اینجاغم سر آمد

 

وقتی فراموشی دیر فرا میرسد به پیشوازش میروند...

خواجه ، اینجا را با هم شروع کردیم  و  با همم تمامش میکنیم.

 

  بر سر آنــــم کـــه گر زدســت بر آیـد              دست به کاری زنم که غم سر آید

  خلوت دل نیست جای صحبت اضداد             دیــو چـو بیرون رود فرشــته در آیـد

  صحـبت حـکام ظلـمت شب یلداست            نور زخورشـید جـوی بـو کـه بـر آیــد

  ......بر در ارباب بی مروت دنیا.........            چند نشینی که خواجه کی به درآیـد

  ...صالح و طالح متاع خویش نمودند             تـا کــــه قبول افتـد و که در نــظر آیـد

  صـبـر و ظـفـر هر دو دوستان قدیمند              بر اثر صـــــــــبـــــــــر نوبت ظفر آیــــد

  بــلبـــل عاشـق تو عمر خواه که آخر             باغ شـود سـبز و شاخ گـل ببر آیـــــد

                       غفلت آیدین در این سراچه عجب نیست

                                              هر که به میخانه رفت بیخبر آمد

 

شب یلدا شط نا آرامی بود ، رویاها که در آغاز مبهم و آشفته بود ، از خفته ای سراغ خفته ای دیگر میرفت و نزد هر یک اندکی پا سست میکرد و از خاطرات تازه ، رازهای تازه ، هوس های تازه بار میگرفت...

شب یلدایم تنها جایی بود که بدان دلبستگی داشتم ، بهترین و قشنگترین جایی که داشته ام ولی...

این ولی را در این چند روز به هزار زبان نوشته ام و خواجه به هزار نیرنگ برش داشته ، حق هم با اوست ، راستی آن است که انسان در هر یک از اندیشه های خود رک و راست باشد ، هیچ کس را در باره آنچه بدان ایمان دارد فریب ندهد خاصه خودش را که تنها اندیشه ماست که آزاد است . تن ما به زنجیر کشیده شده است ، ما درون یک اجتماع از هر سو احاطه شده ایم ، نظمی را تحمل میکنیم بی آنکه خودمان نابود شویم ، نمیتوانیم نابودش کنیم ....

این همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

و من عاجزم به هر روی که متصور شوی از گفتن این ولی...که بر این بوده و هستم که هر چیز که برایم فقط یک بار زنده باشد دیگر برایش مرگی متصور نیست و در دنیایی که  آغازش را درک نکرده ام چگونی پایانی برای یک سرفصل اش رسم کنم؟

من فقط و فقط میتوانم سرفصلی را ، چه خوب چه بد ، ببندم و در این بستن نکته ها هست ، اگر خوب ببندمش با یادش همیشه زندگی خواهم کرد و من به این احتیاج دارم ، این چیزی است که روح ِ زنده ام از من طلب میکند ، گفتن ولی ها ...را میسپارم به کسانی که به گفتنش نیاز دارند! که به هر روی تفاوت بسیار است و ما نیز برای خود مردمانی هستیم ...

و در آخر بسیار بسیار ممنونم و سپاسگزار از همه کسانی که در این مدت شب یلدایم را این چنین نورانی ساختند که بی حضورشان بی هیچ روی امکان پذیر نبود و من باز میگویم ناتوانم از تشکر ...ســـــــــپاسپگزارم برای همه چیز...

 

---------------------------

دوستیها و دلبستگیها همه فریب خوردگی است ، شاید... مقدرمان اين بود که تجربه اش کنيم تا الان به اين جا برسيم که رسيده م ولی باز با این همه  فریب خوردن بهتر است! من هم فریب خوردم و باز از سرخواهم گرفت ، به نوائی دیگر با امیدی دیگر و با دوستانی دیگر ، شما چه طور؟

 

 


ساقی نبوده باده برافروز جام ما

                                 مطرب بگو که کام جهان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

                                     ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما

 

هرگز نـمیرد آنکه دلـش زنـده شـد به عشـق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

مستی به چشم شاهد دلبند کا خوشست

زان رو سپرده اند به مستی زمام ما

                      زان رو سپرده اند به مستی زمام ما

                                     زان رو سپرده اند به مستی زمام ما

                                                           زان رو سپرده اند به مستی زمام ما

                                                                                                            زان رو سپرده اند به مستی زما ما

  
نویسنده : آیدین ; ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸۳


 

                          .........زهرخند........

  
نویسنده : آیدین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ شهریور ،۱۳۸۳


 

دروغ تو

       همچون ليموي شيرين

                           طعم خوشي داشت

                                 تورا دوست دارمت

                         گلوي مرا تلخ كرد

 

 

انسان با آن که خیلی به عقل و هوش و ذکاوت و دانشش می نازد و خودش را تافته جدا بافته ای می داند ، مع ذالک در طول تاریخ نسل در نسل گول خورده است . امکان ندارد شما هیچ پرنده و جونده و چرنده ای را پیدا کنید که به اندازه انسان گول خورده باشد! میدانید حیوانات برای چه به اندازه انسان گول نخورده اند؟! علتش این است که مردم به جای این که خودشان فشاری به کله شان بیاورند و حق و ناحق را از هم تمیز بدهند ، همیشه نگاهشان به دهان این و آن بوده ، این آقایان و این و آن هم ، که معمولا آدمهای رند و مردم فریبی بوده اند ، مردم را فریب داده و خرخودشان را ازپل رد گذرانده اند و آن فریب خوردگان را در آنطرف پل به امان خدا رها کرده اند!

  
نویسنده : آیدین ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸۳


 

رو گر همچو من افتاده ای این دام شوی       

            ای بس که خراب باده و جام شوی

ما عاشق و رند و عالم سوزیم

            با ما منشین اگر نه ، بدنام شوی

 

سعی میکردم پیش خودم حس کنم که دارم خداحافظی میکنم ، منظورم این است که بعضی وقتها شده که از مدرسه یا جای دیگر رفته ام و حتی خودم هم ندانسته ام که دارم میروم . این طوری خوشم نمی آید ، برایم فرقی نمیکند که خداحافظی غمناک باشد یا سخت ، ولی دلم میخواهد وقتی از جایی می روم خودم بدانم که دارم میروم ، اگر آدم خودش نداند حالــــــش بدتر میشود.

 

این اوج دیالوگ هولدن کالفیلد بود ، یادمه برات گفتم ، اممم فک کنم اون شب بود که بدجوری مست کرده بودیم و داشتیم میرفتیم فیلم مارمولک رو ببینیم و با همه عجله ای که داشتیم تو کروپ سین بستنی ! سفارش داده بودی ، فک کنم تو همون هیری ویری بود که داشتیم در مورد سالینجر حرف میزدیم ( اگه اشتباه نکنم) ....

اول یا دوم دبیرستان بودم ، آره فک کنم 8 سال پیشی بود ، که هفتنامه مهر چاپ میشد و یه ستون داشت به اسم :; دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم ;  و یه نفر به اسم علیرضا؟ علوی می نوشتش ، شاید باورت نشه اگه بگم من عاشق نوشته هاش بودم و همه هفته ثانیه شماری میکردم تا پنج شنبه بشه ...از همه چی و از همه دری مینوشت و تمش شبیه بود به بعضی از پستهای پایتون که دوست داشتم ، اوائل بصورت روزشمار هفته مینوشت و اواخر یه تیکه شروع میکرد به حرف زدن ، محشر بود ، از همون موقع بود که دلم میخاست ناطوردشت و دلتنگیهای نقاش...رو بخونم ، ( الان از خودم میپرسم که چرا همین شیش هفت ماه پیش خوندمشون؟!؟) ،کلا هفته نامه مهر خیلی معرکه بود ، به غیر از علوی که صفحه دلتنگیها رو مینوشت ، ابولفضل زرویی یه صفحه داشت به اسم حکایتهای جابلبقا ، محمدرضا جعفریان صفحه خاطرات افغانستان و پنجشیر رو مینوشت و چقد عالی مینوشت ، و شهرام شکیبا ستون شعر و گه گاهی ابراهیم نبوی و... و خلاصه غیر صفحه اول که خود زم مینوشت و همیشه تعریف از خامنه ای بود بقیه اش حرف نداشت ، همیشه دو شماره میخریدم ، یه شماره تموم هفته باهام بود و شماره دیگه رو آرشیو میکردم ، سه شماره رو نداشتم ، براش یه نامه بلند بالا نوشتم و یه ماهی بعد برام اون سه شماره رو فرستاد و با یه خط کج و کلفت روش نوشته بود ((...برای رفیق ِ دلتنگیها ...)) ...فقط همین و من انگار دنیا رو بهم داده بودن ، یه روز که از مدرسه برگشتم دیدم همه رو دادن به خالم که اساسی کشی داشتن و انم همه رو پیچیده دور بشقاپهای چینی...، نتونستم جلوی بغضم رو بگیرم ...چند روز بعد از اون ماجرا مهر توقیف شد ، بعدها بازم چاپ شد و حتی همین اواخر بود که بازم جلوی پیشخون دیدمش ولی دیگه هیچ وقت نخریدمش ....میخاستم بــــــــــاور کــــــنـــــــــم که باهاش خداحافظی کردم...

 

امیر ، اینجا من اغلب اوقات احساس خفگی میکنم ، خـــــــفگی ، میحط خونه ما زیادی الکی جدیه و هیچ جوری نمیشه تو کله بابام فرو کرد که فقط خودش نیست که درست فکر میکنه! باور کن من فقط و فقط وقتهایی احساس میکنم که دیگه نمیتونم که به این موضوع فکر میکنم که اگه کامپیوتر نمیخوندم چــی میشد...

زیاد در موردش حرف زدیم و میدونی ، هیچ وقت نتونستم باور کنم که میتونم آدمها رو دوست داشته باشم ! همه دخترهایی که دیدم از قیافشون هم دلتنگ کننده تر بودن و پسرها خیلی خیلی خیلی بدتر ، جدا تمام لحظاتی رو که باهاشون بودم در ناخودآگاهم به این فکر میکردم که کی تموم میشن این ثانیه هااااا!

من دوک مح3ن رو یه جور دیگه دوست داشتم ولی تو رو نه ، تو رو مثل بقیه آدمها

دوست داشتم ، ( غیر یکی دو بار ) تو چشات اون صداقت ِ دوستی(هیچکس هم نداره ) رو ندیدم و بعدشم سر چیزهای خیلی کوچیک میپیچونی و فک میکنی که خیلی زرنگی درست مثل ِ بقیه دوستام ، درست مثل ِ همه آدمهاااااا و یه سری کارهای دیگه که هیچ وقت بهت نگفتم و نمیگم ولی خودت میدونی و بدون که منم میدونم اما باور کن اون شب که تو چشات نگاه کردم و گفت خیلی دوست دارم اولین نفری بودی که از نزدیک این حرف رو واقعا بهش زدم و درست خودمی!

