشده !!!، دادگاه و داد سرا و منکراتو و سند و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه که دو هفته است مثل خوره هر روزم رو تلف کرده ، روحیه داغون ، عرق سرد ، زلزله بم!! توابع وکلاسهای حافظه ، اسمبلی ، حذف شدن اخلاق اسلامی به علت غیبت و یه کوه درس همه وهمه ریختن رو سرم!!
من اصلا نفهمیدم چی شد که شد بهمن!! مثل اون یارو شدم که میگفت : جاده پیچید من پیچیدم ، جاده پیچید من پیچیدم جاده پیچید یهو دیدم من نپیچیدم!! ...نه بابا اونم که از من وضعش بهتر بود من خیلی وقته نپیچیدم و تازه الانه فهمیدم که کار از کار گذشته و هرز شدم!!
اول ترمی همینطوری الکی الکی بوف کور رو خوندم خیلی خوشم آمد و بعد همه کتابهای هدایت رو از سیر تا پیاز گرفتم خوندم!! به غیر از اونا کیمیاگر و ورونیکا و مکتوب ا ز کویلو ، کمبوجیه و دختر فرعون (گئورک ابرس) ، خاطرات اعتماد السلطنه ، سی سال شکست ، سی سال تلاش ( ناکامیهای سیا در خاورمیانه ) ، مسخ (کافکا) ، افسانه سیزیف ( آلبرت کامو) ،عشق رقص زندگی ( اوشو) ،آذری یا زبان باستان آذربایجان ( کسروی) ،سیمای انسان راستین ( اریک فرم ) ، آیات شیطانی اصلی و نقدش از مهاجرانی! ، ولایت فقیه خمینی ( هیچی نفهمیدم از این) و بعد یه بار دیگه هم تحولات فکری و اجتماعی در جامعه فئودالی ایران از فشاهی رو دوره کردم ، هنر داستان نویسی ابراهیم یونسی رو هم نصفش رو خوندم سر در نیاوردم ول کردم ، منتخب کلیله و دمنه هم نصفه موند !! و بعدشم کلی هم وقت صرف ماکرو نویسی تو word کردم و بعلاوه همه نوشته های بهنود ، همه اخبار بی بی سی ، یه شونصد هزار تا وبلاگ و دیگه ....خوب حالا کی میخاد امتحان بده ؟!!
...اين زندگی اجتماعی انسان هاست که شعورشان را تعيين ميکند ُ نه شعور آنان زندگی اجتماعی شان را....
از وقتی تو بم زلزله آمده اين جمله اريک فرم رو که دو ماه پيش نفهميدم تازه دارم درک ميکنم!
قدرت الکامنت
کاتب بنویس !! :
بسال 82 هجری قمری اوا ئل تیرماه ، آیدین (ص) دستوری سر به مهر از علیا حضرت کوزه (س)دریافت نمود که به پیوست درخواست آهنگ دامبولی !! به معرفی بلاگ عالم تابی پرداخته بود ، که این خانه زاد لدی الورد به این بلاگ گنگ و مبهوت ماندم در پساپرده این جملات که هیچ یکش را توان کامنت گذاردن بر ما نبود که جمله کافی بود و وافی چون معجزه ای آسمانی ;
چنانچه بعدها در کتاب التحریف التواریخ نوشته شیخ گنگ علی مهمل زاده خواندم که :
اگر تمام آدم و عالمیان جمع شوند نتوانند جمله ای همانند کارگر بیاورند ، که الحق و النصاف کلام درستی است این و ما به آن ایمان آورده ایم،
شیخ ما کارگر رضی الله و عنه خداوندگار ایجاز در پست و اطناب در کامنت میباشد که خود روشی ابداعی و فوق مدرن در دنیای منحت بلاگ نویسیست ، از کامنتهای او آنچه معلوم است این که وی در تحصیل هنر و ادب و فرهنگ رنج بسیار برده وبسر حد کمال رسیده ، در نوشتن هر جمله غایت قدرت و و نهایت جسارت را بکار برده و در حسن اسلوب و تناسب ترکیب و متانت کلام کمال استادی و هنرمندی را معمول داشته ، با انواع مضامین و معانی مختلف فنون سخن آگاه و بصیر بوده و بهمین جهت است که کامنتهایش بر دیگر کامنتها مزیت آشکار دارد!
و حال در چنین روز فرخنده ای که قریب به 15811200 ثاینه از آشنایی ما با این تحفه آسمانی میگذرد هر لحظه بیش از پیش دلبسته تر به او گشته ایم و به تعبیری شاید توان گفت که تمامی این ثانیه ها را یا با او و یادش یا تحت تاثیر سخنان پر درش گذرانده ایم که تا بدینجای عمرمان بیسابقه بوده است اینقدر استحکام در دوستی با یک نفر!!
و بدین وسیله چون از خدمات صادقانه جناب اعلیحضرت اقدس کارگر معدن خلد الله و ملکه و سلطانه نهایت خورسندی و رضایت را داشته و داریم خواستیم علامتی جدید از حقشناسی و التفات خودمان را به ایشان تجدید و ظاهر نماییم ، لهذا در این اوقات ایشان را ملقب به قدرت الکامنت که از اولین القاب و مراتب وبلاگ ماست سرافراز میفرمائیم که بیش از پیش د رمعظمات امور بلاگستان و چت کردن و مخ زدن دختران ، سعی کافی و جهد مرعی داشته دقیقه ای از خدمات ما خودداری نکرده و ما را از تسهیلات امور و انتظامات بلاگستان آسوده خاطر دارند ، کیبورد زمردین و موس با گوی الماس که از لوازم این شغل است مرحمت فرمودیم .!!
ستاد برگزاری اعیاد وجشهای بلاگستان گروه شب یلدا!!

دنیای کثیفی رفیق !
همیشه خودم رو نکوهش میکنم ، افسوس ! همه ما از مصالح واحدی ساخته شده ایم ، همه ما ساخت کارخانه واحدی هستیم ، مردم خودبین و بی صداقتی هستیم چون باید بر بی صداقتیها و خود بینیهای دیگران پیروز شویم ، واسه همینهاست که دلم بدجور گرفته ، دلم نمیخاست بعد از این همه دلخوشی و خنده های کودکانه ای که با هم داشتیم همینجوری خشک و خالی تولدت رو تبریک بگم ، دلم یه مهمونی خرکی پسرونه میخاست ، آره یه مهمونی پسرونه ، دلم میخاست با تو پایتون ویه چند تا پسر میزون دیگه جمع میشدیم تو یه اتاق درهم و برهم ، با چند تا خیارشور و چیپس سرکه نمکی و یه بطر زهرماری و یه زیرسیگار و سیگارایی که بی جهت روشن میشن و خاکسترایی که رو فرش میریزن و وعده هایی که بعد از پک چهارم و پنجم داده میشن!!
اونوقت واسه چند لحظه هم که شده ، یه قلمرو دیگه میساختیم ، کنج خانه دوستی رو پیدا میکردیم و از لاک خود بینی خودمون بیرون می آمدیم ، با شعر و کتاب و شراب مفهوم دیگری میساختیم ، قلمروئی که دروغ و بی صداقتی رو بدون راهی نباشه ...خلاصه به مناسبت تولدت دنیایی میساختیم که توش جرات بکنیم به کسی عادت بکنیم و یا حتی عاشق بشیم ، اشکهای میریختیم که گونه هامون خر کیف بشن از خیس شدنشون و بعدشم چون شب شب توه ، هاکل بری فین رو میزاشتیم و لبخندهای ملتمسانه همیشگیمون رو با عربده هایی بچگانه عوض میکردیم ...
دوست من ، هر کدام از ما در حرکتیم که جزئی از حوادث بزرگ باشیم و شاید هم فقط برای اینکه زندگی ساده ای رو ادامه بدهیم ، اما من هرگز حقیقت دوستی و صمیمیتی رو که با تو داشتم فراموش نخواهم کرد و تا ابد هر کجا که باشم ، قلبم از فراز فاصله ها به سوی تو پرواز خواهد کرد وتا همیشه وقتی گیلاسی رو پر میکنم خواهم گفت : اینم به سلامتی عمو کارگر!
تولدت مبارک دوست من
یادگاریهای عمو کارگر
وقتی پایین رود بودم :
|
نويسنده: karegar |
پنجشنبه، 13 شهريور 1382، ساعت 12:23 | |
|
همون وسط مسطا بشين،سيخ و کباب رو آماده کن و يه حالی به خودت و شکمت بده!اون بالا هم خبری نيست....دقيقا مثل اين پايين..........هر طرف رو نيگا ميکنی پره از چيزايی که حال آدم رو به هم ميزنن. | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
| |
گفتید نشنوید....
|
نويسنده: کارگر معدن |
يكشنبه، 23 شهريور 1382، ساعت 9:40 | |
|
حالا اين اباطيل رو کدوم نفله ای بلغور کرده؟!به مولا حال براش نميذارم.يه کاری ميکنم که يه بهداری بغل خونشون درست کنن!به همه امر و نهی به سيد اولاد پيغمبر آيدين هم امر و نهی!قباحت داره به ابلفضل!اينا از زردی روی زين العابدين شرم نميکنن این دری وری های صد من یه غاز رو به شما میگن!خاک تو سرشون! | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
| |
زنها و مردها ...:
|
نويسنده: کارگر معدن |
سه شنبه، 18 شهريور 1382، ساعت 18:8 | |
|
ولی يه سری ديگه هم از زنا هستن که کاری با کسی ندارن!خوراکشون غيبت کردنه و خاله زنک بازی!البته اينا هم پدر شوهراشون رو در ميارن،ولی خوب آزارشون خيلی کمتره!از عمده تفريحات اين گروه ميتوان به حضور در مراسم عروسی،بله برون،خواستگاری،حنابندون،سبزی پاک کردن دسته جمعی و خريد از مغازه ی اصغر آقا اشاره کرد! | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
| |
دادگاه باران :
|
نويسنده: کارگر معدن |
چهارشنبه، 26 شهريور 1382، ساعت 9:55 | |
|
وای اگر که آيدين حکم جهادم دهد.......ارتش دنيا نتواند که جوابم دهد(طرز تهیه :طبق رسم انقلاب خط اول رو آقایون و خط دوم رو بانوان با صدای بلند عربده میزنن) | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
| |
تولد باران :
|
نويسنده: کارگر معدن |
سه شنبه، 8 مهر 1382، ساعت 10:6 | |
|
ما که نميدونيم اين باران کيه!ولی خوب تولدش مبارک!راستی تولد منم مبارک باشه!الان نيست ها البته!ولی خوب ميدونم ديگه موقعيت مناسبی پيش نمیاد که تولدم رو به خودم تبريک بگم! | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
| |
این جهان پر از مردمی است :
|
نويسنده: کارگر معدن |
سه شنبه، 15 مهر 1382، ساعت 11:16 | |
|
بلاگر هميشه در صحنه آقای آيدين(ره)بدينوسيله هژدهمين !گردهمايی ائمه ی جمعه ی سراسر کشور رو به خدمت شما تبريک گفته و اميدوارم شما نيز با حضور خود در اين گردهمايی ملکوتی ما را خشنود و باعث خرسندی روح امام زمان نيز بشويد.با تشکر.دفتر هماهنگی و حفظ ارزشها در بين بلاگر ها.مورخ وسطای شعبان سال هزار و خرده ای................ | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
| |
|
نويسنده: کارگر معدن |
يكشنبه، 20 مهر 1382، ساعت 18:31 | |
|
زندگی خيلی شبيه اين نوشابه های دايت کوکاکولاست!تا ميای حال ببری و از مزه ش و خنکيش استفاده کنی تموم ميشه.......شايد راه حلش اينه که هردوشون رو بايد با ولع سر کشيد.....شايد اينطوری مزه ش بيشتر بمونه.......... | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
| |
به جونه خودم بعضی وقتا که دلم میگیره همینطوری میام میرم اونجا که پاتوقته ببینم چی نوشتی!! فقط باسه کامنتای تو که میرم بلاگاشون!! خیلی مخلصتم ..دمت گرم
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
هنوز باورم نمیشه که واقعا ....بهمون خیانت کرده یا نه ! هر چند الان دیگه مطمئنم ولی خوب همش میخام به خودم بقوبولونم که کار اون نبوده شاید اینجوری بتونم ببخشمش تا خودش با درد خیانتش بسوزه ....
نمیشه بعضی چیزا رو گفت و شایدم الان وقتش نیست ...خلاصه اش اینه که پنجشنبه تولد ....بود تو خونه دوست چندین ساله مون ....البته دختر پسر قاطی نبودا!! ...فقط یه عده حدود 25 نفر دانشجو غرب زده و گول شیطان بزرگ رو خورده اونجا بودن و خوشبختانه هنوز مشروبی مصرف نشده بود!! یه خیانت ساده که دلیلش برام معلوم نیست یا اینجور دارم به خودم تلقین میکنم باعث شد که یه عده از برو بچه های .....بیان و بعد از تمیز کردن خونه و جمع کردن ماهواره و ....با سرویس مارو انتقال دادن به مفاسد اجتماعی!! خیلی کونشون سوخته بود که نتونستن چیزی گیر بیارن برخلاف گزارش دریافتیشون!! نه مشروبی ، نه دوربین عکس و فیلمی ...این شد که گیر دادن اساسی به کتابها وسابقه سیاسی صاحبخونه !! خلاصه اش باز اینه که از پنج شنبه تا جمعه شب رو موندیم بازداشت و بعد با سند ولمون کردن ، شب یلدا باز من و دوستم رو دعوت کردن تا اونجا دور هم باشیم ، ای بدک نبود ، جاتون خالی ، از اونجا بردنمون یه جای دیگه با این الگانسا که دیگه عقده ای نشیم که ازاینا سوار نشدیم!! از اول تا آخر هم چشممون بسته بود اونجا یکم با ملاطفت تموم بامون صحبت کردن!! و بعد هم برا اینکه شب یلدامون دیگه نور اعلی نور بشه دستامون رو از پشت بستن و هر چند ساعت دوباره یه سری سوال رو از اول پرسیدن !!....هیچ کدوممون هیچی نگفتیم حتی وقتی با صد جور کتک بهمون میگتن که اون یکی همه چیز رو گفته ، خلاصه هیچی گیرشون نیومد ، ولمون کردن که بریم ...از اون روزم هر روز داریم میریم اونجا ولی چون چیزی گیرشون نیومده نمیتونن بفرستنمون دادگاه تا بعد از ظهر علاف میکنن و میگن برین احتمالا آخرش هم بگن دیگه نیاین و شاید....هر چی بود احتمالا داره تموم میشه ....تموم شب رو تا صبحسعی کردم یکی ازغزلهای حافظ رو بیاد بیارم وبگم این فال منه ولی سوالات تکراری مخم رو از کار انداخته بود ، نمیدونم چرا بدجور یاد اون کشیش و زندانی کنت مونت کریستو افتاده بودم ولی هر چی فک کردم یادم نیومد اسمشون رو و هنوزم یادم نیومده !
هر چی بود احتمالا داره تموم میشه و من یک سپاسگذاری بهشون بدهکارم ، تا بحال شب یلدا رو تا صبح بیدار نبودم ولی اینبار به لطف این دوستان شب رو تا صبح با چشمانی که جز سیاهی چیزی نمیدیدن بیدار بودم و شب رو با تمام وجود حس کردم ، حالا دیگه باورم شده شبم یلداست .....
اشک من رنگ شفق یافت زبی مهری یار
طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد
...
فکر عشق آتش عشق در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
اعتماد السلطنه
کتاب روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه ، کتابیه که از وقتی که تو یکی از کتابهای ادبیات دبیرستان چند خطش رو دیدم دلم میخاست بخونم تا اینکه بالاخره ، موفق به خوندش شدم!! کتاب جالبیه که خواننده رو به عمق عصر ناصری پرتاب میکنه و در ضمن نثر جالبی داره و روش و نوع نوشتن خاطرات هم در خور توجه!
اما اعتمادلسلطنه : اعتمادلسلطنه از نزدیکان شاه بود و از مادر منتسب به ایل قاجار ! و پدری که همه عمرش رو در خدمت شاه گذرونده ، وی در ابتدای تاسیس دارلفنون طهران داخل آن شد ، سپس در عهد سلطنت ناپلئون سوم برای تحصیل به پاریس سفر کرد و در انجمنهای علمی اروپا عضویت داشت ، اعتمادلسلطنه طالب اصلاح و انقلاب بود و انبوهی از طرحهای قانونی برای ممیزی عملی و دخانیات و تمبر و معاملات و توسعه امور جرائد پیشنهاد کرد ولی بواسطه مخالفت صدور و درباریان صورت نگرفتند، از نظر اخلاق او همپای دیگر رجال عهد ناصری بود و متملق!....وی در قضیه قتل امیرکبیر حامل دستورشاه و ناضر بر اجرای آن عمل ناپسند بود!!
.....در طول کتاب با حوادث و رویدادهای گوناگونی که در طول سلطنت ناصرالدین شاه اتفاق افتاده بطور روزشمار روبرو میشیم ، با بدبختی و فقر مردم ، با گرانی و بیداد ظلم و نبود امنیت ، از حرمسرای ولنگ و دراز شاه و لواط صدراعظم و قتلهای محض تفریح امین السلطان ، از آوردن روسپیهای فرنگی توسط رجال به منظور پیشکشی خدمت وزیر اعظم ، و....که همه و همه حکایت از بدبختی ایرانیان میکند و تعجب از اینکه چرخ کشور با این دولتمردان چگونه میچرخیده...!و در آخر افسوسی سرد که در بیخ گلو گیر میکند!
کتاب رو کاملا شانسی و بصورت فال حافظ باز میکنم تا مثلا یک هفته زندگی شاه رو ببینیم!
شنبه 19 جمادی الثانی سنه 1305 قمری :
شاه دوشان تپه تشریف بردند ، یکی از شیرهای دوشان تپه زاییده
یک شنبه :
شاه سوار شدند ، کنار رودخانه اوین ناهار صرف نمودند ، بعد از نهار طرف زرگنده ، قصر قاجار تشریف آوردند
دوشنبه :
صبح دارالترجمه رفتم ، حضرات مترجمین را شاه احضار فرموده بود ، خیلی التفات کردند ...شاه سوار شدند ، در دامنه دوشان تپه آفتاب گردان زده بودند دو ساعتی خوابیده بودند
سه شنبه :
امروز شاه عشرت آباد تشریف بردند....
چهارشنبه :
شاه سلطنت آباد تشریف بردند ، ناهار صرف فرمودند ، بعد از نهار سوار شدند بطرف رستم آباد و چیزرباغ امین خلوت ، از آنجا تجریش باغ ساعد الدوله ، عصر مراجعت به عشرت آباد فرمودند .
پنج شنبه :
بندگان همایون سوارشده بشکار تشریف بردند ....
جمعه :
امروز بندگان همایون شهرتشریف بردند ، شارژدفرهلند امروز چهاربه غروب مانده شرفیاب شدند ...خطبه مفصلی خواند ترجمه کردم ....امین همایون مبلغ هزار تومان پیشکش داد و وزارت تجارت را از مشیرالدوله گرفتند و به او دادند!!!!
این بود مثلا یک هفته از زندگی شاه مملکت!! تازه شاید یکی از بهترین قسمتهای این زندگی بود ، سرتاسر عمر این شاه شهید!! به خوشگذرانی و شکار و سفر در ایران و اروپا گذشته! درست همزمان با رنسانس در اروپا!
چند نمونه دیگر :
رجب سنه 1313 قمری :
دولت ایران ده هزارتومان پیش کش گرفته و حق کندن کوه و انکشاف نفایس که از قدیم الایام زیر زمین است را بیک کمپانی فرانسوی واگذاشته است !! اگر بقاعده و نظم خود دولت این کار را میکرد متجاوز از صدکرور فایده نقدی و صد هزار کرور فایده عملی میبرد ، باز چون این کار به یک ملت متمدنی رجوع شده است ، از انکشافات عتیقه اخلاف ما شاید فایده علمی ببرند .
{ که بر اساس این قرارد اد هزاران ابنیه تاریخی ایران از جمله مبعد چغازنبیل کلا به یغما رفت }
شوال سنه 1309 قمری :
عبدلحسین خان فخر الملک سابق لقب ناصرالسلطنه گرفته ، تیول خیلی معتبری از بلوکات شیراز با سرداری شمسه مرصع خلعت گرفت . این عبدلحسین خان بقدری در این مدت دو سه سال فرنگ بشاه و کشور خیانت کرد که اگر بدست می افتاد باید اورا قطعه قطعه میکردند ، چون از روسپیهای فرنگ دو نفر زن همراه آورده و گویا پسند خاطر وزیر اعظم شده تمام تقصیرات او عفو شده ، بعلاوه این امتیازات ! و این است وضع دولت ما که بعوض اینکه خادم را نعمت و خائن را زحمت بدهند ، محض جاکشی برای وزیر اعظم آن تقصیرات همه میگذرد.
و باز افسوس...
جنگ سرد
متعاقب پست : میخامت با 17 نوع آلودگی...!