امیر ، اون اوائل که بلاگ مینوشتم و کاگر معدن برام کامنت میزاشت کلی حال میکردم با کامنتاش و به خودم میگفتم عجب جونور باهوش و جالبیه ، اون روزها دوستش داشتم اونجور که بقیه آدمها رو دوست داشتم ، با هم حرف میزدیم و می خندیدیم و همه پستها رو با هم مینوشتیم ، من تیتر میدادم و اون سر خط میداد و باز من کامل میکردم ، اون روزها دوستش داشتم مثل ِ بقیه آدمهایی که دوستش داشتم ، تا اینکه اولین قرار بلاگی رو با هم گذاشتیم ، قیافه اش بامزه بود ، هیکل درشت با کفشهای کوچیک ، همون نگاه اول ازش بیشتر خوشم آمد ، حس کردم بی ریاست ، با هم رفتیم کافه بلاگ و قهوه ترک خوردیم و کلی حرف زدیم و یه چیزی غلط پلوط از زبون حسنی نوشتیم و زیرش امضاء کردیم karegar,aidin21.persianblog    !! اون شب وقتی میخاستم بخوابم برای اولین بار حس کردم که دارم یه کسی رو یه جور دیگه دوست می دارم ، یه جوری که با بقیه دوست داشتنها برام خیلی فرق میکرد !

اما الان اینا رو مینویسم که خودم بدونم که با دوک مح3ن خداحافظی میکنم ، اگه ندونم حالم بدتر میشه ، که خاتمه بدم به این رفتار کج دار و مریضی که سه ماه ِ با هم شروع کردیم ، دوک مح3نی که من میشناختم باهوش بود ، جالب بود ، چشمهاش داشت سعی میکرد بر خلاف آدمهای دیگه فقط و فقط نوک دماغش رو نبینه ، ولی مرد ، کشتنش:(

با قدرت الکامنتم ، دوک مح3نم ، طبقه کارگرو ....کلی خاطره دارم ، خیلی زیاد ...

مح3ن رو میبخشم و حتی دوستش دارم مثل ِ آدمهای دیگه اما دوک مح3ن رو هیچ وقت نه ، چون باعث شد برا مدت هر چند کوتاه گول بخورم و فک کنم میشه آدمها رو جور دیگه هم دوست داشت .

 

اکنون ساعت وداع رسیده است

بسلامت باش آقای دوک ِ قدر قدرت الکامنت

تو بدترین آنها که دیده ام نیستی

چو تقریبا یک انسانی به هنگام مستی

بدیهی است که نمی توانست برجای ماند پیمان دوستی

            مستی میپرد و زندگی روزانه فرا میرسد و باز میپرسی که

                                                                                    (( ...تو کی هستی...))

 

 


  

 

اگه تو این بلاگستان یکی باشه که دلم براش قیلی ویلی بره ،  اگه یه نفر باشه که  اگه یه روز چراغش رو روشن نبینم که کنارش نوشته invesibel  ! حس کنم یه تختم کمه ! همین پسره است و بس ، اگه برای اولین بار حس کردم چشمهایی کسی بهم دروغ نمیگن ، اگه حس کردم میشه کسی رو دوست داشت ، مدیونه این پسرم

                                                               يک شنبه ۱۷ اسفند ۸۲ :(

 

 

امیر کاش اینجا بودی و مینشستیم رو همون نیمکت چوبیه ، همون گوشه پارک که هیچکس نبود و درست مثل همون دفعه قبل که سر همو گول مالوندیم و بعدش خودمون هم باور کردیم با هم حرف میزدیم ، اونوقت دیگه اینا رو نمینوشتم مگه نه؟

  
نویسنده : آیدین ; ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸۳


 

          بیا که رونق این کارخانه کم نشود    به زهد همچو تویی یا به فسق همجو منی

 

 

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این دردهای باور نکردنی را جزء اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خود خودشان سعی میکنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند....

 

 

کتاب کوری اینجوری شروع میشه:

                                                وقتی میتوانی ببینی ، نگاه کن

                                                وقتی می توانی نگاه کنی ، رعایت کن

 

نمیدونم الان چرا بازم دلم خواست بخونمش ، حالا بگذریم میدونی امروز واقعا روز مسخرهء افتضاح و بی ربطی بود ، جدی میگم! از اول صبح یه همچی حسی داشتم بهش ، کلی کار ریخته بود سرم و من درگیر این حس لعنتی بودم ، از این طرف هم یه الاغی novel 3/1 سفارش داده بود از 1 تا 11 همینجوری زل زده بودم به کامپیوتر و داشتم داون لود میکردم ، به امیر سر ظهری گفتم بدجور دپرسم ، گفت ماه به زمین نزدیک شده هممون اینجورن ، یه دونه از این شکلک سبزا براش فرستادم و دیگه حرفی نزدیم ، آخه دیگه اینقده با هم کاسه کوزه یکی شدیم که همدیگه رو بدون حرف زدن هم میفهمیم، این خیلی خوبه ، اینو مطمئنم که برای درک شدن نیازی به توضیح نیست ، درک شدن و دوست داشتن یه حس دو طرفه است که هیچ واسطه ای رو قبول نمیکنه و تا دو طرفه هم نشه امکان وجود نداره ، حالا از اینا بگذریم الان که دارم فک میکنم میبینم که این اتفاق امروز نباید اتفاق میوفتاد! اصلا بیا بندازیمش به گردن این روز لعنتی! ولی بدون و روش فک کن که یه سوء تفاهم دو طرفه بوده و هردومون مقصریم و هر سوء تفاهمی اگه حسن نیت باشه برطرف شدنیه و باز من اگه در خلوت دلم میتونم از یک خطای صمیمانه پشیمان باشم دیگر موظف نیستم از آن عذرخواهی کنم که این قلب ِ منه که با درد خودش تنها مونده و سرگرم گفتگو باهاشه در تنهایی و خاموشی...

اممم یادته همیشه بهم میگفتی بهم بگو چته؟ میگفتی آخه من که مثه بقیه نیستم ، من میفهمم و من در جوابش از این شکلک خنده ها برات میفرستادم و تو کلی شاکی میشدی؟ ...میدونی دست خودم نیست ، زخم زیاد خوردم ، و دیگه دست خودم نیست ، به جد معتقدم که در زمینه درد و رنج هیچ همبستگی ممکن نیست ! اگه بیایی مشکلاتت رو به کسی بگی ، شاید در اون لحظه باهات همدردی کنه و حس کنی که داری راحت میشی ولی چون یه انسانه ! یه روزی همین مشکلاتی رو که فک میکردی برای سبک شدنت داری براش میگی رو میکوبه تو سرت! اینه که دوست ندارم این زخمهایی که تو زندگی هست رو به کسی بگم ، چون باعث میشه بعدها از کسی که دوستش دارم دلخور بشم و ....البته دقیقا منظورم این نیست که همه اینجورن ها ولی من محض ِ احتیاط اینجوری برخورد میکنم!!! اما ببین رفیق! این هیچ ربطی به اینکه ما باید تحمل شنیدن حرفهای دیگران رو داشته باشیم نداره ، ما اون روز 4 ساعت تمام با هم راه رفتیم و در موردش حرف زدیم ، اما تو صورت مسئله رو پاک کردی، البته اینا حرفیه که به عنوان یه دوست که دوست داره بهت میزنم و تو حق داری هرجور که دلت میخواهد برداشت کنی ، اما باور کن وقتی حرفی رو می زنیم و امکان شنیدن جوابش رو از طرف مقابل میگیریم دچار توهم میشیم چون ناخود آگاه جواب اون رو خودمون میدیم! چه بسا بدتر از اونی که هست( حداقل من اینطوری فک میکنم الان!) و این باعث ِ درک نشدن و بالطبع نارحتی بیشتر میشه ، من فک میکنم مهمترین کار اینه که آستانه تحمل ِ خودمون رو بالا ببریم و درکنارش سعی کنیم یاد بگیریم که خیلی راحت از کنار چیزهای ناخوشایندی که بهمون میگن رد بشیم ، یادته اون روز برات مثال زدم که تو امریکا بیست میلیون از تی شرتی فروش رفته که روش نوشته : ببخشید رئیس جمهور من احمق است ، من به او رای نداده ام!...روش بازم فک کن ، شاید به نظرت کوته فکرانه بیاد ولی به نظر من نشونگر ِ یه جزءِ از کل ، همه بدبختی ما به این بر میگرده که آستانه تحمولمون خیلی پائینه و اینم از اونجا نشات میگیره که تو مملکت بدبخت ما همه چی مقدسه! رهبر مقدسه ، مجلس مقدسه ، دولت مقدسه ، مقدسه ، مقدسه ،مقدسه ....هر کی از راه میرسه و تا تقی به توقی میخوره یه دایره میکشه دور خودش و میگه این محیط ِ مقدس ِ منه ! فقط منم که راست میگم! فقط منم که حقیقتم ،درست مثل ِ دایره ای که حاکمانمون ما رو توش محاط کردن و اسمش رو گذاشتن ایران ِ اسلامی و فقط و فقط خودشونن که راست میگن! خودشونن که حقیقتن و هر موجی ، هر صدایی ، هر نوشته ای که بخواهد واردش بشه تهاجم فرهنگیه ، صدای ِ مسمومه ، دشمنه ....! نتیجه اش این شده که مردمانمون هم هر کدوم یه دایره تقدس دور خودشون کشیدن و فقط و فقط دور دایره خودشون دور میزنن و دور میزنن و دور میزنن ....بدون ِ هیچ تعاملی ، بدون هیچ تحملی  فقط و فقط دور میزنن ، خودشون میگن و خودشون میشنون و خودشون تایید میکنن و بدتر اینکه آخر سر باور میکنن...رفیق باور کن هیچ مقدسی وجود نداره جز حق آزادی بیان برا طرف مقابل ، حق ِ روح ِ آزاد ، حق اظهار نظر .....

 

زندگی با آدمهای دیگر مشکل نیست ، درک کردنشون مشکله

 

....و من بغض گلویم را میگیرد ، احساس تلخی دارم ، سنگینی غربت مینشند روی دلم ، دلم میخواهد از رویا دل بکنم ، نمیتوانم ، بودنش را نمیخواهم ، نبودنش را هم ...

                                                           

                                                            افسوس بر دل امیدوار ما....:(

  
نویسنده : آیدین ; ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۳


 

بادمجان ِ مردمی!

 

نهم آپریل 2004 ، تاریخ همینی که هست ناراحتی ترجمه اش کن!

چطوری رفیق؟ قبول که مدتی است که کم لطف شدم ولی در مورد من و تو این کم لطفی فقط و فقط در مورد همین دو (کِلکِ ) نامه است وگرنه متاسفانه ناچاریم همدیگه رو تا پایان عمر بعنوان دوست تحمل کنیم ، کار خداست دیگه!

حالا تو هم هی همش بگو نامه نامه نامه ! مثل اینکه توی نامه حلوا خیرات میکنند ، بفرمایید اینم نامه تو که میدونی دست به قلم بردن برای من مثل دست به طپانچه بردن رینگو است وقتی طرف مزه میپرونه و مایه نشون میده! حالا هم که دارم برات نامه مینویسم نه اینکه خبری باشه و و بخاطر تو باشه که دارم مینویسم! نه آقا جان ! بخاطر خودم هست که بیش از اینها که عاشق بودی! هر وقت میومدم به بلاگت از خنده روده بر میشدم و به روح پرفتوح هر چه مشهدی شمع دزده کلی صلوات خیرات میکردم! اما این چند مدت اخیر دیگه حوصله ام رو سر بردی! هر چقدر هم بگی که فلان و بیسار نمیشه که نمیشه و در حقیقت در ما فرو نمیره! که الحق نوشته هات تومنی صد تومن با قبل فرق کرده! رفیق باید کاری کنی کارستان و بالکل از این عوالم بیرون بیایی! هر چند من خودم در این کارهای عاشقی ماشقی تخصص ندارم و درست مثه این بچه مهدکودکیها میمونم که همه رو به یه چشم میبینن و قصدشون فقط خنده وشادیه و بعضی وقتها هم اگه دخترک خوشفی به تورشون خورد به حکم غریزه ماشین کوکیشون رو بهش غرض میدن! و درست شدم بنده به به گوی خداوند با این چیزهایی که آفریده و هی آبه که از لب و لوچه ما آویزونه! و هر از چندی هم که کفم حسابی میزنه بالا میرم از  این مجلات زن روز میخرم و هی صفحاتش رو از اول به آخر و از آخر به اول هی ورق میزنمو جدولش رو غلط حل میکنم و بعد با حرص و غیض تمام به گوشه ای پرتش میکنم و هر چه لعنت هست میفرستم به این چلقوزهایی که هر روز زن شب میگیرند و جدولش رو درس حل میکنن!! ….اما خوب به هر حال مهم نیست ، بالاخره ما هم برای خود مردمانی هستیم!

…..الان که دارم سر و ته نامه رو میخونم بشدت تمام دارم فکر میکنم که چطور شد که سطور بالایی به این سطور پائینی منتهی شد!!

اما خوب مهم نیس!! مهم این بود که میخاستم چیزی بنویسم که برا تو باشه که شد!...آهااا تا یادم نرفته …ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام!

                                                                                    زیاده قربانت میرم

 

                                                                                کسی که همیشه به دوستیش با تو افتخار میکنه

           آیدین

 


 داش علی تو این مدتی که بلاگ نوشتم ، با خیلیها آشنا شدم ، شاید بشه گفت کلی تجربه در زمینه روابط با آدمها کسب کردم و شایدم مهمتر از همه این که نقاط ضعف و قدرت خودم رو خیلی بیشتر از قبل فهمیدم ، ولی باید اعتراف کنم که بین همه این آدمها بیشتر از همه حداقل در روش و منش بلاگ نویسی و توانایی باقی موندن در محیط مسموم ِ اینجا از تو چیز یاد گرفتم! ...شاید باورت نشه ولی من بیشتر از اونی که فکر میکنی برات احترام قائلم ، نشون به اون نشون که خیلی از اون شبهایی که تا 4 و 5 بیدار مونده بودم چون میدونستم همیشه 5صبح آن لاین میشی بیدار مونده بودم تا با تو چت کنم ، همیشه چتهای ما بهترین گپ زدنهای اینترنتی بوده بی هیچ شک و تردیدی ، اینکه من بیام به تو بگم دلم گرفته! و تو بگی دهههه باز چرا و من بگم نمیدنم ، دلم میخاد بمیرم! و تو باز بگی زکی سه! این که قدیمیه!!!.:)) جدی جدی این عاقلانه ترین جوابی که میشه به این حرف زد! حالا مثلا تصور کن من به یه دختره جینگولی این حرف رو بزنم!

آیدین: من دلم گرفته!

دختر جینگول: وای آیدینی جونم ، چرا دل مهربون و قشنگِ تو گرفته ؟!دلیلش چیه؟!

آیدین: حالا بی خیال ! تو چطوری؟ خوبی؟ و.....

دو دقیقه بعد....

دخترجینگول!: آیدین...:(...:((..8-| ..آیدین من دلم گرفته!!!

...رفیق ما دیگه الان تو سنی هستیم که دقیقا میفهمیم که طرف مقابل داره انتقاد میکنه ، یا نصیحت! یا مسخره و حتی به فکر خودش البته توهین! حالا به دلایلی ...حداقل من اینطوری فک میکنم که دقیقا درک میکنم طرف مقابل چی داره میگه هر چند به روش نمیارم ...اما اینکه عکس العملی نشون ندم ، اینکه زیاد درگیر نشم و بلاگم جایی باشه که هر وقت دلم خاست بیام توش چیزی بنویسم ، همه اینا رو از تو یاد گرفتم ،علی الان دیگه خیلی خیلی کمتر از قبل بلاگ میخونم خیلی کمتر از قبل کامنت میزارم ،همیشه این حرفت تو گوشمه که وقتت رو با کامت گذاشتن برا هر کسی تلف نکن و....جدی جدی میگم خیلی باحالی ..هنوزم میگم حرف زدن و چت کردن با تو برام کلی انرژی زاست ،،من و تو جفتمون پشت نقاب طنز زندگی باشکوهی داریم ، جدی میگم و حداقل خودم بهش مطمئنم که افق دیدمون خیلی خیلی بزرگتر از این آدمهایی که فک میکنن از دماغ فیل افتادن! آدمهایی که حتی ظرفیت اینکه زیادی تحویلشون بگیری رو ندارن! میدونی دنیاشون حتی ظرفیت خودشون رو هم نداره!...من الان اگه بخواهم بنویسیم در مورد تو و خودم شونصد صفحه هم بنویسم تموم شدنی نیس ولی خوب حیف که معذوریت پست بلاگی نمیزاره!! و فقط به همین اکتفا میکنم که کلی باهات حال میکنم ، با خودت با بلاگت ، با چتهایی که میکنیم ، با همه بلاگهایی که با هم نوشتیم و همه شخصیتهایی که خلق کردیم  ، با پت و مت،  با ام الاشرار و ماری جوانا با روانی ، با محور شرارت  با جـــوادهـــا )که هر کی بهم بگه بلاگ چیه بهش فوری اونو نشون میدم و از نگاه عاقل اندر صفیحش حال میکنم( ، با رفقات ، با اسکیزوفرنی که هنوزم که هنوزه فک میکنم شاهکار وبلاگ نویسیه و با پرفسور و اکسپیرینسش و طرحاش ، حاج امیر و حتی با شماتیک، مسعود قرقی و اقدس طلایی و ...  و دیگه و دیگه و دیگه !

اين جواب ارشد بياد يه چهار ليتری بزنيم آقا بدجور دلتنگتونيم ...مخلص!   

  
نویسنده : آیدین ; ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸۳


 

آناهـیـتـا

با بهترین سلامهااا

 دوست عزیزم میدانم که میدانی من هر روز شما را بیش از پیش دوست میدارم و این تقریبا غیر ممکن است ! با این حال اخیرا مدتی است چند اعمال و رفتار شما به روال گذشته !! برای ما غیر قابل درک شده و به هیچ وجه من الوجوه این حقیر سراپاتقصیر سر از نوشته جات شما در نمی آورم ! گاه از معشوق سابق خود آنچنان تعریف میکنی که ما هی خدای خود را با خدای شما قاطی میکنیم! و گاه آنچنان بر زمینش میکوبید که حتی من هم ! نفرتی غیر قابل وصف نسبت به او در خود حس میکنم! مخلص کلام اینکه رفتاری که از جنابعالی صادر میشود بنده را مصمم نموده یک چک آپ کامل ! از تو بنمایم ، لطفا اگر زحمت نمیشود چیزهایی را که لازم دارم برایم بفرست:

 

الکتروکاردیو گرافی از مخت ( ببینم چطور کار میکند!)

 

نوار قلبت( ببینم باز چقدر عاشق شده ای )!

 

دور گردن ( محاسبه گردن کلفتی ات) !

 

دور کمر ( ببینم از عشق آن معشوقه های قدیم در چه فرمی هستی)!!

 

دور …(….) !!!!

   و خلاصه نوار چشمت ( ببینم چرا اینقدر ما را ریز میبنی و …)!

 

….و بیش از این فعلا وقتت را نمیگیرم و کماکان به ونوس میسپارمت!

 

                                                بدیهایم را در دنیای پاک و با صفایت محو کن

                                                                                                آیدین ِ تو

 


پ ن 1 : آناهیتا یکی از دوست داشتنی ترین آدمهایی که تا بحال دیدم…

پ ن 2 :

 خیلی دلم میخاست بعد از مدتها که میخام برات نامه بنویسم یه چیزی در خور تو برات بنویسم ولی لعنت به این روزها که حتی فرصت فکر کردن رو هم ندارم اما جای ناراحتی نیست که تو جزو معدود کسانی هستی که برای دوستی همیشگی انتخاب کرده ام و ما بسیا ر بسیار وقت خواهیم داشت..!

پ ن 3 :….( دیگه از این جا به بعد فقط برا خودت!)

میگن در ایران باستان وقتی دو نفر برای باده گساری می نشستند یکی از آنها به عنوان شهریار شب برگزیده میشد ، این شخص معمولا کسی بود که دیگری رو دعوت میکرد و انتخاب مسیر مکالمه با شهریا شب بود ، اگر در اولین لیوان بیشتر آب میریخت تا شراب معنایش آن بود که قرار است درباره مسائل جدی صحبت کنند ، اگر از هر دو به انداره مساوی میریخت معنایش آن بود که هم از مسائل جدی و هم از چیزهای دلپذیر صحبت کنند و اگر لیوان را پر از شراب میکرد و فقط چند قطره آب در آن میریخت به این معنا بود که شبی راحت و دلپذیر در پیش دارند …ولی اینها برای من در برابر تو بی معنی است که تو هم شرابی و هم شهریار شب و با تو فقط برایم مهم باده نوشی و مستی است و با هر پیاله ای که میخواهد باشد باشد! و باز اینکه چیزهایی که الان میخواهم برایت بنویسم نه اینکه فکر کنی به خودم اجازه داده ام که به تو چیزی بگویم یا خدای نکرده نسخه ای بپیچم که هم چند سالی ازتو کوچکترم( هم سنی و هم عقلی!) و هم اینکه اهل این کارها نیستم که فقط و فقط من در برابر وجود نازنینی مثل تو نیاز به حرف زدن دارم ، آنهام حرف زدن بی انتها و اینها همه بهانه است!