ک . م !! از تهران در حرکتی پروباگاندوآژیتاسیون گفته اند که :
{ 17 نوع آلودگی کنایه از 17 نوع کثافت کاری ، یعنی تا آخر خط باهاته و اهل همه نوع کثافت کاری هم هست ، کوچه بن بست با همه گربه هاش هم یه حس نوستالژیک رو القاء میکنه یا میشه به تعبیری گفت یه نوع فضای سورئالیستی رو ترسیم میکنه ، روش کلیشه اش میشه تقریبا یه کلبه متروک لب ساحل – عزت زیاد
که با توجه به منش اومانیستی ( ر-ک بلاگ رها!!) و طرفداری از جنبش آزادی بخش ملی و همزیستی مسالمت آمیزمون نادیده گرفتیم ولی متاسفانه این مزدور کمونیست و قشر خورده سرظهری باز در سخنگاه آزاد ونشانگر دموکراسی غربی بلاگمون وبا حرکاتی آنارشیستی و با هدف دماگوژی گفت : { مردیکه دامنم رو ول کن} که این امر ما رو براین داشت که جوابیه مون رو که درحقیقت جوابیه مسلک مترقی خواهانه اندیویدوآلیسم هست بر مسلک عوام فریب و خاک برسر سوسیالیسم در اینجا به اطلاع خوانندگان انترناسیونالیسم اول و دوم و سوم بلاگمون برسونیم!!!!
....آخه مردیکه قشرزده و واپسگرا ، آخه فریب خورده بیچاره من بتو چی بگم؟! همش ادعات میشه از انظباط حزبی واز پیگیری موازین اساسنامه حزب حرف میزنی آخه نه ما باید تو دو وجب زمین بخوابیم ! خودت بگو ، دیگه دماگوژی چرا ؟ کارگر جماعت مگه میتونه انظباط حزبی داشته باشه! صبح که از خواب پا میشی میای سرخیابون ، اگه یه معدنی چیزی بود که بود ، اگه نبود باید تا شب تو قهوه خونه زغال قلیون فوت کنی ...آخه مردیکه ، خب با این اوضاع دیگه چرا حرف از ایدولوژی و برابری و بلانکیسم می زنی؟....د ِ آخه نزار بایکوتت کنم ! من نمیدونم ما اون مجسمه لنین رو با اون حقارت کوبوندیم زمین شما ها سر عقل نیومدین..، آخه پرولتاریا های دست و پا بسته تا کی میخاین تو رویا زندگی کنین و فکر کنین که انسان میتونه مالکیت خصوصی رو فراموش کنه و مالکیت سوسیالیستی رو مستقر کنه؟ آخه ، به همون مارکسش هم اگه میگفتی تو که تو تا خودکار داری یکیش رو بده به من که نمیداد!!! ...مگه ندیدین اون علی اف پدرسوخته هر چی پول بود تو اون خراب شده باکو خرج دوادرمون خودش کرد تا شیکاگوو آخرش هم مرد!! مگه اون شواردنادزه ( همون آخرین وزیر خارجه کشور آرمانیتون ) رو همین دوسه روز پیش مردم تفلیس با لگد ننداختن بیرون که هرچی پول بود تو کشور خرچ خرید ویلا تو سویس کرده بود ، مگه اون یلتسین رو ندیدی چه بلایی به سر مردم آورد و آخرش هم اینقده شامپاین و هات داگ آمریکایی خورد چپه شد ، مگه از 40 تا ثروتمند روسیه 28 نفرشون همین الان عضو حزب کمونیست نیستن!! ( مگه خود الاغت ، از وقتی از کارگری تو معدن رامشتاین آمدی بیرون و سرکارگر شدی ساعت سواچ دستت نمیکنی!)...آخه تاکی گوش کردن به موسیقی های عوام فریب کارگرو دهقان! فراموش کنین دیکتاتوری پرولتاریا رو .....مثل آدم سرت رو بنداز پایین و بیا جزو پورژوها ، نه نمیگم یهوهکی بیای بورژوها بشیا ! نه ...از خرده بورژوازی میتونی شروع کنی ....منم اگه دیدم سر عقل آمدی چون بچه با استعدادی هستی کمکت میکنم تا کم کم بیای جزو اندیویدوآلیسما و اصالت فرد فکر کنی ، که اگه به اصالت فرد برسی کم کم میتونی به اصالت جمع هم فکر کنی و بس...!
خلاصه ک . م از تهران میخامت با 17 نوع آلودگی!!! و امیدوارم سر عقل بیای و یه روز بهت بگمخ، ب از تهران!!
بغ + داد
بسال 1975 مردی از جنس عرب با شاه ایران قراردادی امضاء کرد که حکم پذیرش حق ایران در اداره اروند رود (شط العرب!!!) بود، اما 5 سال بعد این سردار نوین قادسیه در شهری پارسی نام ( بغداداد....بغ + داد ...یعنی خداداد!) قرارداد را پاره کرد و حکم بر حمله بر مجوسان!!! را صادر کرد ، حکمی که به قیمت کشته شدن 1 میلیون ایرانی تمام شد ، فقط در عملیات ولفجر ..! 12 هزار بسیجی ثبت نام کرده به فرماندهی رفسنجانی این فرماندهجدید !!! بدون ماسک فقط در یک شب از کشته پشته ساختند ....او در بازدید از منطقه گفت : ایرانیان مثل مگس بودند و ما آنها را فوت کردیم و نیز این جمله از او ماند که از دو چیز بدم می آید ایرانی و مگس!!

و حال او خار بود ، آنقدر زار و کثیف که مگس از گردش به دور او اکراه داشت و شپش از همخوابگی با او ، سرد و سرگردان و خالی از همه چیز ..با نگاهی پراز التماس که در نگاه مگس نیز نمیتوان یافت!
او مصداق یک سردار قادسیه بود، او عرب بود .....عرب!!!
some hearts are better left unbroken
من امروز نه عشق را باور دارم و نه شادي را ... ياد گرفته ام که تاوان شروع زيبا را بايد با پايان تلخ داد... و اين اصلا معامله قشنگی نيست...اينگونه شد که ترجيح دادم شروع نکنم ... روزی حرفهايم را برای کسی خواهم گفت... کسی از جنس خودم... و آنروز بالاخره خواهد رسيد...
میخامت با 17 نوع آلودگی...!!!
من فک کنم یه جورایی کم آوردم!!! کامنت مرحومه مغفوره حاجیه آقا حمید رو که واسه پست اسلام!! نوشته بود رو تا حالا یه ده دفعه ای خوندم ولی هیچ جوری معنیش حالیم نمیشه !!! فک کنم باید برم یه دونه از این کتابهای فرهنگ زبان مخفی !! بگیرم ببینم شماها چی میگین ما که پیاده ایم اساس!
هر کی معنی اینو فهمید ما رو هم روشن کنه از خماری درآیم !
ايدين عزيز سلام.دلم برات تنگ شده بود.،خلاصه ميخوامت با ۱۷ نوع الودگی و يه کوچه بن بست با همه گربه هاش.خداحافظ
مهندس پایتون که فعلا متواریه ،ساغرم که فقط قمپوز در میکنه این کاره نیست که !!!عمو کاگر دستم به دامنت این یعنی چی؟!!!!!
عجب گیری کردیما!!
امروز بعد از سه جلسه غیبت رفتم سر کلاس فیزیک ببینم چه خبره!!! دیدم زکی سه!! خانم استاد! میفرمایند 4 جلسه غیبت داری برو حذف کن!! بعد از اون اخلاق اسلامی این دومی بدبختی بود که داشت عارض میشد!!
هیچی نگفتم تا کلاس تموم شه و بعد رفتم یکم پاچه مالی و از این صوبتا و بعد همینطوری خر خرکی بهش پیشنهاد کردم که این جزوه شون رو که دست نویسه براش خوشگل تو word درستش کنم و تایپ کنم و بیارم ، زنیکه الاق!! فک کرد یهو دنیا رو بهش دادن کلی خند رو شد و گفت آره پسرم ، اون غیبتا رو هم بی خیال شو!! و شماره تلفنش رو هم بهم داد:D که اگه در خوندن و چیزی اشکال داشتم زنگ بزنم !! و بعدش هم قرار شد هفته دیگه بریم تو اتاق پروژه و کل فایلی روکه من نوشتم!!! با هم بازخانی بکنیم!!! الان از ساعت 11 شروع کردم شده ساعت 3 شب هنوز 5 صفحه نوشتم! تازه دو زاریم افتاده که عجب غلطی کردم !فیزیک مگه ادبیات که فقط تایپ کنی بره ، هزار تا علامت و طراحی داره هر خطش و بعدشم هی بیا از تو سیمبل فونتا الفا و بتا و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه پیدا کن بابا دهنم صاف شد ، من گه خوردم پیشنهاد کردم و حالا مثل خر موندم تو گل!!
به جونه خودم گیر کردم اساس ، هم از یک طرف استاد زن !اونم خوشگلش! بعدم اتاق پروژه رفتن و احتمال موفق شدن اساس در مخ زدن استاد و شاید گرفتن کیس فرنچ!!( دیگه ببین کارم به کجا رسیده ها! ) و از یک طرف گرفتن نمره عالی بدون خوندن درس!! و از یک طرف هم خشک شدن این گردن اساسی!!
موندم چی کار کنم!
@ تمرین : اضلاع مکعب مستطیلی بترتیب 2 متر و 4 فوت و 100 سانتیمتر است حجم جسم را بدونتبدیل داده ها حساب کنید.
دیمانسیون : اربتاط کمیات مختلف فیریک را با کمیات اصلی معادله دیمانسیون آن کمیت گویند. واحد کمیت های فرعی بکمک واحد کمیتهای اصلی معرفی میشوند . رابطه آنها را فرمولهای فیزیکی تعیین میکند . مثال :
L.T -1معادله دیمانسیون سرعت =معادله دیمانسیون نیرو= M.L.T -2
در حالت کلی اگر A اسم کمیت مورد نظر و Q1 عدد آن و واحدهای اصلی بصورت و واحدهای اصلی بصورتM1a.L1b.T1dباشند خواهیم داشت :A = Q1 * M1a.L1b.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آوای وحش
اولین کتابی که خوندم ، آوای وحش جک لندن بود ، نسخه بچگانه اش ، هیچ وقت یادم نمیره که چقدر خوشحال بودم و شوق زده ...خوشحالم که هنوزم هم از بهترین کتابهایه که خوندم ....امروز همین طوری تلوزیون رو روشن کردم و دیدم فیلم آوای وحش جک لندن رو پخش میکنه ، دیدم و لذت بردم و چقدر یاد اون روزها افتادم ..بعداز خوندن آوای وحش من به مرور یکی یکی کتابهای جک لندن رو خوندم ...حس و روحی که در این کتابها هست در کمتر کتابی میشه پیدا کرد ، یه حس ناب ...حسی که نمیشه گفتش ....