 

پ ن 4 :

داستان عشق یک افسانه نبود بیش لیک     هر کسی طور دیگر گوید این افسانه را

 

...سودا همچون خواننده اول اوپرا بود که پس از خواندن قطعه بلند آواز خود ، با دست های یازیده می آید و به تماشاگرانش کرنش میکند ، ولی سودای آناهیتا چنان مینمود که نمیداند تماشاگرانی هم هستند ….تنها برای خود بازی میکرد..

 

ميدونی به نظر من اینکه آدم کسی رو بخواهد که همیشه مال خودش باشه بالکل غلطه! که همچو کسی اگر هم وجود داشته باشد دیگر اصلا آدم نیست! چون ما می توانیم هر چیزی رو که داریم به کسی که دوست داریم ببخشیم ، همه چیزمون رو ولی روح آزادمون رو نه ، چون روحِ آزاد از آن ما نیست ، این ماییم که از آن ِ روح ِ آزادیم و هیچ کسی حق ندارد که روح دیگری را در پای خود و یا روح خود را در پای دیگری قربانی کند این بزرگترین جنایت است!

و در طرز فکری که میکوشد برای تصاحب کسی که دوستش دارد به کمال اینگونه است که بگویی دنیای خود را همانجا بگذار ! بیندازش دور و به دنیای من بیا!! مال من شو! فقط مرا دوست داشته باش! فقط مـــــــــــــــــــن را! و فراموش میکند تمام حق را! و تمام حرف بر سر حقی است که روح زنده به آن مکلف است : حق دگرگونی!

آیا به نظرت عادلانه نمی آید که برای طرف مقابل این آزادی را قائل باشیم که هر گاه ببینیم به قدر کافی هوا ندارد پنجره را و حتی کمی در را باز کند؟ …پیوند دو تن ، دوستی میان دو تن نباید که به زنجیر کشیدن دو گانه باشد ، باید یک شکفتگی دو گانه باشد…

به قول رومن رولان در این بهترین تصویرش از زندگی :

زندگی موستانی است که زن و شوهر به اشتراک از آن بهره برداری میکنند ، با هم میکارند و انگورش را میچینند ، اما مجبور نیستند که شرابش را همیشه دو تایی با هم بخورند ، خوش محضری و لطف دو جانبه آن ها را بر آن میدارد که خوشه لذتی به هم بدهند و یا از هم بخواهند و هر کدام بی سر و صدا میگذارد که دیگری خوشه های هم از جای دیگر بچیند!

 

و فراموش کنیم مکتب قدیمیه : بیاید مزاحم یکدیگر باشیم!

و از کسی توقع چیزی را نداشته باشیم که نمیتواند بدهد

                                                                            راستی و وفاداری!

  
نویسنده : آیدین ; ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸۳


 

Aidin mail merge Wizard 

 

 

هر چند دلمون بدجور گرفته ولی...

 

                                    چون یه مدت نبودیم و برای یه سری از دوستان حسابی دلمون

                                    تنگ شده ، به زودی اینجا رو با نامه هایی کاملا خصوصی!! که

                                    در همین وب خودمون براشون مینویسیم منفجر خواهیم کرد!

                                    به زودی ...!

 

  
نویسنده : آیدین ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸۳


 

 

آسمان پنجره ابريست 

 

اگر خدایی ، بنده لازم داری

اگر پادشاهی ، رعیت لازم داری

دیگر در این شهر زنده ای باقی نمانده است

پس چه میخاهی؟

 

                                            ----------------------------

یــــــــــــاور؟؟

 

  
نویسنده : آیدین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸۳


 

درکش زبان...

 

احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودیشــان     کردم سـوال صبحدم ازپــیر می فروش

گفتا نه گفتنی است سخن گرچه محرمی     درکش زبان وپـرده نگه دار و می بنوش

 

  
نویسنده : آیدین ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸۳


 

NegiN are Timeless

 

یک تک درخت ،

    یک جاده خاکی ، یک خورشید که درست میزند توی  مخ

                                     یک دشت وسیع که تنهایی تو را پر میکند و

                                                       تنهایی خودش را بر تو غالب ،

                                                                                              و

                                                                                                نگــــــین

نگین ، نگین ، تندیسی از بلور در شهری که همه چیز از سنگ است ، شهری که در آن هر که سلامی به ارادت بگوید سنگ پاره ای بر دهانش می آید و دندانش را میشکند ، چشمهایش زیبا و مشکی به سیاهی مرکب چین ، با استخوان بندی ریزه ، چشمان درشت و افسونگر ماده آهو، بینی قلمی ، گونه ها لاغر ، بادهانی کوچک و پیش آمده ، بازوانی نازک تراش ، کمر باریک ، نشکن و شکننده همچون شاخ بید که خم میشود و خم میشود و خم میشود اما نمیشکند! آری نمیشکند ، چیزی ساخته شده از ساروج با روکش نرمی از مینا  و من میدانم که آبدیدگی سرشتی از آن گونه که اوست چه ارزشی دارد ....این لبخند جدی ، این چشمان روشن ، خط آرام این ابروها ، راستی و درستکاری این دستها ، این هماهنگی آسوده و در زیر آن آتشی که میسوزد ، لرزش شادمانه کارزار ، شاهکار انعطاف ، در وصف نمیگنجد ، از آنهایی است که در عهد باستان او را الگوی رخسار یک الهه قرار میدادند و او الهه ای است با روح ! شریک بی چشم داشت غمها ....

صدایش رک بود و طنین نداشت ، مثل فرمان سرنوشت و اگر چه چشمان فکور و آرزومندش به روی تو بود اما نمیشد بفهمی که تو را میبیند یا نه! با تو بود و تنها و معلوم نبود گوش به نوای کدام پرندگان نهفته در قفس درونی خویش داد و با این همه چنان لطف و ملاحتی داشت که محال بود کسی او را ببیند و با او همنشین و هم صحبت بشود و دوستش نداشته باشد و دل بدو نسپارد ....

 

و تو با من سخن میگویی و آن دم که احساس میکنم تنهایی من را می خورد حضور تو در کنارم تجلی می یابد ...لحظاتی هست که میدانیم میان ما و آنان که دوستشان داریم هیچ فاصله ای نیست و من اکنون که برای تولدت مینویسم روح چشمانت را بر روی کاغذم حس میکنم و بیاد می آورم که تو جزو اندک شمار کسانی هستی که استعداد این را دارند که زشتی های دنیا را زیبا کنند...

                        تولدت مبارک ای وجود برگزیده...

 

-------------------------------------------

 

انیس البلاگ

 

و چنین گوید این حقیر سراپا تقصیر بی مایه ، که در این روز اعلیا حضرت ، خدای خدایگان فخر زمان و مکان نگین املائک داخل بیست و دو شدند و ما از خداوند تبارک و تعالی اقلا دویست و بیست سال دیگر سلامت و سعادت و آسایش و راحت برای وجود مبارک همایونی تقاضا میکنیم...

تصدق خاکپای همایونت شوم ، انشالله از جسارت این عریضه بگذرید که والله به تاج و تخت بلاگی و همایونی شما هیچ مقصود ندارد جز عرض بیچارگی و خانه زادی خود ، خورشید عالم تاب عالم و آدم شاهدند که ما به هر دری زدیم از برای انتخاب لقبی در خور شما ولی به قول عوام ما را چه به این فضولیها که نه سر پیازیم و نه ته پیاز و نه ملاغیاث! ما خود در به در محتاج آن غمزه شاهانه ایم و ما را چه به این جسارتها که هر که را دیدیم التماس نمودیم که عرض چاکری ما را هم بخاکپای همایونی ولینعمت بی منت روح العالمین فداه برساند ولله بالامانت بالله بالصداقت اگر برای مردم بد همقطاری بودیم اما برای وجود مبارک اعلیحضرت اقدس همایون ارواح العالمین فداه نکر صدیق و درست و امین و دوست خواه بودیم و هستیم ...

فدایت شوم چون درک مطالب بلاگی را میفرمایید و دیگر آنکه با مخلص التفاتی دارید از قبول این ارمغان منت عظیمی به مخلص میگذارید و زبان ما قاصر است از تشکر و اینها همه از رحمت و مروت باطنی شماست و بس و خداوند این رحم و مروت را مستدام بدارد که ما همیشه و در همه جا گفته ایم و میگوییم که کیف و حال و ذوق  و وجد و سماع و کشف و شهود و خلسه و مراقبت و تمام این اعتبـــــــارت بی اعـــتبـــــار ، همه و همه ارزانی خودتان باد که جملهء آنها را به کیفیت یک کامنت نگین  این انیس البلاگ جاودانی نمیخرم که 

                        ما را از همه عالم همین بس و هه نعمت فردوس شما را....

 

....الله الله !! نگین ما را از تمام بلیات ارضی و سماوی حفظ کن و دویست و بیست سال به این وجود مبارک عمر بده و ما را در بلاگ او بمیران و بدست دوک مح3ن و پایتون و رها و ساغر و ...و غیره این اولاد و اخلاف نینداز ....الهی آمین!

 

                                                زاد روزتان مبارک فخر زمان و مکان!

 

---------------------------------------------

 

دههههه!

پس کوشن اینا؟!! این نگین که تنها تنها مثه مسافرکوچلو نیشسته جلوی کیکش و داره به شمعهایی که تموم میشن نیگا میکنه !! پس کوشن اینا؟!

.....آهـــــای دوک ، دوک مح3ن!!! آهـــــای ! اون کوکتلها و ماکارونی با پنیرا مثه اینکه برا همس هاااا ، باز من آمدم پارتی بازی کردم تو رو کردم دی جی تولد! یه رامشتاین گذاشتی از اول تا اخر و باهاش باسه ته بندی مخ ما رو تیلیت کردی و خوردی و بعدشم جیم زدی رفتی سراغ کوکتلها؟! پس کوشن مهمونا؟! ...

 

اممم ، اوممم ، ایممم ،.....بابا اون کوکتل رو غورت بده بد بگو ببینم چی میگی؟!

چاکرم داش آیدین ، والله امیر که یه کـوزه پر از شراب برداشته رفته اون پشت هی به سلامتی فقط خودش و خودش و خودش میره بالا! بانوی اولم که از وقتی آمده همینطوری جولی آینه اس! مریمقلی که داره واکمن گوش میده و علیرضا هم فوتبال نیگا مینکنه! ساغرم یه چند نفر رو جمع کرده دور خودش و پز ایسنا و میسنا و هنرهای تجسمی پجسمی رو میده و خلاصه هر کی یه جاس دیگه!!

 

خیلی باحالن اینا بابا!! زود باش همه رو جمع کن میخام حافظ بخونم و کادوی تولد دست جمعیمون رو باز کنم ....

 

....

    خب به نام نگین یا خواجه.....

 

امممم

 

        خرم آن روز کــزین منزل ویران بــروم      راحـت جان طـلبم و زپی جــانان بروم

        گرچه دانم که بــجایی نبرد را غریـب      من ببوی خوش آن زلف پریــشان برم

        چون صبا با دل بیمار و تن بی طاقت     بهواداری آن زلف خرامان پریشـان برم

        دلم از وحشت زندان سکندر بـگرفت     رخـت بربـندم و تا ملک سلیـمان بروم

        در ره اوچـو قلـم گر بـسرم بایـد رفت     بــا دل دردکـش و دیــده  گـریان بـــــرم

        نذر کردم گر از این غـم بدر آیـم روزی    تا در مـــیـــکده شادان و غزلخوان بروم

        بـهواداری او ذره صـفـت رقـص ـکنـان     تا بســر منـزل خورشید درخشان بروم

        نازکان را چو غم حال گرفتاران نیست   ساربانا مـددی تا خوش و آســان بـــرم    

 

--------------

تولد ، تولد ، تولدت مبارک

اشک شادی شمع رو نیگا کن که میچیکه

                                                چیکه ، چیکه...

 

-----------------

نگین جونمون ، ما بچه های وبلاگشهر هی نیشستیم فک کردیم و فک کردیم که چی بگیریم که در حد شما باشه راستیاتش عقلمون جایی قد نداد و آخرش همگی با هم این جمله رو نوشتیم که حرف دلمونه برا تو :)

 

 

دو چیز را دوست میداریم

                        یکی گل و دیگر تو

                                    گل را برای تو

                                                و تو را برای همـــــــــــــــــــــــــیشه

 

                                                                                             

 

 

  
نویسنده : آیدین ; ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۳


 

من،تو

 

لعنت به ویرگول

  
نویسنده : آیدین ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸۳


 

از خونتون بیاین بیرون ای آدمای خوشبخت   

            منو تماشا بکنین به من میگن سیه بخت

                                            آرزوهام جون جون تو دشت سینه مردن  

                                            چرا منو ای خدا جون با خودشنون نبردن؟                

                                                                  

هیـچی  و همــه چی

 

...و ما بین هیچی و همچی دور این دایره سنگی آنقدر چرخ میزدند تا از پا در می آمدند...

                      ...اسیران را به جای اسب بسته بودند...

                                                                 و

مبارزه هر چند امید پیروزی در آن نباشد بازخود امیدی است؟!

 

و باز از همیشه تا هنوز هم...

و من هنوز هم چون گذشته ها بر اینم که خیال پرداز تر از من کسی نیست ، اصلا من پا به رکاب به دنیا آمده ام و روح ِ آزادم هر لحظه در گوشه ای در پرواز است ، کوچکتر که بودم خود را ژول ورن می نامیدم در کلاس و مدرسه و از خنده تمسخر آمیز بچه ها خود بیش از همه می خندیدم، همچنان که به ریش همه چیز!

سالها دنیایی درونی برای خود ساخته بودم ، فارغ از همه چیز ، پنداری تنها منم که درست میگویم و سوار بر اسب مراد میراندم و میراندم ، بدون کوچکترین تصوری از شکست...خلاصه دنیا روحی داشت و ما هم حالتی و کیفی..

اما افسوس که طالع سازگار نبود و اکنون درست مثل ِ آدم فلج شده ای هستم! هیچ فکری در سر ندارم ، مدتهاست از آنچه در دور و برم میگردد بی خبرم ...حالا چه هستم ؟ یک صفر ، فردا چه می توانم باشم؟ فردا میتوانم از میان مردگان برخیزم و زندگانی نوینی را آغاز کنم؟ میتوانم در خود همان انسانی را بجویم که باید وجود میداشت؟ نمیدانم ، نـــــــــــــــــــــمــــــــــــــــیـدانم ، نمیدانم...ولی هر چه هست میدانم که هستم و برای خود یک زندگی دارم ، هر چند دیگر گذشته را واقعا نمیدانم آیا واقعا هرگز بوده است یا نه ، دیگر نمیفهممش ; دردناک است...

 

و اکنون مزه تلخی به دهان دارم ، شکنجه خود را نشخوار میکنم ، سودای خار داشته ام درونم را میخورد و شراب دیگر خشمگینم میکند و حوصله نوشیدن آنرا ندارم ، ولی جز شراب هم چیزی برایم باقی نمانده است!

 

- - - - - - - - - - - - - - - -

    

و من باز اینجا بذر رویاهایم را می افشانم

                                      که تو اینک گام برمیداری

                                                  آهــســتـه گام بردار که رویاهای مرا لگد مال میکنی

 

دراینجا روی سخنم با شمانیست ، با هیچ کس نیست ، به همه میگویم

 

اینجا ، ایــنــجا ، اینجا برایم دنیایی خیالی بود ، خیالی ، که به هر جان کندنی نقش لبخند را بر صورتم نقش بربندد تا جدیت و عبوسی دنیای واقعی را از یادم نبرده اش! در اینجا در پی این نبودم که اشک را در بطری عرضه کنم که در دنیایی خالی از معنا اشک چه معنا میتواند داشته باشد جز برای خلوت خود؟ به این امید هم نیامده بودم که جایی کاملا دنج و راحت و دلچسب پیدا کنم که اصولا چنین جایی در دنیا اصلا نمیتواند وجود داشته باشد ، اما لااقل اگر دنیا دروغ است ، دست کم این حق را داریم که بخواهیم دروغی خوش آیند باشد ....گفتم که ، دنیایی خیالیی خـیا لـــــــی

خ ی ا ل ی ...افسوس که نفهمیدید و البت مهم نبود و نیست ، هه هه فهمیدن چه تاثیری میتواند داشته باشد؟ فهمیدن توضیح دادن است و برای دوست داشتن ، برای درک شدن نیازی به توضیح نمیبنم! و افسوس که نفهمیدید با ملاکهای دنیایی واقعیتان دنیای مجازیم را سنجیدید و من هیچ نگفتم ، به راستی هیچ نگفتم و درستش هم همین بود و شاید تنها چیزی که میتوانم در اینجا به آن افتخار کنم همین باشد که هرکس خود داند و رازهای خود ، خود داند و سهمش از آزادی.....

اما توهینهایی وجود دارد که با تمام حسن نیت نمیشود آنرا فراموش کرد ، چیزی نمیگویم اما نمیتوانم فراموش هم بکنم ، میگذارم به حساب واژه ها ، واژه ها این طورند ، کلمات فریب میدهند ، روی هم می غلتند ، انگار نمیدانند به کجا میروند و ناگهان به سبب دو ، سه ، چهار کلمه که نوشته میشود و خود بخود ساده است یک ضمیر شخصی ،یک فعل ، یک قید ، یک صفت ...هیجانزده میبینیم که مقاومت ما را در هم میشکند و گاه اعصاب نمیتواند تاب بیاورد ، اعصابی که با خیلی چیزها کنار آمده ، به طوری که میتوانیم بگوییم از پولاد است اما با شنیدن مقولاتی صرفا دستوری اشکش در می آید  .....فغان از دست کسانی که مثل تخم مرغ گندیده میمانند که بیرونش صاف و پاک است  اما همینکه میشکنی گندش به دماغت میزند!

 

.... امممممم بیش از این گفتن در این باب جایز نیست ، شما لطف کردید که با چشم پوشی و گذشت به حرفم گوش دادید ، ضعفی بود که خاستم برایتان حکایت کنم ، ولی این ممکن نیست ، نمیتوان حکایت کرد ، باید در دل نگه داشت ....چیز جالبی نیست ، مردانه هم نیست ....باید زندگی کرد و خاموش ماند ، عذر میخواهم که شما را کسل کرد....

  
نویسنده : آیدین ; ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸۳


 

هیــچ و پــوچ

 

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش  باید روان کشید از این ورطه رخت خویش

 

چندی پی درس و بحث رفتم         دیدم ره دور و پای لنگ اســـــــــت

چنـدی به قلــندران نشستـم         دیدم که حدیث جرس و بنگ است

چندی به شرابخانه رفتــــــــم         دیدم که به پای خم دبنگ اســـــت

چندی به قمارخانه رفتـــــــــم         دیدم که سر آس و جور جنگ است

پیر خردم به گوش گفتـــــــــــا         اینها همه صحبت جفنگ اســـــــت

 

پوچ ، به وسیع ترین معنای این کلمه یعنی موجودی که همه را خیره ساخته و همه از درک آن عاجزندو بدین ترتیب پوچ خــــــــــدا میشود!

و هیچ ، هیچ است ، مانند تمام قصه هایی که حکایت آفرینش را تقریر میکنند ، هیچ کس حضور نداشته ، هیج کس شاهد چیزی نبوده ، اما همه میدانند چه شده...

 

هیچ :

آه پوچ ، زندگی مثل معمول خسته کننده شروع شده ، آه ، میدانی پوچِ لعنتی! مسئله آه بسیار غریب است و هزار جور آه داریم! در ظاهر میان آه ها فرقی نیست و لی در واقع هر آهی کیفیت و خاصیت دیگری دارد و بین (آه حسرت) و (آه محنت) و (آه دریغ) و... خیلی فرق است ، مثلا آه حسرت و غم توما عموما از سینه کسانی بیرون مجهد که بدون آنکه اطرافیان ملتفت و آگاه باشند امیدی را بخاک سپرده اند. آهی است که صفت سوزناک را میتوان منحصربدان شمرد وعموما در موقعی از سینه بیرون می آید که انسان با لبان متبسم در میان انجمن محفلی که همه بی خیال میگویند و میخندند و تصور میکنند که شما هم مانند دیگران ابدا غم و غصه ای در دلتان نیست و شما هم برای اینکه عیش دوستان را منقص نکرده باشید با آنکه بار اندوه دارد سینه تان را می ترکاند میگویید و می خندید ...

 

پوچ :

اشخاصی که به اجبار میکوشند جالب باشند ، بیشتر از همه نفرت انگیز میشوند لااقل برای خود!

 

هیچ:

اه همان حرفهای مزخرف همیشگیت! وجدانی با نیش گزنده میدانی یعنی چه؟ حس میکنم از تمام پله های تحقیر یکی یکی پائین رفتم تا رسیدم به خفت محض!...هی با توام پوچ ِ لعنتی! هـی ...:((!

 

پوچ:

هـیچ، هـیچ ، ....، اممم ..لعنت به تو هیچ! هیچ ِ خودخواه ، میدانی ، کاش اشک من هم در می آمد! آنوقت با اشکم همه چیز را میگفتم!! ....امممم به عقلت رجوع کن هیچ به عقلت (پوچ) !