همیشه یه سگ هم تو متن داستان قرار داره ، درست مثل زندگی من که همیشه یه حیونی بهترین رفیقم بوده ، من تو این 22 سال هیچ وقت نتونستم رفیقی به صمیمیت گربه هام ، یا مارمولک و موش و ...هزار تا چیز دیگم پیدا کنم ، نمیدونم چرا ولی شاید چون دروغ گفتن رو بلد نیستن ،
وقتی که خیلی داغون باشم یک ساعت تموم با گربه ام حرف میزنم!! هیچی نمیگه ! فقط آروم و صبور گوش میکنه و با باز و بسته کردن چشمهاش حرفهام رو تایید میکنه واگر بی هیچ حرفی سرش رو بندازه و بره میفهمم که دارم چرت و پرت میگم ! من صداقتی رو که در این چشمها هست ، هیچ جای دیگه پیدا نکردم ... یه صداقت پاک و بی ریا و پراز محبت!!!
یه جورایی دلم بدجوری گرفته ،دلم میخاد که گریه کنم ولی جرائتش رو ندارم ، شاید چون از بچگی فکر کردم گریه مال دختراست !! هیچ وقت جرات نکردم تو تنهاییام هم حتی گریه کنم ....میدونی من دلم میخاد الان برم ، برم وسط یه جنگل پرت و دور افتاده یه کلبه درست کنم رو به دریا ، همه دوستام هم بتونن بیان اونجا ، همشون ، اون کلاغه که بچه ها با سنگ زده بودن بالش شکسته بود و با اینکه همه انگشتامواز بس نوک زد که از شیار همه ناخونا خون زده بود بیرون ولی من پانسمانش کردم و وقتی خوب شد ولش کردم ، هیچ وقت یادم نمیره ، وقتی ولش کردم اولش نمیتونست پرواز کنه ولی بعد از یکم که تونستبرگشت و نشست روبروم هی قارقار کرد ، از اون روز تا حالا هیچ کس ازم اینقدر با محبت تشکر نکرده وباز یادم نمیره اون موقع برای اولین باربود که گذاشت نوازشش کنم ،اول از همه میام تورو پیدا میکنم کلاغ خبرچینم ، بعد باهم میریم دنبال تاپی ، همون سگ پاکوتاهی که وقتی از مدرسه برگشتم خونه گفتن که رفته ...! من هیچ وقت باورم نشد و تا صبح موندم دم در منتظرش ....ولی نیومد ، بیجاره حتما اونم زیاد منتظرم شده!!
بعد تو بالا سرمون پرواز میکنی و من راه میرم و تاپی هم بو میکشه و مسیر رو برامون پیدا میکنه ، میریم دنبال همه رفقای قدیم ، مرغ عشقهای که یاد گرفته بودن خودشون برن پرواز کنن و شب برگردن تو قفس ، قناریا و فنچکا و اون قرقیه که مرغ عشقم رو خورد ....همه رو بر میداریم ، اون موش سفید ه همون گوش دراز اونم پیدا میکنیم ...الان فک کنم کلی زن و بچه دار شده باشه!! آخ یادم داشت میرفت اون خرگوش آلمانی رو هم باید پیدا کنم ، و بعدش یه دوجین گربه و اون سنجاب وجوجه تیغیه ولاک پشت و ....همه رو برمیداریم ، کلاغ جون میبینی خودمون یه خانواده بزرگیم واسه خودمون ...همه رو پیدا مکنیم و میریم به یه جنگل سبز و با صفا جایی که هیچ آدمی پاشو به اونجا نزاشته باشه تا اثری از بوی گندش مونده باشه ازدنیای جدید هم هیچی با خودمون بر نمیداریم جز یه قلم وکاغذ برای نوشتن راستی ، چیزی که اینجا امکان شکل گرفتنش نیست ....
بابام همیشه مسخره ام میکنه که کسایی که با آدما نمیتونن ارتباط برقرار کنند میرن با حیونا دوست میشن ولی من هیچ وقت بهش نگفتم که من آدمی پیدا نکردم که ارزش دوستی رو داشته باشه، دوستی رو برای دوستی بخاد ، و .... آره هیچ وقت بهش نگفتم...
آقا بدو ، ماه رویت شد...!!
آغاز سال ایرانی لحظه دقیق گذر مرکز زمین بر نقطه اعتدال بهاری بود و هنوز چنین است.
تاریخ ایرانی از بهترین تاریخهای دنیاست و از نظم و بسط بسیار دقیقی برخورداراست ازدیر باز در ایران زمین توجه به تاریخ از اهمیت ویژه ای برخوردار بوده است ، ایرانیان اولین قومی بوده اند که حرکت خورشید را مبنای گاهشماری خود قرار داده اند و همواره ستاره شناسان ایرانی لحظه دقیق گذر مرکز زمین بر نقطه اعتدال بهاری را محاسبه کرده و آغاز سال را اعلام میکردند ، آغاز سال ایرانی آغاز تولد دوبازه زمین است و بس ، نه سالگرد تولد کسی یا هجرتی دروغین و ...
اما با ورود اعراب ملخ خور به ایران همراه با سایر تفکرات احمقانه ، گاه شماری مهی نیز به ایران راه یافت ، این تقویم از مسخره ترین تقویمها بود که متاسفانه با تاریخ اسلامی !! کشور ما آمیخته و عجین شده بود ، در 20 اسفند 1354 جلسه مشترک مجلس سنا و و شورای ملی قانونی تصویب کرد که به موجب آن مبدا تاریخ ایران جلوس کوروش بزرگ به تخت سلطنت بود و دستور بر عوض کردن و زدودن تاریخ قمری از کتابها صادر شد اما شهر عالم پرور قم به خروش در آمد و ملت همیشه در صحنه ایران !! به خیابانها ریختند و بناچار این طرح لغو شد و ننگ ابدی استفاده از تاریخ قمری بر ما ماند!
پایه گاهشماری مهی گردش مه است به دور زمین که نزدیک به دوازده بار در سال انجام میشود. در گاهشماری مهی حقیقی روز اول هر ماه با دیدن ماه مشخص میشود و بر اساس دیدن ماه نواست ، این وضع سبب میشود در نقاط مختلف در نتیجه دیدن ماه در تاریخ اختلاف پیدا شود ، که اعراب اختراعی بس شگرف برای این کار نموده بودن!!!
و آن موضوع نسی ( nasi) بود ، توضیح آنکه اعراب بیش از اسلام برای کارهای تجاری در مکه گرد می آمدند و متغیر بودن این تاریخ موجب میشد که گاهی این اجتماع به زمانی افتد که فصل برآن مساعد نبود!!
بهمین دلیل اعراب گاهی بر تعداد ماههای سال می ا فزودند!! مثلا یک ماه میشد 13 ماه یا گاهی 12 ماه و 20 روز!!
این کار هیچ قاعده صحیحی نداشت و امر به تاخیر فصل مساعد به نحوی دلخواه آنم در انحصار یک خانواده معین صورت میپذیرفت!!
پس از فتح سرزمینهای جدید و با گسترش کارها اعراب پی به ضرورت انتخاب سال خورشیدی بردند ، متوکل ، معتضد و دیگر خلفای عباسی در پی تحقق بخشیدن به این فکر برآمدند اما هیچ عرب سوسمارخوری موفق به محاسبه دقیق اول سال خورشیدی بر نیامد تا اینکه در زمان ملکشاه سلجوقی 8 ریاضیدان ایرانی : اسفزاری ، خازانی ، واسطی و ... به سرپرستی حکیم عمر خیام مامور اصلاح گاه شماری شدند ، حاصل این کار تقویم جلالی یا ملکشاهی شد که از دقیقترین تقویمهای جهان است و اساس گاهشماری کنونی ماست.
حال با این شرحی که رفت این اصرار بر رویت !! ماه حمل بر چیست؟
|
نام کنونی ماه |
ریشه اوستایی |
معنی |
|
فروردین |
Farvasi |
نیروی پیش برنده |
|
اردیبهشت |
Asá – vahišta |
راستی و پاکی |
|
خرداد |
Ha - orvataá |
کمال و خرمی |
|
تیر |
teštarya |
تشتر(ستاره باران) |
|
امرداد |
ameratáta |
بیمرگی ، جاودانگی |
|
شهریور |
Xšatra- vairya |
کشور مطلوب |
|
مهر |
miŐra |
محبت ، فروغ مهر |
|
آبان |
Apam |
آب |
|
آذر |
á∂ar |
آتش |
|
دی |
Datošu |
دادار، آفریدگار |
|
بهمن |
vohamana |
نیک اندیشی |
|
اسفند |
Spenta-ármáiti |
فروغ مقدس ، مهر پاک |
محرم الدوله
آره ، تو ثابت کردی که زیر آب عمیق هم میشه نفس کشید ...
الان یه ساعته که دارم فکر میکنم که چطور شروع کنم ، چی بگم ، آخه نوشتن از کوزه خیلی سخته ، تا حالش هم چون میدونستم کار من نیست انداختمش عقب ، ولی دیگه نمیشه صبر کرد ، آخه فردا 16 آذره ...
غیر ممکنه فراموشم بشه ، روزای اولی بود که بلاگ زده بودم ، با یه شب مهتاب شروع شد یادته؟ با کامنتت خیلی حال کردم و وقتی آمدم تو بلاگت کلی کیفور شدم ...اون 10 روش برتر مخ زنی هنوز مزه اش زیر زبونمه و بهمچنین تیک تاک و ....لینک منم اوجا بود با متن کامل اسمش !! تو اولین کسی بودی که به من لینک دادی و بهمچنین من !
از قدیما هم گفتن لینک اول لینک دِگر است !چقدر با بلاگت حال میکردم و چقدر هر دو پر کاربودیم !! یادمه که روزی چند بار آپ دیت میکردی ! تا اینکه اون اتقاق افتاد و وبلاگت حذف شد ، دقیقا حس این بیت به من دست داد :
دانی زرفتن تو ما را چه ماند در دل/از کاروان چه ما ند جز آتشی به منزل
از همون روز تا بحال هنوزم مسرت بخشترین خبری که دریافت کردم خبر برگشتنت بوده و باز از اون روز که تنها بلاگر مسنجرم بودی وز بهترین همصحبت خودت بودی ( البته ما شاگرد بودیم و شما استاد سفال ) و تا به امروز هنوز هم تنها کسی بودی که باهاش در مورد شعر و فلسفه و کتاب و تاریخ و سیاست بحث کردم ولا غیر ...
آبجی خانوم مهربون تو تنها کسی بودی که تونستم باهاش حرفهام رو بزنم ، تو تنها محرم کلاف سردرگمم افکارم بودی و بهترین کمک و بهترین دوست و کسی بودی که در این مدت رفاقت باعث تعالی و کمال ، بهترین کتابهای رو که خوندم و بهترین فلسفه های رو که باهاشون بدمستی کردم تحت تاثیر شما بوده و بس .
ولی یه چیزی : " هیچ شایدی وجود نداره ، چون حق انتخابی وجود نداره " اینو نه ! آخه میدونی همه امید زندگی در اون شایدی که در ضمیر ماست و همه هدف زندگی هم تلاش برای بدست آوردن اون حق انتخابه ! حالا اگه شد که شد اگر هم که نه به قول خودت شونه هامون رو میندازیم بالا و میگیم خوب اینم یه جورشه !
...هر چند آبجی خانوم میدونم که دلشکسته ای و به قول هدایتت غمت اونقدر عمیقه که ته چشمت گیر کرده ...اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در میاید یا اصلا اشک در نمی اید ....ولی این دنیای بی معنی ابدا به این گفتگوها نمی ارزد ، یعنی هیچ نمی ارزد ، و ابدا هیچ کس به هیچ کس دردسر نباید بدهد و از هیچ برنجد و بر هیچ دل نبندد !
فقط یک غیر هیچ وجود دارد و آن وجود خودمان است که آنهم هیچترین هیچ است !
آسوده خاطر باش ، خوشحال و خوش مسرت باش و به دوستی این داش کوچکت نهایت اطمینان را .
برا خاطر همه چیز ممنون سفال عزیز
کوزه عشق را میشناخت و دلبستگیش را میفهمید ، اما در آن میخانه غمگین به چه دل میبست ؟
.....ولی اما کوزه سر جای همیشگیش بود ، آرام و استوار با خط دیدی به فراسوی شبهای یلدا ، ساقی بزمهای خیام ، می صوفی افکن حافظ ، ترانه های باربد و نکیسا در پنچ گنج نظامی و کوهی از داستانها ومتلها همه سر به مهر مهربانی وعشق .
مبارکه
اگر بخت ما بخت بود ، دست خر برای خودش درخت بود!
عمر
چرا عمر دراج و طاوس کوته ؟ چرا مارو کرکس زید در درازی؟
نمیدونم تا به کی باید منتظرباشیم و آرزو به دل! یه چند مدت پیش که این یارو گردن کج پیرهن اتو نکرده از مجلس رفت بیمارستان ار خوشحالی داشتم با دمم گردو میشکستم و آخیش که بالاخره یکی کم! اما زکی سه! زکی خیال باطل ، اینا هفتاد تا مثل منو کفن میکنن و بازم هستن!
تفو بر تو ای چرخ گردون ، تفو که از اساس برای کرکسها و مارها ساختنت!
{ ذات شاهانه چون یبوست یافت ، گشت کون مبارکش خونی ، بسکه در مستراح شاهنشاه زور زد همچو مرد افیونی ، پاره شد مقعد همایونش از یکی سنده همایونی ….!( یبوست بگیرم نیستن اینا ، قدرتی خدا ! فکر کنم بادمجون بم که میگن همینان )}
ابلاغ سیاستهای کلی برنامه چهارم توسعه
از سوی مقام معظم آیدین
از معاشرت این اهل جام جم چندان خوش ندارم و اگر فرصتی باشد نگاهی به اخبار شبانگاهی میندازم ، اما امروز از بد روزگار در حالی که رئوس انقلاب شاه و ملت را تورق میکردم هر یک ساعتی نگاهی به این جعبه جادویی و آش در هم جوش میانداختم وهر بار و در هر کانال اصول سیاستهای کلی نظام در 4 بخش و 52 بند ! چون پتک بر سرم میخورد ! در آخر تسلیم شده و به تمامی و کمال همه را گوش دادم و با شنیدن هر بند نیشم تا بناگوش باز تر میشد که عجبا این تاریخ ایران هی تکرار میشود و هی انقلاب های سفید با شاهای گوناگون رخ میدهد!
با دیدن این بندیات چشم شیطان کور ، گوش شیطان کر فکر کردم انقلابی رخ داده و ما با اجرای این بندیات قرار است به اول قدرت جهان تبدیل شویم و مردمان غرق در رفاه و نعمت شوند ، اما چون من اندک مندک و چغندر زردک نیستم که با این حرفها از میدان بدر روم شروع به تحقیق نمودم و بالفور متوجه گشتم که این رئوس بالکل اشتباه چاپی بوده و پس از تلاشهای فراوان نسخه اصلی را بدست آوردم که البته حقیر نابغه عظیم الشان گمنامی هستم که بعدها دنیا قدرم را خواهد شناخت و مجسمه ام را خواهند ریخت و برای فقدانم آب پیاز توی چشمشان خواهند چکانید! و همه فرمایشات مرا بعدها تاریخ قضاوت خواهد کردو اینک خلاصه مجهولات خودمان را در بلاگ مرتجع خودمان منتشر میکنیم تا به اطلاع مردم کفتار پرور عزیزمان برسد :
بخش امور فرهنگی ، علمی فناوری :
- اعتلاء و عمق و گسترش دادن معرفت و بصیرت دینی ( دفع افسد به فاسد !) و خر کردن مردم و سوار شدن به گرده آنها
- ترویج روحیه قناعت و فقر پرستی ( با توجه به حدیث نبوی الفقر و فخری !!!) و تو سری خوری و گسترش بی تفاوتی و وعده دادن آرزوها به بهشت عنبر سرشت
- تولید لوحهای فشرده پیشرفته برای کمک به ترویج احکام اسلامی با قابلیت سرچ و پیدا کردن احکام استحاضه کثیره و قلیله و احکام مبال رفتن
- و ....
امور اجتماعی:
- تلاش در جهت تحقق عدالت اجتماعی همانند صدر اسلام و خلفای عباسی و اموی !
- افزایش درآمد سرانه خودمان از طریق سگ خور کردن نفت و مبارزه با بی حجابی زنان شیطان صفت
- ایجاد نظام جامع کمیته امدادی برای گسترش فرهنگ کاسه گدائی و خر رنگ کنی و افزایش جشن عاطفه ها و الخ ..!
- و....
مناسبات سیاسی و روابط خارجی :
- افزایش تنش زدایی در سطح جهانی از طریق فشار به درون و کون دادن به بیرون !
- و ...
امور اقتصادی و سیاسی :
- افزایش توسعه اقتصادی از طریق سگ خور کردن بیشتر منابع و معادن
- خارج شدن از صادرات تک محصولی نفت با افزایش صادرات دختران عامل فساد به کشورهای دوست و هم مسلک عرب و وارد کردن چادر و چاقچور و عبا و چارقد و قالبی و روبنده و مهر و تسبیح و دعالی نزله بندی و تربت اصل
- کمک به گسترش صنعت توریسم با افزایش و ایجاد و اختراع امام زاده در داخل کشور وایجاد خطوط عرب ایر و سفر به تجارتخانه 1400 ساله و لی لی کردن دور حجر السود و انداختن هفت ریگ و رفتن ملت به عتبات و آوردن خاک تربت اصل!
امور امنیتی :
کمک به افزایش نیروهای افتضاحی در سراسر مملکت امام زمان (عج)و نشان دادن اقتدار کامل که احدی را جرئت اعتراض نباشد و هر کس که سرباز زند و راه عناد و عدم انقیاد پوید مالش مباح و خونش حلال و زن به خانه اش حرام باشد!
و در آخر گسترش بازار دعا نویس و جن گیر و شاخه حسینی و افزایش متخصصین روضه وگریه و روزه و زوزه و تبدیل ایران به صحرای محشر که این چنین باشد که آقا زود ظهور کندا....والسلام نامه تمام ، ایام بکام .!
سرپوش
به غیر از یه عده بسیار کمی ، نسبت به افرادی که دم ازکمک به دیگران وشرکت در این جورکارها میزنن دید منفی دارم ، هر وقت با یک همچین فردی روبرو میشم و وقتی دقیق نگاهش میکنم حس میکنم که اون از حرف زدن در مورد فجایع زندگی دیگران ناراحت که نمیشه هیچ که لذت هم میبره !
به نظر من اینجور افراد دوست دارند که درمورد بدبختیهای زندگی دیگران صحبت کنند واگر هم شد کمکی به اونها بکنند ! ...چرا؟…چون باعث میشه که باور بکنند که زندگی نسبت به اونها سخاوتمند بوده وافراد خوشبختی هستند!
از این افراد متنفرم ، به نظرمن آدم نمیتونه موجود خوبی باشه ! ولی میتونه سعی کنه که بد نباشه فقط همین!
اسلام
مذهب آنه سکیم خیاردی است ، معجون دل بهمزنی از آراء و عقاید متضادی است که از مذاهب و ادیان و خرافات سلف هول هولکی و هضم نکرده استراق و بی تناست بهم درآمیخته شده است ودشمن ذوقیات حقیقی آدمی واحکام آن مخالف هرگونه ترقی و تعالی اقوام و ملل است و بضرب شمشیر بمردم زورچپان کرده اند ، یا خراج و جزیه به بیت المال مسلمین بپردازید یا سرتان را میبریم هر چه پول وجواهر داشتیم چاپیدند، آثارهنری مارا از بین بردند وهنوز هم دست بردارنیستند هر جا که رفتند همین کاررا کردند . ما برای خودمان تمدن و ثروت وآزادی و آبادی داشتیم وفقر را فخر نمیدانستیم و دخترانمان را زنده بگورنمیکردیم، اینها را ازما گرفتند و برایمان گریه و گدائی و آداب کونشوئی و خلا رفتن برایمان به ارمغان آوردند ، همه چیزشان آمیخته با کثافت و پستی و سود پرستی و بی ذوقی و مرگ و بدبختی است .چرا ریختشان غمناک و موذی است و شعرشان چسناله است ؟
چونکه با ندبه و زوزه و پرستش اموات سرو کار دارند- برای عرب سوسمارخوری که چندین صد سال پیش به طمع خلافت ترکیده زنده ها باید تمام عمر بسرشان لجن بمالند و گریه وزاری بکنند...
در مسجد مسلمانان اولین برخورد با بوی گند خلاست که گویا وسیله تبلیغ برای عبادتشان و جلب کفار است تا با اصول این مذهب خو بگیرند ، بعد حوض کثیفی که دست و پای چرکین خودشان را درآن میشویند و به آهنگ نعره موذن ، روی ذیلوی خاک آلود دولا و راست میشوند و برای خدای خونخوارشان مثل جادوگران ورد وافسون میخوانند .
سال نو ما با گل وگیاه و موزیکو عطر و شادی برگزا ر میشود ، عید قربان مسلمانان با کشتار گوسفندان و وحشت وکثافت و شکنجه جانوران آغاز میشود...
خدای ما مهربان و بخشایشگر است ، خدای جهودی آنها قهارو جبارو کین توزاست و همش دستور کشتن و چاپیدن میدهد و پیش ازروز رستاخیز حضرت صاحب را میفرستد تا حسابی دخل امتش را بیاورد و آنقدر از آنها قتل عام بکند تا زانوی اسبش در خون موج بزند ..