هیچ:

ها ها ها ! تضاد !اولین اقدام عقل ، تشخیص دادن درست از نادرستی است . اما بمحض اینکه عقل بخود می اندیشد اولین چیزی که کشف میکند تضاد است! هیچ من خســته ام! خسته

پوچ:

در خستگی چیزی از دل آشفتگی هست و خستگی نیروی بیش برنده حرکت است ، خستگی خوب است هیچ ! به فردا فکر کن

هیچ:

در یک زندگانی بی فروغ ، همشه زمان ما را با خود میبرد ولی هنگامی فرا میرسد که باید ما آنرا ببریم!، ما به امید آینده مانند (بعدها) زندگی میکنیم، فردا، آرزوی فردا را میکنی در صورتی که وجود آنرا رد میکند، فردا یعنی نزدیکتر شدن به مرگ، پس تنها یک مسائله واقعا جدی وجود دارد برای فکر کردن ، آنهم خودکشی است!! و تشخیص اینکه زندگی ارزش زیستن دارد یا بزحمتش نمی ارزد ، در واقع پاسخی صحیح است به این مسائله اساسی!!...میدانی پوچ درون بهم پیوستگی انسان با زندگی چیزی قویتر از همه تیره بختیهای جهان است و در این بین اشخاصی به دست خود میمیرند که شیب احساسات خود را تا انتها تعقیب میکنند! و مرگ تنها وجود عادلانه است ! در آن همه به یک اندازه کورند ، هـــــــــمــــه...

پوچ:

هی هیچ! هیچ ، تصمیم نو امیدانه ارزش تامل منطقی را ندارد، ابدیت را چه میکنی؟

هیچ:

ابدیت ! چه مسخره!....راستی پوچ! من نمیفهمم چرا همیشه ابدیت را بزرگ تصور میکنند ؟! میدانی من آن را به شکل اتاقکی تاریک و نمور با دیوارهای دود زده میبینم!

پوچ:

!!!! هیچ خیلی احمقی! هیچ ، هیچِ عزیز ، در زندگی آن کسی بهتر از همه زندگی خواهد کرد که بتواند بهتر از دیگران خود را بفریبد!

هیچ:

اه ، پوچ بس کن ، دیگر نمیتوانم مهمل ببافم! من خسـته ام ، باید برم ، یعنی مجبورم ، فقط پوچ ، برای یکبار هم که شده فکر کن،پوچ میتوانی بفهمی یعنی چه اگر نتوان به جائی روی آورد؟ چون واجب است که هر کس بتواند لااقل به جائی روی آورد!

هر چند:

مارا که به کنج قفس خوش بود چه غم         گرباغبان به باد دهد آشیان ما

 

پوچ :

بروی ؟ به کچا؟ جایی برای رفتن وجود ندارد!

هیچ:

میدانم پوچ! هر چیزی که فقط یک بار برای ما زنده بوده باشد ، هرگز از دست نمیرود و در این پوچ خانه لعنتی برای هیچ چیز پایانی متصور نیست و بهمین دلیل تلاش برای درک آغاز بی معنی است!

 

گفت کجا میروی؟

گفت مجهول آباد!

گفت مجهول آباد کجاست؟

گفت:هر جایی که پیش قدم آید، هر جائی که قضا و قدر بدان سو بکشد ، هر جایی که هیچکس را نشناسیم و احدی ما را نشناسد، هر جائی که روح و خیال آسوده و از بند انواع نگرانی ها و قیود یکسره آزاد باشد!

پوچ ، کاش میشد رفت به آنجا از این باغ تهی مانده از رخ دلکشان ، کاش میشد رفت به مجهول آباد، باید بروم ، یعنی مجبورم ، حال اگر دستت نمیرسد به بی بی دریاب کنیز مطبخی را!

 

 

اندر این ویرانه پر وسوســــــــه         دل گرفت از خانقاه و مدرســـه

نه زخلوت کام جستم نه زسیر        نه زمسجد طرف بستم نه زدیر

عالمی خواهم از این عالم به در

تا به کام دل کنم خـــــــاکــــی بســــر

 

فعلا

  
نویسنده : آیدین ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

من پدر شدم

 

پست هشتم روزی که فمنیست شدم که یادتونه؟

نشد!

میدونیین دلم نیومد برا جگر گوشه ام  خشونت به خرج بدم ، ترسیدم جلوش رو بگیرم بزرگ که شد بیاد وبلاگ بزنه  و روزمرگی بنویسه! باسه همین نشستم باهاش کلی صحبت کردم ، هی بهش گفتم چخوف خانوم ، دخترم، من کاریت ندارم ، تو خودت الان دیگه بزرگ شدی ، خوب رو از بد تشخیص میدی! باید اولویت هات رو تشخیص بدی! همیشه برا این کارها وقت هست! الان باید درس بخونی و ...

چخوف خانوم هم که قربونش برم! مثه همه جوونا با احترام در حالی که از چشاش معلوم بود داره به من تو دلش فحش میده! یه میو میوی میکرد که یعنی چشم!

خلاصه این دختر بنده هر روز میرفت بیرون و دمدمای غروب یواشکی میومد خونه و فوری میرفت مینشست سر درسش که یعنی از صبح اینجام و دارم درس میخونم! منم که گفتم نخاستم کاری بکنم که بزرگ شد وبلاگ بزنه و روزمرگی بنویسه ، به روی خودم نمیاوردم! از شما چه پنهون کلی هم یاد جونیام میوفتادم و ....! هی روزگار...جواانی کجایی که یادت ....

خلاصه همینطور  چرخ گردون میچرخید و دختر بنده هم به کاراش میرسید که یه روز آمدم دیدم همسایه ها در خونه صف کشیدن که آقا ! جلوی دخترت رو بگیر! محله ما یه محله آبرومنده !  تو به دخترت آزادی دادی که دادی! روشنفکری باسه خودت روشنفکری! ما دختر جوون دمه بخت تو خونه هامون داریم!

این دختر شما ماشالله با این پرو پاچه اش! با این آرایش ِغربیش! یه کاری کرده که از تمومه گربه های شهر رو دیوارهای این محل دارن صدای غورباقه در میارن!

 

خلاصه رگ غیرتم به جوش آمد! با عصبانیت صداش کردم که دیگه سنگام رو باش وا بکنم که ...میومیو کنان و خرناس کشان با یه قری که حتی دله پدر رو هم آب میکنه آمد پیشم و دستش هم یه روزنامه بود ، گرفت به طرفم گفتم این چیه؟ گفت بابا آیدین ! دیدی من زحمات تو رو به هدر ندادم؟! رشته پروش دام و طیور دانشگاه قبول شدم!(پدرسوخته کپِ خودمه دیگه، میدونست چی کار کنه!)

کلی خوشحال شدم ، گفتم حالا که رفتی دانشگاه ایراد نداره ، میتونی دوس پسر داشته باشی! ولی تو همون دانشگاه ، اونم با یه نفر، معنی نداره با این همه لندهور عوضی داری میگردی ، میدونی ، مردم چی میگن!

بعدشم ، من خودم همه خرجت رو میدم! با هر لندهوری رفتی بیرون سهم خودت رو میدی که فکر بد نکنه!

 دستم رو لیس زد و گفت مــــــــــــــیییییوو (یعنی چشم)!

 

خلاصه همه چی تا همین چند روز پیشا خوب بود! که یهوهکی دیدم زکی سه! شکم دخترم آمده جلو! با صدای غمگین نشستم بهش گفتم که جریان از چه قرار بوده ، خیلی شرمنده گفت :

با دوس جونم رفته بودم بیرون اون برام کالباس خرید منم از بیفتکم بهش دادم!

با اون یکی رفته بودم بیرون برام ژامبون گرفت منم کنتاکی بهش دادم!

با اون یکی رفته بودم ! از جنس گوشت بوقلمون برام یه ساعت گرفته بود منم ذوق زده شدم نیم ساعت بهش دادم!

 

دیگه دیدم کار از کار گذشته! از دانشگاه براش مرخصی گرفتم و خونه خوابوندمش!

که یهو همین دیروز بود که دیدم صدای آه و ناله اش در آمده! منو میگی همچین بدرقم خودم رو گم کردم! هر چی دنباله یه خانومی چیزی گشتم بره کمکش ، کسی نبود! خلاصه در یک عملیات کاملا بی ناموسی! بچه ها به دنیا آمدن! ولی خودمونیم عجب لحظه ای این لحظهء پدر شدن!!! خودمم فک نمیکردم اینقدر خوشحال بشم!

قربونش برم به خودم کشیده! سه تا بچه ( یکی پسر دو تا دختر) هر کدوم یه شکل و یه رنگ!!!

 

 

دایی بچه ها ، اولین کسی بود که بهم تبریک گفت ، عمه خانوم هم کلی ذوق کرده و تازشم گفته براشون لباس میدوزه ، برا دخترا صورتی برا پسره آبی ، عمه خانوم میگفت لباس بچه ها باید شادباشه ، خاله بچه هام کلی مژدگانی داده ، قول گرفته که یکی از بچه ها رو بدم خودش بزرگ کنه ، عموی بچه هام خبر دار شده بود ، از مسکو تماس گرفته بود و خلاصه کلی تبریک و خوشحالی!

 

فعلا اینچا در همین بلاگت مستطاب خودمون مراسم اسم گذاشتن رو بچه ها برپاست ، از عمه خانوم   همه فامیل حساب میبرن فک کنم اسم اول رو ایشون باید انتخاب کنن! خلاصه هر کی اسمی پیشنهاد بده تا رای بگیرم ببینم چی باید بزاریم! 

  
نویسنده : آیدین ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

روزهای خوش گذشته...

 

یه درخت خشک و بی برگ

                                     میونه کویر داغ

 

توی ته مونده ذهنش رنگِ پررنگِ یه بـــــاغ

 

از وقتی آمدم همینجوری ساکتم و بی حرف، مامان هی میگه چته؟! رفقا هم میگن چته؟! چرا آپ نمیکنی؟! من هیچیم نیس! فقط ساکتم و حال و حوصله وبلاگ و مبلاگ ندارم اصلا ، ولی اجبارا آپ میکنم! این همه باسه دله خودمون بلاگ ننوشتیم اینم روش!