همش زیر سلطه اموات زندگی میکنندو مردمان زنده امروز از قوانین شوم هزار سال پیش تبعیت میکنند کاری که پسترین جانور نمیکند ، ...عوض اینکه به مسائل فکری و فلسفی بپردازند کارشان اینست که از صبح تا شام راجع به شک میان دو و سه استحاضه قلیله و کثیره صحبت کنند!
تمام فلسفه اسلام روی نجاسات بنا شده اگر پایئن تنه را از آن بگیرند ، اسلام روی هم میغلتد و دیگر مفهومی ندارد!
سرتاسر ممالکی را که فتح کردند ، مردمش را بخاک سیاه نشاندند و به نکبت و جهل و تعصب و فقر و جاسوسی و دوروئی و تقیه ودزدی و کون آخوند لیسی مبتلاء کردند و سرزمینش را بشکل صحرای برهوت در آوردند.
بدیهی است که این مذهب دشمن بشریت است ، فقط برای غارتگران و استعمارچیان آینده جان میدهد ، پس فساد را باید از ریشه برانداخت.
از توپ مرواری هدایت
The God
استفتاء : خدا ...؟
آیدین (ص) :
خدا نه جسم است نه مرئیست ، نه حال است نه محل ، نه شریک دارد نه مشروک ، نه معنی دارد نه بی معنیست ،نهصفات زائد بر ذات دارد و نه به هیچ چیز وهیچ کس نیازدارد و
خلاصه مقامش عالی تراز این است که اصلا وجود داشته باشد.
من خفن مینویسم و دیگر هیچ!
من خفنات منگم....جونه آیدین نگید مثل همیشه! نمیدونم چی بنویسم ، نمیدونم چی بگم ، فقط هستم نه خوب نه بد !
دلم میخاد کلی پستهای باحال بزارم اینجا همه بخندن ولی نمیشه ! وبلاگ اولش خوبه ، وقتی هیچ کس نمیشناسدت و ردی ازت نداره انونوقت دلمشغولی اینو نداری که کسی خوشش بیاد یا نه ، کسی بش بر بخوره یا نخوره ...حیف اینجا تنها جایی بود که من توش راحت بودم اینجا رو هم به گند کشیدم!
من کلا خیلی آدم منزوی هستم ، یعنی تو محیط بیرون با کسی نمیپلکم اصلا هم از این موضوع ناراحت نیستم و کلی باش حال میکنم ، یعنی بیشتر با خودم و کتابام حال میکنم ....دلیلش هم اینه که حوصله جر و بحث با کسی رو ندارم اگه کسی بخاد چیزی بگه که برخلاف عقیده من باشه فقط بش لبخند میزنم و رد میشم اونم به خیال خودش منو شیرفهم کرده ! تعداد آدمهای که باهاشون بحث میکنم تا حرفم رو به کرسی بنشونم به تعداد انگشتای دستم هم نیست ...حالا اینجا یکم مشکل زا شده ! تعدادی کیبورد بدست مزدور با ما رفیف شدن که ما ازقضای روزگار ازشون خوش خوشانمون شده ، حرفم که میزنن میگن ما ظرفیتمون بالاست ! اونوقت حتی به کامنتهای که براشون هم بزاری گیر میدن! شایدم با کم مطلبی مواجه شدن! نمیدونم چی بگم ولی من یکی که میترسم حتی براشون کامنت بزارم!
آخرش يه شب
ماه مياد بيرون،
از سرِ اون کوه
بالایِ دره
رویِ اين ميدون
رد میشه خندون
يه شب ماه مياد
يه شب ماه مياد
يه شب ماه مياد؟
بهشت
من ميخام برم يه جا که نه عروسی باشه نه عزا ُ نه غم باشه نه شادی ُ نه خنده باشه نه گريه ُ نه شب باشه نه روزُ نه تو باشی نه من!
-
يه دفعه خجالت نکش بگو ميخام برم بهشت ديگه!
سر آنم که گر ز دست برآيد
| بر سر آنم که گر ز دست برآيد | دست به کاری زنم که غصه سر آيد |
| خلوت دل نيست جای صحبت اضداد | ديو چو بيرون رود فرشته درآيد |
| صحبت حکام ظلمت شب يلداست | نور ز خورشيد جوی بو که برآيد |
| بر در ارباب بیمروت دنيا | چند نشينی که خواجه کی به درآيد |
| ترک گدايی مکن که گنج بيابی | از نظر ره روی که در گذر آيد |
| صالح و طالح متاع خويش نمودند | تا که قبول افتد و که در نظر آيد |
| بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر | باغ شود سبز و شاخ گل به بر آيد |
| غفلت حافظ در اين سراچه عجب نيست | هر که به ميخانه رفت بیخبر آيد |
غم سر آيد؟ |
. . . و تو هيچ گاه نفهميدی که من سايه تو را که کنار ديوار در سکوتی اشک می ريزد می بينم . . .

يک روز کسی را دوست ميداری
روز ديگر تنهايی
فلسفه من...!
نمیدونم چی باعث شد که این موقع شب بعد از یک ساعت فکر کردن تو رختخواب پاشم که این رو بنویسم ، شاید خوندن دوباره جوابیه صادق هدایت بود به تقی زاده !
یک چیزی چند ساله که فکر منوبه خودش مشغول کرده و اون رمز ماندگاریه ، از چند سال پیش این سوال بطور جدی برام مطرح شد که چطور یه نفر میشه مثلا حافظ و هزاران هزار دیگه حداکثر میشن بهترین حافظ شناس عصرخودشون؟؟
بارها و بارها در طول این چند سال این سوال رو با مثالهای مختلف از خودم پرسیدم وهزارن جواب براش طرح کردم ...!
بعد از مدتها فکر کردن مدتیه تقریبا به یه جواب ثابت براش رسیدم ! من مجبور شدم بر خلاف تمام شعارهای روشنفکری و برابری که میدادم انسانها رو تقسیم بندی کنم و تقریبا ثابت نظر شدم درنابرابری انسانها !
در تقسیم بندی من دختر یا پسر ، سفید و زرد و سیاه ، ژرمن و انگلوساکسن واسلاو و سامی برابرند و تفاوت فقط در یک چیزه ....میزان عاشقی اینها!
من انسانها رو به سه دسته تقریبا تقسیم کردم :
1. دسته اول کسانیند که به الهویت میرسند( عاشقان واقعی )
2.دسته دوم کسانی هستند که آرزو میکنند به دسته اول برسند(عاشقان ظاهری)
3.دسته سوم کسانی هستند که آرزو میکنند زندگی کنند (مردگان)
در دسته اول من تقریبا تمام جاودانگان تاریخ جای میگیرند ، از کوروش گرفته تا خیام ، سعدی ، افلاطون ، بوعلی سینا ، انیشتین ، نیتون ، شکسپیر....و حتی تیمور لنگ وچنگیز و و.....
به نظر من تمام اینها در یک چیز مشترک بودن بیشک و اون عشق به هدف و کار و اندیشه اشون بوده این افراد بدون اینکه به مزخرفاتی مثل ماندگار شدن وفرار از تنهای و روزمرگی وغیره فکر کنند با تمام وجود (باتمام ذره ذره جسمشون) به هدفشون فکر کردن فارغ از هر گونه فکر کردن به محیط بیرونی وجلب توجه دیگران ، بی توجه به هرمد و اصطلاح روزی ، اینها فقط استعداد خودشون رو کشف کردن و همت به پروراندن ریشه اش پرداختن بی توجه به ثمرش و همین باعث به میوه نشستن تلاششون شده
اما دسته دوم کسانی هستند که به فراخور علاقه اشون از دسته اول مدلی رو انتخاب کردند و همه عمرشون رو صرف رسیدن به این آرزو میکنند و البته باطل وبیهوده !این دسته هیچ وقت طعم پیروزی رو نخواهند چشید و این تلخکامی بی انکه شاید دیگران بفهمند تا به گور آنها رو دنبال خواهد کرد و اما مشکل اصلی این دستهاینه که واقعا و صددرصد هدفشون اونی نیست که بدنبالشن و یا عاشق هدفشون نیستن وبه اصطلاح هم خدا رو میخان وهم خرما رو!
این دسته افراد مقلدی بیش نیستند و در بهترین حالتهاش تبدیل میشن مثلا به یک استاد ریاضی یا فیزیک دانشگاه یا هر رشته دیگری که فقط بلد خوب حرف بزنه ولی خودش فاقد هر گونه نو آوریه تمام عمرش رو درس خونده ولی هیچ چیز جدیدی به بار نیاورده و یا یک نویسنده ای که کتابی تاریخ مصرف دار نوشته که شاید در دوره خودش پرطمطراق هم بوده ولی حداکثر در همین حد این دسته خواهند موند
اما دسته سوم یا همان مردگان ! این دسته اصولافاقد هر گونه فکر و اندیشه ایست ، تمام افرادی که در این دسته قرار میگیرند یک شکل کلی دارند و فقط ظاهرشون به تناست موقعیت اجتماعی و ثروت خانوادگیشون فرق میکنه مثل یک کارگر ساده که صبح با بیلش از خونه خارج میشه ، یک کارمند که با ظاهر تمیز از خونهمیره بیرون یا یک آقا زاده خیلی شیک و تر تمیز که اونهم مثل اونهای دیگه صبح به یک هدف مثل بقیه کار کردنِ ِ تکراری! از خونه خارج میشه وشب برمیگرده خونه و یک عمر این کار رو انجام میده به صورتهای مختلف تا وقتی که چوب خط زندگیش پرشه وجسم زندش به روحی که قبلا مرده بود بپیونده ....این دسته تمام عمر رو در تنهایی و حس حسرت و اندوه زندگی میکنه وبه هر راهی برای فرار از این حس تاریک دست میزنه ولی ....!
اما در کل اگر زندگی این سه دسته رو مثل یک هرم فرض کنیم دسته اول نوک هرم رو که کمترین جا رو هم داره اشغال میکنند ودسته دوم میانه هرم رو واما دسته سوم پایین هرم رو در اختیارگرفتن ، دسته اول تمام قوانین رو طراحی و وضع و میکنند ، دسته دوم قوانین رو بسط میدن و همچنیندسته اول رو آماده اجرای این قوانین میکنن و اما دسته سوم در این بین هیچ نقشی ندارند ، اونا مثل یک رباط بعداز تنظیم شدن هستند که از همه جا بیخبر فقط قوانین وضع شده رو سعی میکنند بخوبی اجرا بکنند ...
و یا اگر از پایین هرم به بالا نگاه کنیم دراین دنیا فقط و فقط دسته اول زندگی میکنند و دسته دوم و سوم فقط ابزار کار دسته اول هستند..!
با قلبی آرام و دلی مطمئن بسوی خدا بازميگردم!!!
آدم بايد خيلی پر رو باشه که بتونه اينو بگه!!
آيدين(ص): وبلاگ سنگر است سنگرها را پر کنيد!
( شرمنده که نيستم ُ به زودی قول ميدم رديف شم اينجا رو بترکونم!)
نگام به آسمونه ، منتظرمه که بباره
اگه یه روزی دلت خواست گریه کنی به من بگو ، قول نمیدم
بتونم بخندونمت اما باتو گریه میکنم.
اگه یه روزی خواستی ازاینجا بری ، نترس به من بگو، قول نمیدم
تو رو از رفتن بازدارم اما منم میتونم بات بیام.
اگه یه روز نخواستی صدای کسی رو بشنوی به من بگو
قول میدم سکوت کنم.
اما اگه یه روز صدام کردی وپاسخی نشنیدی زود بیا و منو ببین
شاید این منم که به تو نیاز دارم.
هوا بغ کرده ، نه میباره نه صاف میشه ، این بدبختم مثل من پا در هواست ، یکم نگاش میکنم ، لبخندی میزنم ، از اون لبخندهای که نه خوشحاله نه ناراحت ! فقط و فقط یه لبخنده ، لبخندی که مثل تیر تا پوست استخون طرف فرو میره ، هه گربه از لبخندم وحشت میکنه و در میره …نمیدونم چرا احساس خوبی داره..لباسامو میپوشم و میرم بیرون ، همینطوری که قدم میزنم نگام به آسمونه ، منتظرم که بباره ؛یکی صدام زد ! اِ رسیدم به پارک ! برای اولین بار از دیدنشون خوشحال میشم ، میرم نزدیک و باشون دست میدم ، شروع میکنن به فک زدن ولی من نگام به آسمونه ،منتظرم که بباره، امین یه سیگاری پر بار میزنه و میده دستم ، میکشم و تو نگه میدارم و بعد یه دود سفید و نگاهی به آسمون ، دیگه اصلا نمیشنوم که چی میگن!...بی خداحافظی و سوت زنان راه میفتم و میرم ، میرسم در خونه اون ارمنی کاردرست ، در میزنم و یکم بعد یه شیشه شراب قرمز خوشرنگ دستمه ، بی خداحافظی میرم ، نگام به آسمونه منتظرم که بباره ، 3 تا سیگار برگ آلبالویی فیلرداربا یه بسته توتون پیپ آبی کاپتان میگیرمو زمزمه کنان راه میفتم طرف خونه ، یه دیواره یه دیواره ...یه روز خونه ای بود که تابستونا روی پشته بومش ولو میشد خورشید......
یهو میفهمم که رسیدم به خونه ! در رو باز میکنم و میام تو آشپزخونه ، تنگ آبی رو برمیدارم و شیشه رو توش خالی میکنم ، آبی قرمز خوشرنگی شده ، باقیموندش رو میریزم تو یه لیوان تا سر پر میشه و ضرب میرم بالا...حس میکنم چقدر گرمه ، یه گرمای مطبوع ، مثل گرمای زندگی ، یه دوش میگیرم و بعد تنگ آبی قرمز شده رو برمیدارم و با یه زیرسیگاری خوشرنگکریستالی میام تو اتاقم ، دکمه ضبط رو فشار میدم مثل همیشه موزیک متن فیلم پاپیون توشه و شروع میکنه به خوندن ، کامپیوتر رو هم روشن میکنم و کانکت میشم ، پرده رو کنار میزنم ، آسمون بغضش سیاهتر شده ولی هنوز نباریده ،میرم تو بلاگم کامنت محسن رو میبینم و ناخوداگاه لبخندی رو صورتم حک میشه ولی این بار نه از اون لبخندهای همیشگی ، این دفعه از لبخندم آسمون میلرزه و صدای نعرش چشامو دوباره به خودش میخکوب میکنه ، یه لیوان دیگه سر میکشم و پیپ رو تا خرخره پر میکنم ، چقدر این دود سفید رو من دوس دارم ، یکی یکی رو لینکاتون کلیک میکنم و باز گلوم رو تر ، چقدر دلم میخاد امیر مسنجرش رو روشن کنه ، حیف که امروز پنج شنبه است و امیر نیست ، یادم میافته که آخر هفته ها که نیستش منم حال آپ دیت کردن ندارم! یه پوزخندی میزنم و این دفعه اسمون جوابش رو محکمتر میده ، تنگ از نصفم کمتر شده ، میرم تو بلاگ باران ، تنم میلرزه ، فکر میکنم اندازه همه دلتنگیها دلم براش تنگ شده ، نگاهی به بسته قرصا میکنم ، جشمک پر شهوتی بم میزنن ، چقدر دلم میخاست کوزه الان ان لاین بود ، مهسا کجا مونده ؟؟
قرصها رو با باقی مونده تنگ سر میکشم و سیگار برگ آلبالویی رو روشن میکنم ، حس میکنم خیلی خوشحالم ، یه لبخند محو و کرخت میزنم و سرم رو با عشوه و آروم میزارم رو میز ، دیگه نگام به آسمون نیست ولی آسمون حالا دیگه داره میباره.
به سلامتی خودمو خودتو کرم خاکی ، خاکی ترین موجود دنیا!
تو بانوي ايران ماه توران خداوند بتان خورشيد حوران
يه يك كامنت كافي بود ‘ براي اينكه آن فرشته آسماني آن دختر اثيري تا آنجا كه فهم بشر عاجز از درك آن است تاثير خودش را در من بگذارد ‘ اواسط خرداد بود كه اول بار تمام ستاره هاي شانس و اقبال براي من روشن شده بود و در نيمه شبي تاريك و مه آلود وروحاني من ناخودآگاه پاي به بلاگي نهادم كه بوي نسيم صبحگاهيش از شدت زيبايي و دلربائي مو برتن صافميكردو ذره وذره اش نشان مهر و دوستي و پاكي و بي ريايي در خود داشت ومن بسان كسي كه خواب ميبيند و خودش ميداند كه خواب است و ميخاهد بيدار شود اما نميتواند ‘ مات و منگ و مبهوت برجاي خود مانده بودم و اين بود سرآغاز آشنايي با اين ستاره آسماني و پس از آن در كوتاه مدت پي به نفوذ فكر و نظر موشكاف ‘ وسعت قريحه ‘ زيبايي بيان ‘ صحت منطق ...او بردم و پيش از پيش شيفته منش و روش او شدم و در يك كلام او يك وجود برگزيده است ‘ وجودي كه تلالئو تمام هنرها وظرافتهاي خدايان است و سرچشمه هر چه زيبائي و براي وجود او خدايان تمام هنر ودقت خود را بكاربرده اند و حجت آفرينش را برخلق تمام كردند و به اين علت تمام جهانيان تا دنيا دنياست بر اين روز و ماه مديونند..
برداشت 2 :
23 سال پيش در چنين روزي ‘ اول رمضان سنه 1424 هجري ‘ 27 اكتبر 2003 ميلادي و 5 آبان 1382 خورشيدي سر و قد گلعذاري مه رخ و مه لقا پاي به عرصه وجود نهاد ‘ از وجود اين الاهه آسماني تمام جهانيان غرق در نور و شادي گشت و ايران المولك فخر الزمان و المكان نماد خوش يمني و بهروزي گشت بر تمام جهانيان...و امشب ساعت دو از دسته گذشته من مفلوك در بند اينم كه چه نويسم از براي تبريك اين فرشته آسماني...
برداشت 3 :
آبان
نام ماه هشتم از سال خورشيدي و نام روز دهم از از هر ماه و آن بودن خورشيد باشد در كژدم آبان ايزد موكل بر آهن است و تدبير امور و مصالح آبان به اوتعلق دارد ..آبان آپ پهلوي است به معني آب بر آمده است ..پاسباني اين ماه و اين روز به ايزد آبها سپرده شده است و روز پنجم اين ماه ( دهم سابق !) را آبانگان گويند ‘ در جشن آبانگان پارسيان به ويژه زنان در كنار رود يا دريا ايزد نگهبان آب را نيايش ميكنند و در اين روز بود كه به همه مردم كشور آگاهي رسيد كه پادشاهي از ضحاك شد و فريدون به شاهي رسيد و مردمان پس از دوراني دراز امين و آسوده شدند ...و انگيزه ديگربراي اين جشن اينكه به مدت 8 سال در ايران باران نيامد و سرانجام پس از 8 سال د رچنين روزي باران باريد و خشكسالي و بيماري و ناداني و رنج از ميان رفت و مردمان هر ساله به جشن و سرور و شادماني پرداختند كه البت هدف اصلي از باستان در ايران زمين همان مهسا بوده است و بس و ديگر جشنها بهانه!
دانشنامه آيدينيسنا ( مزديسنا سابق ! )
مهسا واسطه فروغ محدث و فروغ ازلي است به عبارت ديگر واسطه بين آفريدگار و آفريدگان است
اي استار :
آنگاه كه تو را به چشمان خود دريافتم ‘ در نهاد خويش به تو انديشيدم : كه توئي نخستين و پسين هستي و روح و منش نيك “ كه توئي دادار هستي “ كه توئي داور كردارهاي جهان
اي استار :
آنگاه كه تو در بلاگ خود روان ما را آفريدي و از منش خويش به ما خرد بخشيدي ‘ آنگاه كه با كامنتهايت جان در كالبد ما دميدي ‘ آنگاه كه پيام ايزدي و كردار نيك را به ما نمودي تا هركسي آزادانه آئين پذيرد
آنكه نام نيك وستايش برازنده اوست
آنكه بهروزي دلخواه ( مردمان را به ايشان) بخشد
آنكه ده هزار ديده بان دارد ‘ آن مهسا ‘ تواناي از همه چيز آگاه فريفته نشدني
انكه در ميان چالاكانچالاكترين ‘ در ميان پيمان شناسان پيمان شناسترين ‘ در ميان دليراندليرترين ‘ در ميان زبان آوران زبان آورترين و درميان گشايش دهندگان گشايش دهنده ترين است ..آن مهساست.
ازمجموعه دعاهاي آيدين داد ( ونديداد سابق ! )
برداشت 4 :
پيتون : آيدين اونا چين؟ چي كار داري ميكني؟ ...مگه نميبيني دارم الكل 99 درصد رو با آب آلبالو قاطي ميكنم يه چيزي در حدود 96 درصد رديف كنم !! ...واسه چي؟ مگه ودكا نگرفتم؟ هر كي كه اينوبخوره كي... ..خودمون ودكا ميخوريم ‘ اين دختراي فكنسي كه آمدن ازاينا به خوردشون ميديم كه با همون پك اول ميزون شن!