--------------------------------------------

 

بی حس و حال زل زده بودم به این مونیتور لعنتی ! آنا و بارون و ....میپرسیدن که خوش گذشت و چطور بود واز این حرفها...! و من موندم که چرا هیشکی هیچی نمینویسه از این ماجرا! که یاد آبجی کوزه افتادم و حرفش که یه داش آیدین و بلاگستان ! فهمیدم که کار خودمه و بس! ولی هر چی خاستم یه چیزی بنویسم ، هیچ رقمه حسش نبود! تا اینکه مثه همیشه که اینجوری میشم! رفته بودم سراغ بلاگ استادمون بادمجون ، آرشیوش رو زیر رو میکردم که چشمم خورد به

پست 21 دی که در جواب من نوشته بود! که اگه میخای بی خیال وبلاگ نویسی بشی! یه چند تا قرار وبلاگی بزار و اگه زیر بارون باشه چه بهتر! اون موقع است که بادیدن بلاگرهایی مه رو و مه پیکر !!از هر چی وبلاگ نوشتن و چت و نت و ...زده میشی و خراب شده ات رو تعطیل میکنی و میری پی کارت!!

(( البته اینا هیچ ربطی به این قرار وبلاگی ما که بارون هم میومد نداره هاااا!))

ولی نه! ما از این شانسا نداریم که دخترهای بلاگری که به پستمون میخورن زشت باشن تا ماهم متعاقبن دچار یاس فلسفی بشیم و بلاگمون رو تعطیل کنیم!

اولین قرار وبلاگی که گذاشتم با نگین بود و چقدر خوب بود! این دختره خیلی مهربونه ، یعنی راستش خرکی مهربونه ، هی تند تند دلم براش تنگ میشه! پنچ شنبه هم امیر رو دودر کردم تنهایی بره دنباله کارای تور ، صبحی رفتم دیدمش ، فک کنم بعد از دیدن اون بود که اینقدر انرژی گرفتم که با وجود مریضی صبح تا شب جمعه سر پا وایسادم!!

اما ، خیلی خوش گذشت!!!

سارا فوق العاده عالی بود ، من که خیلی بیشتر الان دوسش داشتم! یادمه پشت تلفن گفت من از الان میگم دهنم صافه! ولی من باید اعتراف کنم که ظرفیتش دهنه منو صاف کرد! یادمه رها میگفت از نزدیک خیلی سر به زیر و ساکته ، راس میگفت! خلاصه خیلی خوب بود....

ساغر هم همونی بود که تصور میکردم! از اون دخترایی که به درد مربی مهد کودک میخورن تا با بچه ها هی بازی کنن! بد رقم خوشم آمده ازش!

 

آلا گارسون رو نمیدونم چرا هی فک میکردم دختر ساغره ، خوب نیس پیش مامانش مزاحم شم! اگه این فکر لعنتی نبود حتما بهش ID  رو میدادم ...

سلماز هم خیلی مرتب و اتو کشیده و دس به سینه نشسته بود (از اول تا آخر یه جا)! روم نشد پیش دختر عموش مخش رو بریزم رو فرقون ، حیف!

 

از همه باحال تر این بانوی اول بود! بابا ما گفتیم بانوی اول، ولی دیگه نه اینقدر!! جدی جدی بانوی اول بود ، هم خودش هم رفتارش ، دمش گرم ، فقیر نوازی کرده بود و از غذای دربار یه چند لقمه آورده بود ، ما که حال کردیم بد جور ، خوش به حال کاخ نشینا که هر روز از این غذاها میخورن ، خوش به حال باباشون!

 

جای حسین قلی بدجور خالی بود ، اگه میومد بیشتر خوش میگذشت!

.......

از  پسرا فقط من و امیر آمده بودیم با یه عکاس!

من که خوب بودم، ساکت نشسته بودم و حرف نمیزدم ، همه بهم میگفتن این خیلی پسر مظلومی اصلا بهش نمیاد اینجوری باشه ، دمه خودم گرم با این کلاس گذاشتنم!!:(( ضایع شدم رفت:((

امیر هم که راه میرفت دخترای غیر وبلاگی اتوبوس براش دلشون قیژ و ویژ میکرد چه برسه به بلاگراااا که ....! خیلی دوس میدارمش ، هر وقت دیزاین جدید جوادها  رو میبینم که بک گروندش یه چهار لیتریه! یاد تو میوفتم! فک کنم عرق خور تر از خودت خودتی!

دوک مح3ن هم مثه اینکه بود ، خیلی سنگین نشسته بود درس مثه یه دوکِ اصیل! ولی من فک کنم اگه یکم رژیم بگیره بدک نیستااااا!

حمید رو خیلی دوس میدارم ، 10 تومن خرج کرد یه روز بخابه!

داش بهزاد ، دمت گرم با این عکسات بد رقم صفا دادی ، ولی اگه اون دوربین دسه من بود اگه دسته من بود.....

 

-------------------------------------

 

گزارش به محضر وبلاگشهر :

 

شبه پنچ شنبه با این مردک پایتون و دوک پارک ملت قرار داشتیم و یه عرق خوری خیابونی کرده بودیم بدرقم تو فضا دیدنت! خلاصه کلی هم پیاده روی ...شبش نمیدونم از خستگی بود یا خماری خوابم نمیبرد ، یعنی حدودهای 12 خوابم میومدها! ولی همین که پلکهام سنگین شد ، یادم افتاد که قرار بوده به آلا و حمید و سارا زنگ بزنم! به آلا زنگ زدم طفلی مثه اینکه خواب بود! از اینکه از خواب پروندمش اینقده شارژ شدم که تا 3 خوابم نبرد!

خلاصه تا اینجاش یادمه که همه ساختمون از صدای تلویزیون که گذاشته بودمش رو 100 بیدار شده بودن غیر من! چهار نیم  از خجالت دیگه زدم از خونه بیرون ، از بد روزگار آژانسه که نگو دیشب بهش گفتم 5 بیاد و یادم رفته ! آمده و یه بار دیگه همه رو از خواب بیدار کرده!!!

رسیدم و با حمید یه گپی زدیم تا امیر آمد بدو بدو رفتیم اون پشت خودمون رو ساختیم( تا حالا صبحی عرق خوردی؟ بد رقم ضد حاله!)

الخلاصه یکی یکی رفقا آمدن ، بانوی اول قبلا فرموده بودن تا همه نیومدن سوار اتوبوس نشید ما هم عطف به دستور منتظر ساغر شدیم و آخرین نفر سوار شدیم !

تو اتوبوس که هی این دخترا و دوک مح3ن و حمید شلوغی میکردن و هی مخ ما رو میخوردن منم که ساکت نشسته بودم!

کلار دشت که رسیدیم بارون گرفت یاد بارونک افتادم که نتونسته بیاد و الان خونه نشسته ، یهو به دلم آمد که نکنه که بازم استاتوسش رو زده I am raining  و کلی قصه دار شدم ولی همین که چشم خورد به دخترهایی که از یه سواری داشتن مومدن پایین یادم رفت ولی خب همه دیدن که من به بارونک وفادرم !

 

گفتن اینکه کدوم قسمت مسافرت بیشترین لذت رو به من داد یکم سخته! ولی واقعا نمک آبرود و تله کابین که با دوک و حمید و حسینقلی رفتیم معرکه بود ، یک ساعت تمام یک ریز خندیدیم ، حمید که هی دستش رو  رویه کلیه هایش فشار میداد و باز میگفت چرب! منم دوباره شروع میکردم! حسینقلی و دوک نمیدونم فک کنم مست بودن ، اینقدر باحال بود این حسینقلی سرش رو انداخته بود پایین انگار نه انگار که ما هم هستیم میرفت پایین ! معلوم نبود کجا داره میره! ما هم که به دنبالش اونم چرب! دوک هم فک کرده بقالی سر کوچه شون پایینه ، میگفت پیاده بریم پایین! طفلکیها مست بودن ، منم به روشون نیاوردم ولی خوب!!!!

یکی دیگه هم بینه همه عرق خوریهای که تو عمرم کردم!! بهترینش اون عرقی بود که وسطه مرداب انزلی با امیر زدیم و اوه تو فضا دیدنت...! دومی هم که از اولی هم بهتر بود اون جینه بود که تو متل قو خالی کردیم! امیر یادته رفته بودیم بخریم من گفتم یکی بسه؟ من دیگه فولِ فولم! فقط باسه خوش طعم شدن دهنم یه ذره میخورم؟ ولی نصفِ بیشترش رو زدم ! اوف به جونه خودم واقعا رو هوا بودم ، خیلی محشر بود و بعدشم کلی با حمید خندیدیم! ولی من موندم تو اون دومی رو چطور زدی!!!! من که کم آوردم فطـــــیر!

خلاصه آقا به ما که کلی خوش گذشت ، اصلا هم کسی رو اذیت نکردیم و کلی با کلاس و آقا برخورد کردیم و لی شما ببخشید! تقصیر این پایتونه دیگه ، دسته بچه چیزهای خطرناک میده!!!! به من چه اصن!

 

-------------------------------

Yahoo Messenger

مح3ن: buzz ، buzz  ، buzz

آیدین: هــــــا

مح3ن: داش آیدین خیلی دوست دارم ، مخلصم .....، راستی داش آیدین یه بلاگ زدمهااااا، رولــــــــت روسی ، بهش لینک میدی دیگه قربون دستت!

آیدین: هه هه هه ، مردیکه بزار قالبه وبلاگت خوش بشه ، بعد بیا لینک بخاه ..عجب  

هااااااااا

مح3ن: buzz ، buzz  ، buzz ......

 

--------

نگین : سلام آیدین ، پسورد بلاگت چیه؟

آیدین: به به به ، سلام نگین جونم! امم پسوردم dashdookmoh3n چطور؟

نگین: هیچی میخام به رولت روسی لینک بدم!

آیدین: هر جور دوس دارین بلاگه خودتونه ، ...نگین ، نگین buzz ، buzz  ، buzz ......

 

 


 

بهترین فلش کلیپ سال

 

اگه چشمات بگن آره ، هیچکدوم کاری نداره

 

یادش بخیر، ما قبلا ور دست این استادمون میخوندیم! ولی از بد روزگار ما جواد شدیم و معتاد ولی اون ترک کرد !! خلاصه من از همین تریبون حکم حکومتی میدم که همه این کلیپ رو یه دو سه باری دان لود کنن که هیتش بره بالا! اونجام رفتین بگین عالی بود .

                        آیدین (ص)!

  
نویسنده : آیدین ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

شنبهیکشنبهدوشنبهسهشنبهچهارشنبهپنجشنبهجمعه

 

شنبه :

امروز هوا خیلی باحال بود جند دقیقه آفتابی چند دقیقه بارونی طوری که همه شاکی شدند یکی از دخترا که تازه وارد سالن شده بود با صدای بلند گفت ((آه)) از خدا پنهون نیس از شما چه پنهون فهمیدم از من خوشش آمده و میخاد زنم بشه ! ، وگرنه چه دلیلی داشت طوری آه بکشه که من بشنوم؟

 

یک شنبه:

صبح دیر از خواب پاشدم . ساعت 12 بود خاستم پنجره اتاقم رو باز کنم که دیدم دختر همسایه روبرویی از در خونشون بیرون آمد و در رو محم بست، از خدا پنهون نیس از شما چه پنهون حس کردم یه طورایی منتظر بیدار شدن من بود وگرنه چه دلیلی داشت همون موقع از در بیاد بیرون؟!