خب به به مهمونا آمدن ...جان چه جيگرائي..! ..خب مدعوين ! محترم ‘ قدم رنجه فرمودين ...شرمنده به علت اينكه اوليا حضرت مهسا خانوم به مناسبت اين روز حسابي صاف كاري كردن ! از بوسيدن روي گل شما معذور هستند و من وپيتون عزيز كاملا عادلانه كارها رو تقسيم كرديم و قبول زحمت ‘ به نمايندگي من خانوما رو ميبوسم و پيتون هم آقايون رو !
د د كارگر بابا به تو هم ميگن دي جي ؟ بابا اون آهنگ معروف رو بزار ديگه ...آها ...دارم ديم دارم ديم ...تولد تولد تولدت مبارك ...بيا آيدين رو ببوس تا صد سال زنده باشي!
شرمنده مهسا جان ‘ خودت كه ميدوني تو چه حالم ‘ هر چي خاستم يه چيزي بنويسم نشد! هي مدل عوض كردم از هيچ كدومشون هم خوشم نيومد مجبوري برداشت چپون كردم!...ميدونم كه ميدوني عملش مهمه!
گمش کردم ، دوباره ...
دوباره گمش کردم ، مثل دفعه قبل !
قبلنا زیاد با هم بودیم اوایل همیشه پیشم بود ، همیشه کنارم بود ، تو خیابون ، تو کوچه ، همیشه هر موقع تکه از خونه میخاستم برم بیرون با چشمهای ناز و قشنگش که وقتی بهم نگاه میکرد ناز وگربه ای میشد و بهم التماس میکرد ! بعضی شبا که دلم میگرفت تو میزدم بیرون یا میرفتم پشت بام ! تنها کسی که تنهام نمی ذاشت خودش بود ، میومد آروم کنارم مینشست، دستش رو با یه محبتی با یه صداقتی بطرفم دراز میکرد که ردش غیر ممکن بود ...دستم رو میگرفت و دوباره میاورد تو اتاقم ، اونجا مینشوند و کلی نصیحت میکرد ، همیشه هم راست میگفت ..اصلا حرفاش رد خورنداشت!
همه جا با هام بود ، پا به پام بود همیشه کنارمبود ، لای کتابا ، بین عکسا و نوشته ها ...انگار باهام فکر میکرد ، باهام میخندید ...اصلا ما با هم گریه میکردیم و میخندیدیم، خیلی رفیق بودیم خیلی زیاد اما یواش یواش دیگه از دستش خسته شده بودم ، دیگه دلم رو زده بود! ...دیگه برام اون رفیق صمیمی نبود شده بود یه مزاحم دست و پا گیر ....نمیدونستم چطور دکش کنم! ...اخه نمک گیرش بودم نمیشد بهش گفت که برو! واسه همین شروع کردم به بی اعتنائی بهش ، ولی اون ول کن نبود که ، هی می آمد و با اون چشمای پراز صداقتش چشمک میزد ، با یه لبخندی بهم نگاه میکرد تو نگاش همه چی بود وبدتر از همه یه جور التماس ونگاه سرزنش آمیز..اما من دیگه تصمیم خودم رو گرفته بودم ! اصلا محلش نمیذاشتم ، فکر میکردم اگه نباشه خیلی بهتره دیگه میتونم هرکاری که دلم میخاد بکنم و نگران نگاه و سرزنش اون نباشم ...اون هی صبر کرد و خاست بمونه اما نتونست دیگه منو تحمل بکنه ، کمرنگ شد و کمرنگ شد تا اینکه رفت و دیگه ندیدمش و راحت شدم !
...بعد از یه مدت از رفتنش دیدم یه خلائی تو زندگیم پیدا شده که هیچی نمیتونه پرش کنه ، نمیدونم چرا این همه دوست جدیدیکه جاش چپونده بودم نمیتونستن خلاء نبودنش رو از بین ببرن!
اینا مثل یه رنگ میموندن آخه ! رنگی که با اولین رعد و بارنش پاک میشه و میره !
دلم بدجوری هواش رو میکرد ، ولی اون رفته بود ...اون رفت و منم دیگه به مرور از یاد بردمش تا اینکه رفتم سربازی!اونجا که رفتم تازه فهمیدم که زکی سه! عجب آدم تنهای بودیم و خودمون خبر نداشتیم
من به آسونی فراموش شده بودم ! هیچ کدوم از رنگهایی که باهام بودن سراغی ازم نگرفتن ، همشون فراموشم کردن ....دوباره تنها شده بودم و نگام دیگه فقط به آسمون پرستاره بود ، همون موقع ها بود که حس کردم دارم دوباره میبینمش ولی هنوز خیلی از هم دور بودیم اون گذاشته بود رفته بود اون بالابالا ها ، پیش ستاره ها ...اما هنوزم مثل قدیما مهربون و با معرفت وقتی دید تنها موندم خودش رو نشون داد ،تنهام نذاشت ، منم باش دردو دل کردم به صد زبون خواهشو تمنا کردم که برگرده ، که دیگه قول میدم به حرفاش گوش کنم ، که دیگه بی وفایی نکنم ، اما اون مثل اینکه یه چیزی میدونست فقط با چشمای صبورش نگام میکردو هیچی نمیگفت ، فقط گوش میداد ...سکوتش داشت منو نابود میکرد ...
بالاخره امد دوباره پیشم ، اونجا بود که ما دوباره بعد از چند سال دوست شدیم ، دوباره آمد پایین و دوتائی یه من واقعی شدیم ، مثل قدیما ، مثل بچگیا ..دیگه تنها نبودم ، تنهای با اون اصلا معنی نداشت ..تا اینکه اونجا یه جورائی تموم شد و من بازم آمدم تو دنیایی رنگها!
به خودم خیلی قولها داده بودم ،اونم باهام بود و هی یادم مینداخت که چی بهش قول دادم ، بهم گفته بود که تا وقتی که خودت بخای باهاتم و همیشه قول و قرارمون رو یادم میاورد ، اوایل همه چیز خوب بود ، اما من که باز امده بودم پیش رنگها ! دیدم که دوباره اگه اون باشه نمیشه! اولش جر و بحث میکردیم ، همش بینمون دعوا بود و شکر آب ، تا اینکه دوباره متوجه شدم یه چند مدتی گذاشته و رفته ، اون دوباره با من قهر کرده ، اون رفته و من رو بین رنگها ! تنها گذاشته ، دلم بدرد آمده ، آخه من بدون اون هیچی نیستم ، همش چشمم به راهه ، به خودم میگم یعنی ممکنه که بازم برگرده؟ بازم امکان یه بخشش دوباره هست؟
آخه من بدون اون هیچی نیستم ، اون میدونی چی بود؟ اون معصومیت من بود ، اون پاکی بود ، اون همه چیز من بود ...اون آیدین بود ....
شما آیدین رو ندیدین؟

بپرسيد از شبگردي که مي گذرد
آيا غرور مرا نديده است
سوار بر اسبي سرکش
ميان طوفان و
رويا
-آه
کنار ساحلي افتاده بود
با يال بلند اسب خونينش
دريا به نجابتش
تا سپيده طوفان بود
ميدونم که خيلی دوسم داری ُ ميدونم که همه اميدت به منه! ميدونم که چقدر سختی کشيدی تو زندگيت چقدر آدم فعالی بوده ُ هم کار کردی هم درس خوندی از ۵ سالگيت تا حالا تا الان ُ فيزيک خوندی ُ برق خوندی ُ زندان رفتی واسه مملکتت ! اولين فونت فارسی رو طراحی کردی ُ ۲۵ سال از عمرت رو گذاشتی شب و روز يه نرم افزار تاپ نوشتی که فکر ميکنی که من بايد وارثش باشم! ديدم که چقدر وحشتناک کار ميکنی ُ ديدم که رو صندلی ميخابی که زياد نخوابی ...ديدم که اينقد پشت اون ميز لعنتی نشستی چشات ديگه با سه تا عينکم درست نميبينه ُ ديابت و قند اضافه وزن و اين قلب و رگت هم که اين اخری دهنمون رو صاف کرد .. ميدونی يه پوزخند مضحک رو لبم بود وقتی حاظر شده بودم از سربازی بيام دانشگاه و مصادف بود با عمل قلب تو !و تو خوشحال بودی و با اون قوانين سخت مرکز قلب امير اباد ..درست کرده بودی که من از ساعت ۲ تا ۶ پيشت باشم تا تو تند و تند به سرعت کسی که فکر ميکنه لحظه های اخرشه رمزهای برنامت رو بهم بگی ! تا اگه ...من ادامش بدم! ه هه ! زکی سه !
عجيبه برام ! اينقد دگم بودنت برام غير قابل هضمه ُ چرا نميخای قبول کنی ؟ آقا جان من به برنامه نويسی علاقه ندارم ُ تو شايد فکر کنی که خيلی به گردنم حق داری که داری ولی اينم بدون که ۲۰ سال از عمر من رو نابود کردی ُ ۲۰ سال از عمرم به يه جنگ فرسايشی با تو گذشته !
هر چند که تو شايد بردی ! ولی به چه قيمتی ؟ من افسردم ُ من غمگينم ُ چرا نميخای قبول کنی که من برای اين کار ساخته نشدم؟ چرا نميتونی قبول کنی که پرداختن به تاريخ و ادبيات همونقدر لازمه که پرداختن به علوم ديگه... من برای اينا ساخته شدم ...من با کتابام زندگی ميکنم همونطور که تو با برنامه هات ...چرا نبايد تو کله کچلت فرو بره که من نبايد مثل دو هزار سال پيش کار تو رو ادامه بدم ؟ چرا تو بايد آرزوهای من رو ترسيم کنی؟
اين همه راه رو ميخای بيای اينجا بمونی که چی؟
دو متر و نيم ! کتاب ويژيوال استوديو و هزار تا کوفت و زهر مار ديگه رو ميخای به خورد من بدی که چی؟! اون کتابا آدم خودشون رو دارن ُ من يه ادم ديگم ُ کتابهای خودم رو دارم ...من يه دنيای ديگه دارم ..چرا نميفهمی آخه!
من ميترسم ُ ميترسم تبديل شم به يه آدم معمولی ُ ادمی که مثل يه مرغ زندگی ميکنه ُ مرغی که صبح پا ميشه مير سر کارش و شب مياد و ...و روز از نو و روزی از نو تا وقتی تاريخ مصرفش تموم شه و بره زير خاک! اين فشار تو من رو به يه همچين حيونی تبديل خواهد کرد مطمئن باش ُ من از تکرار ميترسم ُ من از روزمرگی ميترسم ُ من از معمولی شدن ميترسم .....
چرا فکر ميکنی که تو بايد آينده من رو آرزوهای من ور ترسيم بکنی؟ چرا؟
نظرات ()