 

بعد از ظهر وقتی از کلاس داشتم میومدم بیرون یکی از دخترای همکلاس! گفت : آیدین حزوه هفته پیش رو داری؟ آنقدر ملتمسانه این جمله رو گفت که متاثر شدم ، یادم باشه حتما باهاش ازدواج کنم!

 

دوشنبه:

داشتم حساب میکردم که چند تا پیشنهاد ازدواج ریافت کردم که استاد گیر داد به من که چرا غیبت زیاد داری! یکهو مریم ( دوست لیلا) زد زیر خنده از خدا پنهون نیس از شما چه پنهون  من که منظورش و فهمیدم ولی اصلا قصد ازدواج باهاش ندارم آه اه با اون دندونای خرگوشیش!!!

 

پیمان عصری به پیتزا دعوتم کرده من که منظورش رو میدونم ! میخاد منو از ازدواج با لیلا منصرفم کنه! از خدا پنهون نیس از شما چه پنهون از لج پیمان هم که شده حتما با لیلا ازدواج میکنم!

 

سه شنبه:

امروز از اتاقم بیرون نیومدم برا همین کسی نتونست علاقه مندیش رو برای ازدواج با من ابراز کنه ، فقط یه نفر تو کوچه داد میزد نون خشکی ، از خدا پنهون نیس از شما چه پنهون اصلا فک نکردم قصد ازدواج با من رو داره!

 

چهار شنبه :

تو راهرو یه دختر ورودی جدید رو دیدم ! بهم گفت ببخشید آقا آیدین جون ! آزمایشگاه کجاست؟ از شما چه پنهون من که منظورش رو فهمیدم! دختره هم بد چیزی نبود ولی فعلا باید برسی کنم شاید باهاش ازدواج کردم!

 

پنچ شنبه :

این پیمان با چند نفر دیگه دس به یکی کردن میخان منو خر کنن ، هی میگن آیدین! هر کسی که بهات حرف میزنه که قصد ازدواج با تو رو نداره که !!!  از خدا پنهون نیس از شما چه پنهون فهمیدم که اینا میخان خواهراشون رو به من قالب کنن!!

 

جمعه:

نوار مغزم رو بالاخره با اصرار مامان گرفتم ، میزونه میزونه فقط یه متر بالا و پایین!

 

  
نویسنده : آیدین ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۳


 

تصورش رو بکن ....

 

پسر خاله ات بهت زنگ میزنه که سمیرا تصادف کرده زود خودت رو برسون تا حلوا تموم نشده ، با بدن تب کرده و گلوی چرکی لباس میپوشی میری بیمارستان ، خوشبختانه چیزی نشده !! بچه تو غلت اول ماشین از پنجره پرت شده بیرون و فقط سرتا پاش خش خشی شده! شوهرش که کمربند داشته صحیح و سالم مونده و فقط دختر داییته که یه هفت هشت جای سرش شکسته و یکمم خونی مونی شده و خوشبختانه چیزی نشده! مامان شب و میومنه بیمارستان و تو خسته و کلافه از این گلو درد لعنتی میای خونه!

سردرگمی  هیچی یادت نیست که چشمت به ساعت میوفته و یادت میاد که به بانوی اول ایران قول دادی ساعت 9 آن لاین بشی و الان 11 است! میای ان لاین میشی که شاخ در میاری که اِ اِ اِ اِ چرا همه ان لاینن ! فوری اینویزیبل میکنی و میبینی آبجی کوزه آن لاینه میری باش گپ بزنی که همیشه بهترین بوده که یهوهکی دعوتت میکنن تو یه روم و شونصد نفر بهت تولدت رو تبریک میگن ، بهت زده میشی ،این همه آدم برا تو بیدار موندن !!! از خوشحالی نمیدونی دیگه چی بگی!تو روم دس میزنن و میگن و میرقصن و تو تو آسمونها برا خودت راه میری!

بعد همین که ساعت 12 میشه بهت خبر میدن !!!!

 

میری تو بلاگ سلماز ، بعد کوزه ، بعد بانوی اول ایران ، بعد باران ، بعد نسل سوخته و کلی آف و میل و ....

دیگه کم کم شاخ در میاری ، خلاصه اینقدر میخندی و میگی که کم کم صبح میشه !

هر چی فکر میکنی تا بحال بهت اینقدر خوش نگذشته ، اینقدر از یه چیزی خوشحال نشدی و ....

از اون روز داری فکر میکنی که چطور میشه تشکر کرد، هر چی فک میکنی عقلت قد نمیده ،...بعضی چیزها رو نمیشه با کلمات تموم کرد که از ناقصی خرابش میکنه و فقط و فقط میگی ، خیلی ممنون ، خیلی ممنون سلماز جان که از دو روز قبلش قرار مدار گذاشتی و اون متن خیلی خوشگل رو نوشتی ، خیل ممنون مهسا که همه رو جمع کردی و بابا خلاصه دیگه خیلی ممنون همگی یه خیلی ممنون که پشتش هوارتا لبخند واقعی خوابیده ، هوار تا ....

 

                                                خیلی ممنون:)

 

 

 

  
نویسنده : آیدین ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸۳


 


طالع بینی مرد متولد 24 فروردین ( حمل)

 

طالع بینی و صفات و ویژگیهای مرد متولد این روز از ماه حمل دارای یکی از پیچیده ترین و عجیبترین و سردرگم کننده ترین ویژگیهای است که تا بحال در موجود دو پا دیده شده است! و ستاره شناسان به یقین معتقدند که مرد متولد این روز در لحظه تصادم شهاب سنگها و انفجارهای عظیم خورشیدی پا به صحنه روزگارگذاشتهاست!
البته به شهادت اغلب پژوهشگران و محققان رفتارشناسی چیزی که بیشتر از خصوصیات و رفتارها و واکنشهای مرد متولد فروردین ذهنشون رو مشغول کرده و حتی میشه گفت همه ی پیش بینی هاشون رو به هم زده اینه که رفتارهای مرد متولد فروردین دقیقا رفتارهای ایده آلیه که یک زن متولد فروردین" اردیبهشت" خرداد" تیر" مرداد" شهریور" مهر" آبان" آذر" دی" بهمن و اسفند آرزوشو داره .

از صفات بارز این فرد ،پر انرژی بودن ، صادق و سرراست و رک بودن ، عاشق پیشه و شاعر بودن ،ما جراجویی و ریاست طلبی است. زنانی که در جستجوی فردی سر به راه ، همیشه یکنواخت و کاملا قابل اعتماد هستند بهتر است او را انتخاب نکنند!البته نکته ای که بسیار حائز اهمیته قدرت تطابق و همسان گرایی مرد متولد فروردینه.پس حتی اگه در جستجوی یه همچین فردی هم نیستین شانس خودتو رو امتحان کنین. اما اگر فقط طالب عشق و هیجان هستند ، او بهترین فرد دنیاست!

 

او وقتی عاشق بشود گویی لیلی و مجنون جدیدی به دنیا آمده است ، اما ، اما زنی در راه عشق به او موفق و پیروز خواهد بود که بسیار بسیار صبور باشد!

 

در اولین دیدار با او خنده از روی لبتان محو نخواهد شد و او گویی زمین و آسمان را بهم میبافد تا از شما تعریف بکند! تا جائی که کم کم خودتان هم باور کنید که فرشته ای آسمانی هستید! قرارهای عاشقانه با او بسیار هیچان انگیز و رمز گونه است ! مثلا وقتی برای بار اول با هم به سینما رفته اید او آنچنان محو و حتی ذوب در شما میشود که خود را فورا فراموش میکنند و دستی را ذره به ذره به شما مینماید! آنجنان در هم فرو میروید که و آنچنان فکر میکنید که همدیگر را دوست دارید که از نقل خارج است ! در همین بین وقتی دخترک تحملش تمام میشود و میگوید آیدین جون عزیزم شیر میخام! او بسان مرد عنکبوتی در حالی که به چیزی جز شما فکر نمیکند از جا میخیزد که برود ساندیس بخرد و شما از خنگی او انگشت به دهان میمانید!به هر حال این زن خوشبخت باید به این هم توجه کنه که مرد فروردینی همیچ قت نشانه ها رو درک نمیکنه و به سیگنالا جواب نمیده.پس باید سعی بر این باشه که دوصفر هفت بازی و آل کاپون گری کنار گذاشته بشه و فقط اصل موضوع بیان بشه.

 

در صف خرید ساندیس ناگهان دختری را میبینید که بی برو برگشت  فک میکند زیباترین دختر دنیاست! از بوفه سینما مستقیما با او به کوه میرود و وقتی بسان عشاق جوان فرو رفته در هم ابدیت را از بالای بلندی برای هم معنی میکنند ، او میگوید ابدیت یعنی تو ، یعنی در کنار تو بودن ، یعنی عشق ق ق و ناگهان با گفتن این جمله بیاد می آورد که شما در سینما جا گذارده! معشوقه بغلی را محکم در آغوش میکشد و وعده ها حواله میکنند و با عجله تمام خو را به شما میرساند ، در حالی که شب شده و شما آنجا نیستید!

نبودن معشوقه در آنجا ، ومنتظر نماندنش برای وی بسیار گران تمام میشود! افسرده و مغبون در خیابان قدم میزند و به بی وفایی دینا و مه رویان دشنامها نثار میکند!حتی در بعضی موارد خوندن شعرهای عاشقانه و سوزناک هم دیده شده.از قبیل :باز منو کاشتی رفتی تنها گذاشتی رفتی و در یه مورد بخصوص و بسیار نادر شنیده شد که این مرد میخوند:عمرا اگه لنگمو پیدا کنی.هرجوری خواستی با دلم تا کنی!

تا اینکه بالاخره یک روز عشق زندگیش رو پیدا میکند و همانطور که گفته شد او بسیار وفادار و عاشق پیشه و پاکباز است و وقتی که بالاخره در لباس دامادی در کنار معشوقه اش نشسته ، سر به زیر انداخته ، همه به هم میگن ه عجب پسر سر بزیری و اون که غرق در در تماشای ساق پاهای دوستانه همسرشه به انتخاب خودش آفرین میگه و برای اینکه همسرش چنین دوستان خوشتراشی داره نگاهی سرشار از عشق و محبت به اون میکنه و......

 

 

خلاصه اینکه تولدم مبارک دیگه بابا!

 

 

  
نویسنده : آیدین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸۳


 

این روزها مردم همه مرده اند ،

                                       چون کسی را نمیابند که دوستش بدارند!

 

  
نویسنده : آیدین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸۳